۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۱

وقتی بابلسر بودم اتفاق بدی افتاد. دعوا با آدم‌هایی که خیلی خوب نمی‌شناختم‌شان. وسط آن دعوا من خواستم خارکسده‌بازی احمقانه‌ای دربیاورم و اصلن فکر نکردم ممکن است کسی مچم را بگیرد اما یکی مچم را گرفت وحالا چند روز است همان لحظه‌ای که آن یک نفر مچم را گرفت، دهنم را سرویس کرده. صحنه کمتر از سی ثانیه اتفاق افتاد اما همان سی ثانیه هزاربار پلی می‌شود، تا ته می‌رود و دوباره پلی می‌شود.‏
فردا صبح‌ش دیر به کلاس رسیدم، استاد گفت همیشه دیر می‌رسم، روز قبلش برای آدامس جویدن گیر داده بود. اوقم گرفت، جواب کسشری دادم و از این که نتوانستم بهش برینم چون کارم حسابی گیرش است حالم به هم می‌خورد.‏
عصر وسط خانه سعی می‌کردم خایه‌مالی مامان را بکنم تا دعوای چند شب قبل را فراموش کند اما پا نمی‌داد و حالا از خودم عنم می‌گیرد برای همان دعوا و خایه‌مالی و تمام این اتفاقات.‏
چند هفته پیش هم با آدمی بحث داشتم که ازگل بودنش قبل‌تر بهم ثابت شده بود، آدمی که آن قدر حرفه‌ای شده که هیچ کس باور نمی‌کند ممکن است یک دقیقه ازگل باشد اما این بار خودم با چشم خودم دیدم و به کثافت بودنش به شدت معتقدم.
یکی دو ماه قبل، شاید هم بیشتر، یکی همین جا روبری من پشت همین میز نشست، بهم گفت به آدم‌های خیلی کمی اعتماد دارد و من یکی از همان آدم‌های خیلی کمم. گفت خیلی دوستم دارد و هزار چیز دیگر. یک ماه پیش با یک طرف دیگر این آدم روبرو شدم. آدمی که دو سال دوستم بود یک شکل دیگر شد. این آدم بدون هیچ بحثی درباره این اتفاق از من فرار کرد. از همه‌جا پاکم کرد. هیچ دسترسی بهش ندارم تا ازش بپرسم خب چرا؟
در کنار تمامی این اتفاقات من با چوب بالای سر خودم ایستاده‌ام و خیلی خوب می‌دانم کجا ازگل بوده‌ام، کجا احمق و ابله بوده‌ام، کجا کثافت‌کاری کرده‌ام و ریده‌ام. خیلی خوب بلدم قبل از این‌که بهم برینند به خودم برینم. حوصله ندارم با بیمار بودنم این کثافت‌کاری‌ها را توجیه کنم، حوصله ندارم منتظر بمانم یکی بیاید دستم را بگیرد و از این وضعیت بیرونم بکشد، حوصله ندارم با آدم‌های آن طرف اتفاقات حرف بزنم و سعی کنم چیزی را درست کنم، حوصله ندارم جمله ببافم و عن بودنم را توجیه کنم، حوصله ندارم توی بازی تیکه انداختن و مسخره کردن شرکت کنم و ادای کم نیاوردن دربیاورم. برای همین تمام کارم شده بیرون کشیدن سهم خودم از این اتفاقات.‏
تمام این‌ها کنار هم قرار گرفته و حالم را بد کرده، در حالی که اصولن آدم‌های آن طرف تخم‌شان نیست. حوصله ندارم ادای به تخمم دربیاورم درحالی که این موضوعات ذهنم را مشغول کرده. واکنش اغلب آدم‌های مقابلم را می‌توانم پیش‌بینی کنم اما حوصله ندارم بیایم این‌جا دری‌وری ببافم و خودم را دلداری بدهم. تمام تلاشم رسیدنِ واقعی به فاز "به تخمم" است.
از وقتی بچه بودم فازم گیر دادن به اتفاقات بود، آن قدر توی همه چیز فرو می‌رفتم که وسواس و دردم روز به روز بیشتر می‌شد. بیشترین جمله‌ای که از بچگی شنیدم "تو خیلی حساسی" بود. از بچگی تا همین دیروز هزار بار هزار نفر بهم گفتند تو خیلی حساسی و منظورشان دقیقن این بود که "بکش بیرون".
خیلی سعی می‌کنم بکشم بیرون اما از خودِ بیرون کشیده‌ی چند سالِ بعدم از همین حالا عنم می‌گیرد و احساس جلبک بودن از همین حالا آزارم می‌دهد.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر