۱۶ خرداد ۱۳۹۱

 روی تخت دراز کشیده بودیم، به سقف نگاه می‌کردیم و من حس کردم تنها نیستم.‏
قبل از این تنهایی برایم یک کره‌ی شیشه‌ای و توخالی بود که از دنیای بیرون جدایم می‌کرد. توی آن حبس بودم و تماسم با دنیای بیرون از پشت شیشه‌های کره بود. وقتی کسی را دوست داشتم دستانش را حس نمی‌کردم اما به خودم قبولانده بودم همه‌ی دنیا همین است و آدم‌ها همیشه تنها هستند .
حرف که می‌زدم صدایم توی کره می‌پیچید و هزار بار توی گوشم تکرار می‌شد، آن‌قدر حواسم به صدا و بدن خودم بود که آدم‌های بیرون را اغلب فراموش می‌کردم و بیشتر می‌خواستم خودم را به هر قیمتی که شده راضی نگه دارم به خاطر همین خیلی‌ها را آزار می‌دادم. من نمی‌توانستم شیشه‌ها را بشکنم و خودم را پرت کنم بیرون، انتظار داشتم یک نفر آن قدر دوستم داشته باشد که این کار را برایم بکند اما هیچ کس این همه دوستم نداشت و من از این دوست نداشتن زجر می‌کشیدم و با آزار دادن سعی می‌کردم درد دوست نداشته شدنم را کم کنم. حواسم نبود آزارهایم بیشتر از این که آدم‌های بیرون را اذیت کند خودم را داغون می‌کند. آدم‌های بیرون فریاد‌هایم را خفیف‌تر می‌شنیدند و من از صدای بلند خودم به گا می‌رفتم. وقتی اغلب آدم‌های دور و برم پراکنده شدند من بیشتر و بیشتر از تنهایی‌ام درد کشیدم بس که همان دو سه نفر هم نبودند صدایم را بشنوند.
وقتی وارد رابطه شدم مغزم درگیر تمام روابط قبلی‌ام بود و انتظار نداشتم آدم جدید معجزه کند. مطمئن بودم هیچ فرقی با بقیه ندارد و من بازهم تنها می‌مانم. اما او مرا از پشت شیشه نمی‌خواست، اول کار با ناشی‌گری سعی می‌کرد بیرونم بکشد اما توانش را نداشت، من هیچ تلاشی نمی‌کردم و او فقط تلاش بی‌خود می‌کرد. اما تنهایی یک جایی دهنم را سرویس کرد، عاجز و داغون خواستم تمام شود. بودنش بهترین اتفاق آن روزها بود، اوایل یک قدم جلو می‌آمدم و بعد می‌ترسیدم و برمی‌گشتم سرجای اولم. اما بلاخره اعتماد کردم و خودم را حتی جر دادم برای بیرون آمدن از تنهایی.
 دیروز یک لحظه گرمای دستش را زیر سرم حس کردم و سرم را آرام روی دستش حرکت دادم تا مطمئن شوم واقعی‌ست، بعد دستم را دراز کردم سمت صورتش، حس کردم، همه چیز واقعی بود.‏

۱ نظر:

  1. اینو گوش کن:
    http://beemp3.com/download.php?file=130534&song=When+Under+Ether

    پاسخحذف