۱۴ فروردین ۱۳۹۱

یک روزهایی چسناله عادی‌ترین کار روزانه‌ام بود. بابلسر بودم، دوست‌پسرم سیصد کیلومتر دورتر از من، تنها بودم، وسط یک شهر کوچک بدون هیچ دوستی. به خودم حق می‌دادم به گا باشم، گریه کنم، درس نخوانم، ادا اطوار دربیاورم و هزارتا کس‌کلک‌بازی دیگر.‏ کسی نبود دستم را بگیرد و نگذارد خودم را بزنم، صبح تا شب به گا بودم و به گا بودنم پذیرفته شده بود و کسی سعی نمی‌کرد فازم را عوض کند.‏
امروز غروب پای تلفن خواستم گریه کنم، بی‌دلیل، فازِ عنِ چتی. نمی‌شد، نمی‌توانستم. صدایش، حرف زدنش، نسترن گفتنش هیچ کدام مهلت نمی‌داد گریه کنم. پنج دقیقه با دلیل و منطق بهم ثابت کرد نباید با خواننده آهنگی که اشکم را درآورده، همذات‌پنداری کنم. همین تلاشش آن قدر خنده‌دار بود که از گریه کردن منصرف شدم.
روز قبل از برگشتنم گفتم نمی‎ توانم برگردم، نگرانم، نگران مامان، گفتم اینجا حالم را بد می‌کند، زندگی همه به گاست و از این‌همه کثافت خسته شدم، عر زدم. سعی کرد آرامم کند اما من بیشتر توی فاز چسناله فرو می‌رفتم. منتظر بودم پا به پایم بیاید، نیامد. گفت زیادی ادای آدم‌های نگران را درمیاورم. گفت توی کافه از افتادن صندلی پشت سرم بیشتر از همه نگران شدم و ابراز احساسات کردم، توی مهمانی بیشتر از همه برای کسی که حالش بد بود نگران بودم و فلان، بعد هم نتیجه گرفت کلن فاز من نگرانی‌ست و عادت کرده‌ام به این کار. من که خوب خودم را می‌شناسم مطمئن بودم حق دارد. غلاف کردم. ته همه‌ی این‌ها قرار شد هروقت دلم چسناله و غرغر میخواهد بی‌خود فاز چیزهایی که واقعی نیستند را برندارم و اگر دلیلی وجود ندارد و یا کسشر است دنبال دلیل گنده نگردم و با همان دلایل دری‌وری خودم چسناله و غرغر راه بیندازم.‏
حالش کلن خوب است و کمتر چیزی حالش را بد می‌کند، توی تمام این مدت فقط یک بار واقعن از اتفاقی بد شد و همان یک بار هم کمتر از یکی دو ساعت آرام شد. آن‌قدر بی‌خود حالش را بد نمی‌کند که حسودی‌م می‌شود. . گریه کردنم واقعن اذیتش می‌کند، من این اذیت شدن را می‌بینم. آن‌قدر بد شدن حالش بدیهی‌ست که از خودم بدم می‌آید. خیلی سعی می‌کنم توی فاز چسناله تخمی فرو نروم و حالش را بد نکنم، دارم یاد می‌گیرم به حال یک نفر دیگر فکر کنم، دارم باور می‌کنم حال یکی واقعن به حال من ربط دارد.
انگار این آدم همان چیزی‌ست که من همیشه سعی کردم باشم و نتوانستم، همان چیزی را زندگی می‌کند که من این همه سال خواستم زندگی کنم و نتوانستم. بودنش هر لحظه یادم می‌آورد دوست داشتم چطور باشم. هروقت حواسم پرت می‌شود و به نسترنی که همیشه حالم را به هم می‌زد نزدیک می‌شوم فقط کافی‌ست نگاهش کنم، اجازه بدهم حرف بزند، دوستم داشته باشد تا دوباره برگردم به همان نسترنی که دوستش دارم.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر