۱۹ فروردین ۱۳۹۱

همین حالا، یک‌هو حواسم جمع شد، حس کردم پابرهنه‌ام وسط راهی که نمی‌شناسمش. درباره چیزهایی فکر می‌کنم که تا حالا فکر نمی‌کردم، به مدلی از زندگی فکر می‌کنم که همیشه برایم خنده‌دار بود.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا یک‌هو همه چیز این شکلی شد؟ تصورم از خودم و زندگی‌ام با اتفاقاتی که این روزها در جریان است فرق دارد. همیشه خودم را تنها می‌دیدم، خیلی تنها. همیشه می‌خواستم بدون مسئولیت زندگی کنم، بدون وابستگی اما حالا همه چیز یک شکل دیگر شده.‏ قیافه خود قبلم، اداها و حرف‌هایم یادم می‌آیند و از خود این روزهایم خجالت می‌کشم. مدام سعی می‌کنم تصویر خودِ قبلم را گم و گور کنم، نادیده بگیرم‌ش، سعی می‌کنم خودم را توجیه کنم، یک وقت‌هایی هم خودم را شل می‌کنم و می‌گویم کونِ لقِ خودِ قبلم. اما نمی‌شود، تنها که می‌شوم، نوشته‌هایم را که میخوانم، عکس‌های قدیمی را که می‌بینم یادم می‌آید من این نبودم.
خیلی می‌ترسم، حتی از حرف زدن درباره‌‍‌اش می‌ترسم. وقتی از دور به حرف‌ها و اتفاقات نگاه می‌کنم همه چیز عادی و طبیعی‌ست مثل باقی آدم‌های دنیا. تمام آدم‌هایی که یک روز به هم رسیدند، مثلن عاشق شدند، توهم زدند که این آخرین آدمِ روی زمین است که عاشقش شده‌اند، خودشان را گول زدند شاید و یا گول خوردند شاید که فقط می‌خواهند با این آدم تا آخرِ عمر زندگی کنند، بی‌تاب شدند و یا ادای بی‌تاب شدن درآوردند و هر لحظه برای مدام زندگی کردن کنارش بال بال زدند، باور کردند که عشق‌شان با بقیه‌ عشق‌های دنیا فرق دارد، روزی هزاربار به خودشان گفتند: "مگه من از زندگی چی می‌خوام؟" شایدم اصلن نگفتند و فکر نکردند و همین‌طور عادی جلو رفتند.‎‏ اهوم،من فکر می‌کنم الگوی آدم‌هایی که تصمیم می‌گیرند باهم زندگی کنند خیلی به هم شبیه است فقط بعضی‌ها دوست دارند به زور بگویند "نه ما خیلی فرق داریم" اگر یکی این جمله را به من بگوید بهش می‌گویم گه نخور، روزی هزار بار به خودم می‌گویم گه نخور.‏
آدمی مثل من که در تمام زندگی‌اش هیجان‌زده رفتار کرده، قابل اعتماد نیست، اصلن قابل اعتماد نیست. شاید اگر بگویم سعی می‌کنم هیجان‌زده رفتار نکنم و تلاش می‌کنم قابل اعتماد باشم بهم بخندید ولی واقعن این روزها این کار را می‌کنم.همه چیز خنده‌دار است، من آدمِ خنده‌داری هستم، سعی نمی‌کنم حتی به خودم چیزی را بقبولانم، سعی نمی‌کنم خودم را توجیه کنم، به همه حق می‌دهم بهم بخندند همان طور که من یک روز به تمام آدم‌هایی که این تصمیم را گرفتند، خندیدم.  به نظرم همه چیزهمیشه خنده‌دار و احمقانه باقی خواهد ماند و لازم نیست بخواهم جلوی خنده خودم و دیگران را بگیرم.‎‏ به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم هیچ چیز زندگی‌ام برایم به موقع اتفاق نیافتاد، همیشه یا خیلی زود وارد چیزی شدم یا خیلی دیر به خودم آمدم و فهمیدم یک چیزهایی را از دست دادم. حالا هم همین حس را دارم اما سعی نمی‌کنم جلوی خودم را بگیرم. به نظرم وقتی حس کاری را دارم باید انجامش دهم.‏
خیلی وقت است قبول کرده‌ام هیچ فیل بزرگی برای هوا شدن منتظر من نیست، قبول کردم من نه نویسنده بزرگی می‌شوم و نه مترجم خوبی. نه که نخواهم، مطمئنم استعدادش را ندارم. من آدمِ باهوشی هستم اما هوشم یک جای بی‌خودی کار می‌کند انگار. از همان بچگی کسی نبوده هوشم را بردارد توی یک سوراخ درستی بگذارد تا این قدر هرز نرود اما متاسفانه هوش من هرز رفت. نه درس درست حسابی خواندم، نه هنر خاصی بلدم، نه هیچ گه دیگری شدم. اگر می‌گویم باهوشم دلیلش این است که یک آدم‌هایی بهم می‌گویند باهوشی اما خودم نمی‌دانم این هوشم کجاست. قسمتی از ترس یک‌هویی امشب به خاطر همین هوشی‌ست که فکر میکنم دارم اما نمی‌دانم کجاست. یادم آمد من باهوشم و آدم‌های باهوش باید یک فیلی هوا کنند و اگر من بخواهم وارد رابطه جدی شوم و با کسی زندگی کنم، چه کسی فیل‌م را هوا کند؟ توی مغز من این‌طور جا گرفته که فقط آدم‌های تنها فیل هوا می‌کنند و اگر آدمی خودش را وارد زندگی جدی کند وقت برای فیل هوا کردن نخواهد داشت و هر چقدر تلاش کند باز هم توی یک کثافت خاصی که مختص زندگی‌های دو نفره هست فرو می‌رود.
بخش دیگری از این ترس که حالا از غلظتش کم شده دوباره از الگوی ثابتی پیروی می‌کند. باز هم اگر کسی بیاید بگوید نه فرق داره با پشت دست می‌زنم توی صورتش و بهش می‌گویم گه نخور. گه زیادی نمی‌خورم و به خودم نمی‌گویم "ما فرق داریم". ما هیچ فرقی نداریم. با هزارتا رویای کسشر که حالا به نظرمان کسشر نیست وارد زندگی دو نفره می‌شویم. روزهای شاد و خوشحال شروع می‌شود و ما مدام می‌گوییم "شت چقدر ما خوشبختیم". اما من از همین حالا بیلاخی که پشت سرمان می‌دود و ما مثل سگ ازش فرار می‌کنیم را می‌بینم. من خوب می‌دانم هیچ زندگی خارق‌العاده‌ای منتظر من نیست و بلاخره روزهای خوشِ متداوم تمام می‌شود و نکبت رایجی خودش را توی چشم‌مان فرو می‌کند.‏
سعی می‌کنم خودم را گول نزنم، ما فقط می‌خواهیم باهم زندگی کنیم، یا به عبارت دیگر همین زندگی تخمی‌مان را کنار هم بکنیم. دردسرش خیلی بیشتر از زندگی تنهایی‌ست، خسته کننده و تهوع‌آور است گاهی اما خب این کاری‌ست که فعلن تصمیم گرفته‌ام انجامش دهم. مثل تمامی کارهایی که یک روز از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم انجام دهم. سعی می‌کنم با خودم روراست باشم و توی خودم فرو بروم و بفهمم چرا این تصمیم را گرفتم. دوست ندارم این تصمیم هم نوعی فرار باشد، زندگی این روزها و زندگی قبل از این روزها را تصور می‌کنم، سعی می‌کنم بفهمم اگر به زندگی قبل برگردم برایم ترسناک خواهد بود یا نه! سعی می‌کنم چیزهای خوب و بدی که بعد از این تصمیم برایم به وجود می‌آید را ببینم، بیشتر سعی می‌کنم کثافت‌ها را تصور کنم و ببینم آیا تحمل‌ش را دارم یا نه! یک ناامیدی بدی به سراغم می‌آید، به تمامی آدم‌هایی که این کار را انجام داده‌اند نگاه می‌کنم و حتی یک موردِ خوشحال وسط‌شان پیدا نمی‌کنم. خوب می‌دانم بعد از مدتی همه چیز عادی می‌شود و آن‌قدر روزمرگی توی حلق آدم فرو می‌رود که ممکن است به گه خوردن بیوفتم. اما از طرفی به خودم می‌گویم تمامی این اتفاقات در تنها بودن هم می‌افتد. تنها فرقش این است که در تنهایی لازم نیست به نفر دومی فکر کنم و هیچ مسئولیتی در برابر یک نفر دیگر ندارم همین خودش خیلی خوب است.‏
مغزم درهم و شلوغ است، سعی می‌کنم فکرهایم را بنویسم و خودم را پهن کنم تا بهتر تصمیم بگیرم. اگر بازهم سر و ته این نوشته ربطی به هم ندارند تقصیر احوالات این روزهایم است.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر