۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

تحملم همیشه پایین بود. یک دوره‌ای اوضاعم خیلی بهتر شده بود که آن هم از تلقین و زیاد نوشتنِ اینجا بود اما دوباره بد شده‌ام. خیلی چیزها از قبل بهتر شده اما یک چیزهایی هم عوض شده و تحمل بیشتری لازم دارد.
کارهایم را از دست داده‌ام، البته موقتی‌ست آن هم به خاطر درس و دانشگاه. بعد از امتحانات دوباره برمی‌گردم سرکار. از دست دادن کارم باعث شده دوباره برای خرج و مخارجم آویزان پدر و مادرم شوم که خب خیلی سخت است. آن هم برای من که همیشه برای پول گرفتن از پدر و مادرم عذاب کشیدم. بعد از یک سال مستقل بودن حالا خیلی سخت است دوباره از بقیه بخواهم بهم پول بدهند. چند ماه اجاره خانه را از قبل پس‌انداز کرده بودم تا دهنم سرویس نشود، حالا همه پس‌اندازم تمام شد و هیچ پولی ندارم. تنها آدم‌هایی که می‌توانم ازشان پول قرض بگیرم دایی منصور و مامان هستند، دهن مامان را توی این مدت سرویس کردم بس که پول گرفتم. دایی منصور هم همیشه گزینه آخر است.‏
در این وضعیت دوست‌پسر وحشتناک‌ترین چیزی‌ست که من می‌توانم داشته باشم. کلن هر وقت توی یک رابطه وارد بده بستان مالی بشوم اعصاب و روانم به گا می‌رود. نمی‌توانم با خیال راحت به چشم قرض گرفتن به قضیه نگاه کنم چون تجربه بهم ثابت کرده قرضی در کار نیست و طرف مقابل هیچ وقت پول‌هایی که داده را پس نمی‌گیرد. از طرف دیگر این که یک آدمی هست که بلاخره نمی‌گذارد بی‌پول بمانم یک دلگرمی تخمی برایم به وجود می‌آورد و باعث می‌شود واقعیت وضعیتم را یواشکی فراموش کنم.‏
هرچقدر طرف مقابل در نهایت بی‌نیازی به سر ببرد و از ته اعماقش و از روی دوست داشتنش بهم پول بدهد باز هم من به گا می‌روم.‏
من اصولن سر یک چیزهایی خودم را شکنجه می‌کنم، می‌توانم پررو باشم و فکر کنم وظیفه پدر و مادرم دادن خرج و مخارج زندگی من است و هیچ چیز تخمم نباشد اما هیچ وقت نتوانستم این کار را بکنم. دایی منصور هم موجودی بوده که همه خیلی راحت پول‌های گنده ازش گرفته‌اند و هیچ وقت بهش برنگرداندند اما برای من قضیه فرق دارد. با این که شکل رابطه ما اصلن شبیه دایی و خواهرزاده نیست و خیلی توی هم فرو رفته‌ایم و همه چیز بین‌مان فرق دارد باز هم من برای پول گرفتن ازش به گا می‌روم. خودش هم یک جور ازگلانه‌ای با من وارد رابطه مالی می‌شود. بقیه خیلی راحت ازش پول می‌خواهند اما من یک ساعت باید آسمان ریسمان ببافم تا بتوانم درخواست پول کنم. این جا هم یکی از آن جاهایی‌ست که خودم را شکنجه می‌کنم، آدمی که برای بقیه اولین گزینه پول قرض گرفتن است برای من آخرین گزینه‌ست. گفتم یک جور ازگلانه‌ای بامن برخورد می‌کند یعنی این که وقتی ازش پانصد هزار تومن بخواهم سیصدتومن می‌دهد و سر زمان برگرداندن پول باهم قول و قرار می‌گذاریم. به خیال خودش می‌خواهد قوی بار بیایم و بتوانم بی‌پولی و فلان را تحمل کنم. حالم ازین رفتارش به هم می‌خورد، البته اگر غیر از این بود هم فرقی به حالم نداشت چون من باز هم همین عن بودم.‏
آخر آخرش این که آمدم این جا از بی‌پولی بنویسم شاید بتوانم شرایط سخت امروزم را تحمل کنم و خودم را دلداری بدهم و چند دقیقه‌ای فراموش کنم فقط ده هزارتومن پول دارم و چهارساعت دیگر باید بروم شمال.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر