۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

یک لحظه‌هایی همان موقع که اتفاق می‌افتند اصلا چیز خاصی نیستند، انگار همیشه هستند، شاید بارها تکرار شوند. اما من دیگر این اشتباه را نمی‌کنم. مطمئنم یک لحظاتی هیچ وقت تکرار نمی‌شوند هرچقدر هم دم دستی و پیش پا افتاده باشند.‏
دیشب همین موقع‌ها روی تراس خانه‌ای وسط کوه‌ و جنگل، به جاده‌ای تاریک نگاه می‌کردم، همین آهنگ را گوش می‌کردم، خیلی مست نبودم، خیلی هم چت نبودم. به هیچ چیز خاصی فکر نمی‌کردم، هیچ حس خاصی را تجربه نمی‌کردم. اما امشب دلم می‌خواهد خیلی چیزها را بدهم تا برگردم به دیشب. همان آهنگ را پلی کردم، چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم فقط یک لحظه‌اش را حس کنم اما نمی‌شود. یک جور بدی بغض دارم. نمی‌دانم چه چیزی توی آن لحظه وجود داشت که حالا این همه دهنم را سرویس می‌کند.‏
این‌ آهنگه مدام می‌گوید "نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست"، خیلی سعی می‌کنم به یک "تویی" فکر کنم اما نیست. انگار این شعر را خودم برای خودم گفتم یعنی "تو" شعر برای من وجود خارجی ندارد و انگار یک قسمتی از من برای یک قسمت دیگرم این شعر را میخواند.‏
دوست دارم بخوابم، دیشب را فراموش کنم، این آهنگ را قطع کنم اما اگر از این فاز بیرون بیایم انگار همه چیز تمام می‌شود و من از تمام شدن می‌ترسم.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر