۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

مریضیم زده بالا، هی می‌نویسم هی به خودم می‌گم زر نزن.‏
همه چیزایی که می‌خواستم بنویسم از این بود که اوضاع خوبه و غر زدن من از یه ژست تخمی میاد. یک دقیقه فکر کردم اگه درس و دانشگاه و این رفت و آمدها نبود و من مدام این‌جا بودم زندگی‌م یه چیز تخمی بود در همین حد، شایدم بدتر. حالا خوبیش اینه که سه روز تو خونه مامان بابام می‌خورم و می‌خوابم بعد میام این‌جا تو خونه رامین می‌خورم و می‌خوابم. خونه خودمم هست تا یه وقتایی فرار کنم بیام توش ولو شم و یادم بره زندگیم بیرون این خونه چقدر واقعی و ترسناکه. اگر قرار بود کل یک هفته رو یه جا می‌خوردم و می‌خوابیدم خیلی کیری می‌شد. در کلیت موضوع من هروقت به یه چیزی که به شدت رو اعصابمه فکر می‌کنم می‌بینم اصلن قابلیت رو اعصاب من رفتن رو نداره.‏
بعدش هم می‌خواستم دیتیل‌وار از این روزا که فکر می‌کنم روزای خوبی هستن بنویسم اما دیدم خب که چی؟ انقد از نوشتن درباره خوشی‌هام عنم می‌گیره که وقتی به نوشته‌های قبلی‌م فکر می‌کنم می‌خوام بالا بیارم و از حافظه ملت خودمو پاک کنم. واقعن خب که چی؟ من خیلی خوب و خوش و خرمم، همش کنار دریام، کباب و علف و عرق و یکی لخت جلوم می‌رقصه، دوتا داف ماساژم می‌دن. خب به کیرم.‏
دست خودم نیست، نمی‌تونم باور کنم از حال خوش‌ نوشتن واسه ثبت اون حال خوش و خاطره و فلانه. بیشتر شبیه دست و پا زدن واسه ساختن یه تصویر خوب و خفن از یه چیز به شدت معمولیِ. انگار خودمم باور نمی‌کنم اینا روزای خوبیه، نوشتن و هی ازش حرف زدن یه تلاش مذبوحانه و احمقانه‌اس برای این که لااقل خودم باور کنم فلان لحظه و فلان روز و فلان جا خوش بودم. ‏
آخرش هم می‌خواستم یه سری آسمون ریسمون رو به زور به بالایی‌ها ببافم تا یه سری دیگه از عقده‌هامو بپاشم بیرون‏ که حسش نیست.‏

شاید باید یه خط اختصاصی به وجود بیاد برای نوشتن از عقده‌ها تا مخاطب با یک نگاه بفهمه اینا عقده‌اس، بعد خودش تصمیم بگیره بخونه یا بره بعدی.‏
به امید اون روز.‏‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر