۱۰ شهریور ۱۳۹۱

وقتی هر آدمی که یک زمانی دوستش داشتم برام تبدیل به یک موجود دردناک شد یک سیستم دفاعیِ بدیهی و جنده تو خودم فعال کردم، به هیچ آدمی اون قدری نزدیک نشم که اون بعد دردناکش بعدها اذیتم کنه. زمین و زمان اینو هوار می‌زدن و من نمی‌فهمیدم چی می‌گن. اولاش سخت بود چون عادت کرده بودم اما حالا نمی‌فهمم چطور اتفاق می‌افته. با آدما می‌گم و می‌خندم و خوشحالم اما همه چیز توی همون جمعی که هستیم تموم می‌شه و هیچی به بیرون از جمع راه پیدا نمی‌کنه. همین چند نفری که در یه حد معقولی دوستم دارن برام کافیه و دوست ندارم دایره معاشرت‌هامو گشاد کنم.‏ این چیزیه که تو خیلی از آدمای دور و برم به صورت ناخودآگاه انجام می‌شد اما من بلد نبودم و برای یاد گرفتنش کونم پاره شد. همه آدمایی که برام دردناک بودن با همین سیستم زندگی می‌کردن و من نمی‌تونستم بپذیرم این سیستم بهترین سیستم موجوده در رابطه با آدم‌ها. هنوزم نپذیرفتم ولی چیز بهتری برای جایگزین کردن ندارم.‏‏‏
فکر می‌کنم یک قسمتی‌ش خاصیت سن و سالمه، تو یه سنی نیاز به معاشرت شدید و اگزجره و دوست داشته شدن توسط آدمای مختلف داشتم اما حالا بعد از دو روز معاشرت با آدما دوست دارم چند روز تنها باشم و فقط به خودم فکر کنم. چیزایی که الان راضی‌م می‌کنه شلوغی و معاشرت و دورهمی در حد خفه شدن نیست، بیشتر دوست دارم از خودم راضی باشم و این رضایت تو یک کارهای تنهایی به وجود میاد.‏ همیشه وقتی از خودم راضی باشم برام بهترین حسه و حالا از خودم تو یه چیزایی که قبلن ناراضی بودم راضی هستم و این خیلی حس خوبیه واسم.‏
‏‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر