۰۱ خرداد ۱۳۹۱

بیشتر از دو هفته است عمدن  قرص نمی‌خورم نه از سر لج و لجبازی و اداهای چهارده‌سالگی، چون موهای سرم می‌ریزند، زیر چانه‌ام هشت‌تا خال موی زبر سیاه در آمده، پوستم هر روز بدتر می‌شود، لرزش بدنم زیاد شده و تمرکزم تقریبن صفر شده، احساس خنگی می‌کنم.‏ تصمیم گرفتم قرص‌هایم را قطع کنم.
حس کردم حالم آن قدر خوب است که نیاز به قرص و دارو نداشته باشم. آن قدر به بیماری‌ام و حالت‌هایم آگاه هستم که دیگر مثل قدیم‌ها زندگی‌ام فلج نشود و از فرط افسردگی به گا نروم اما می‌دانم خطرناک است. وقتی این بیماری را پذیرفتم دیگر نمی‌توانم تبصره و ماده قائل شوم.
توی این دو هفته من بد نشدم، یعنی هیچ جور خاصی نشدم. از خانه و زندگی و دوست‌پسرم دورم اما خوبم. الف گفت فقط افسردگی و این‌ها نیست، گفت بیماری تو از اختلالات هورمونی نشات می‌گیرد، همین اختلالات باعث می‌شوند تحملت در برابر اتفاقات پایین باشد، چیزهای غیرمهم دهنت را سرویس کنند و گاهی چیزهای مهم به تخمت باشند. اهوم، اما بازهم فکر می‌کنم وقتی این همه قدرت پیدا کردم که حالم را تنهایی خوب نگه دارم و خودم را در معرض استرس قرار ندهم یعنی می‌توانم.
در واقع دوست دارم بتوانم، دوست ندارم تا آخر عمرم قرص بخورم، یعنی دوست داشتم اگر تنم نمی‌لرزید، زیرچانه‌ام هشت تا خال موی زبر درنمی‌‌آمد و این همه خنگ نمی‌شدم .‏
از طرف دیگر از دست خودم خسته شدم، حس می‌کنم پذیرفتن بیماری باعث شده از زیر بار مسئولیت خیلی از کارها و رفتارهایم شانه خالی کنم. اگرچه من خودم را جر می‌دهم برای دوری از این کار اما گاهی یواشکی خودش درونم اتفاق می‌افتد و من حتی حواسم نیست که خودم را راضی کرده‌ام که "عیب نداره، دست خودت نبود."
یک بخش غیرقابل انکار خودِ بیماری‌ست، وسواس بیش از حد مغزم گاهی توهم و بدبینی، تغییرفاز شدید، حساسیت زیاد و تحمل کم. دوست داشتم از بچگی تعادل داشتم و این همه بی‌خود زندگی‌ام را به گا نمی‌دادم. حالا که بیماری‌ام را پذیرفته‌ام دلم برای خودم می‌سوزد، برای این که خیلی از موقعیت‌هایم را از دست داده‌ام و هزار جور کثافت توی مغزم انباشته کردم. آن قسمتی از مغزم که به بخش پذیرنده بیماری پوزخند می‌زند این فکرها را شر و ور محض می‌داند و سرش را تکان می‌دهد و هی "توجیه، توجیه" می‌کند. واقعن ‏نمی‌دانم حق با کدام قسمت مغزم است!‏
دوست دارم قرص نخورم، بدبین نباشم، حساس و کم تحمل نباشم، این همه به خودم گیر ندهم، موهای زیر چانه‌ام محو شوند، وقتی کسی با صدای بلند و عصبانیت باهام حرف می‌زند تنم نلرزد، این همه بالا و پایین نشوم و اصولن به تخمم باشد. گاهی هم دوست دارم کلن محو شوم، فکر می‌کنم یک تیکه گه اضافی و بی‌خاصیتم که فقط کثافت پخش می‌کند.
هنوز جرات ندارم کاملن قرص نخورم، این ها را نوشتم چون فکر کردم عادلانه نیست فقط به قسمت نپذیرنده‌ی مغزم اجازه بدهم تصمیم بگیرد، باید با هم به توافق برسند.‏
در نهایت کیرم دهنِ مغزم و خودم، تمام.‏ 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر