۱۵ فروردین ۱۳۹۱

الان نیاز دارم از خانه و زندگی‌ا‌م فرار کنم.‏
هیچ وقت رویای فرار کردن نداشتم. همیشه فرار کردن برایم حسی لحظه‌ای بود و هیچ وقت به طور جدی درباره‌ش فکر نکردم اما حالا به خودم آمدم دیدم چهار ساعت است نشسته‌ام راه‌های فرار را بررسی می‌کنم. فکر می‌کنم باید یک جایی باشد که هیچ چیزی نباشد، زندگی در آن به شکل معمول جریان نداشته باشد. زمان بی‌معنی باشد، کار و عشق و پول و باقی کثافت‌کاری‌ها تعریف نشده باشند. باید بشود حافظه‌ام را پاک کنم، مادر، پدر، دوست‌پسر، دوستان، اتفاقات، همه چیز فراموش شود و من با خیال راحت یک جای دیگر فرار کنم به همان جایی که هیچ جایی نیست و حتی نفهمم فرار کرده‌ام.‏
اتفاق بدی نیافتاده، همه چیز مثل دیروز، پریروز، یک ماه پیش است. مثل تمام این دو ماهی که خوب بودم. حالا هم بد نیستم، حتی خسته و داغون هم نیستم. هوا ابری‌ست و من فقط احساس می‌کنم این زندگی من نیست. هر لحظه به تصمیم‌گیری درباره آینده‌ام نزدیک می‌شوم بیشتر می‌فهمم چقدر زندگی کثافت است. زندگی کثافت است چون مغز من همان طوری پیش نمی‌رود که مسیر عادی زندگی‌ام پیش می‌رود. مغز من یک جای دیگر است، در اوج خوشی و لذت یک جای دیگر است. جایی شبیه به خلا. جایی که گاهی سیاه سیاه است بدون هیچ صدا و تصویری، گاهی سفید و پرنور است که هیچ چیزی در آن دیده نمی‌شود. جایی‌ست که نمی‌دانم کجاست فقط می‌دانم این جایی که در آن هستم نیست.‏
کارهای زیادی انجام دادم تا مغزم را به همان مسیری بکشانم که زندگی‌ام در جریان است. داستان نوشتم، عاشق شدم، درس خواندم، کار کردم، قرص خوردم اما هیچ کدام هنوز نتوانستند جلوی مغزم را بگیرند. استاد داستان‌نویسی‌‌ام یک روز گفت "من اگر بتوانم به فکر تو افسار بزنم تمام مشکلات حل می‌شود"، دایی منصور می‌گوید "اگر سرعت فکر کردنت را پایین بیاوری همه چیز حل می‌شود" دکترم می‌گوید "اگر این قدر توی همه چیز فرو نروی همه چیز حل می‌شود". خودم اما فکر می‌کنم هیچ کدام از این کارها امکان‌پذیر نیست، من فقط باید باور کنم تمام آدم‌ها همین هستند، باید بفهمم نوشتن از مغزم کسشر محض است، باید بفهمم در وضعیت خارق‌العاده‌ای به سر نمی‌برم، باید قبول کنم همه‌ی آدم‌ها به صورت ناخودآگاه با این خاصیت مغزشان کنار آمده‌اند و من هنوز راه کنار آمدن را یاد نگرفته‌ام. همه‌ی این‌ها یعنی من به مرحله‌ای که اغلب آدم‌ها رسیده‌اند، نرسیده‌ام.‏
صبح بیدار شدم، گریه کردم. برای این‌که هوا ابری بود. خنده‌دار است، من برای هوای ابری گریه می‌کنم در حالی که در بزرگترین رویای زندگی‌ام هوا ابری‌ست. یک‌بار درباره‌اش نوشته بودم، این که از بچگی همیشه خودِ چهل ساله‌ام را با پالتوی بلندِ مشکی وسط یک چهارراه بزرگ می‌بینم در حالی که هوا ابری‌ست و باد می‌وزد. این بزرگترین رویای زندگی من است. چهل سالگی! بزرگترین رویای زندگی من زنی چهل ساله و تنهاست وسط خیابان. هیچ قبل و بعدی برای خود چهل ساله‌ام در آن لحظه متصور نیستم. نمی‌دانم وسط آن چهارراه چه کار می‌کنم، از کجا می‌آیم و به کجا می‌روم، حتی قیافه‌ام را توی چهل‌سالگی نمی‌توانم تصور کنم اما همیشه فکر کردن به این تصویر برای لذت‌بخش بوده و شب‌ها و روزها تصورش کردم.‏
هروقت بخواهم جلوی مغزم را بگیرم تا باور کند این زندگی واقعی من است این رویا را هزار بار مرور می‌کنم. بهش می‌فهمانم آینده‌ای که برای خودم متصورم هیچ چیز خاصی نیست و همین مسیر هم به همان آینده ختم می‌شود لابد. مغزم اما آرام نمی‌شود، اوایل می‌شد اما حالا نمی‌شود.‏
احساس می‌کنم تا همان چهل سالگی وقت دارم، وقت دارم یک جور دیگر زندگی کنم، کارهایی را انجام دهم که آن زن چهل ساله انجام نمی‌دهد، جوری لباس بپوشم که آن زن چهل ساله نمی‌پوشد، تنها نباشم. در واقع رویای من شده نقطه‌ی پایان زندگی‌ام ‏ یا پایانِ زندگی‌ام تنها رویای من است و در تمام این سال‌ها بوده.‏
مغز من کثافتِ محض است، آن قدر از زندگی عادی‌ام فاصله گرفته که در تمام لحظات همان جایی‌ست که همه چیز تمام شده و هیچ چیزی نیست. باید فرار کنم و به مغزم برسم انگار.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر