۱۵ اسفند ۱۳۹۰

دیشب خودم را مجبور کردم بیایم خانه، تنها بخوابم و تنها بیدار شوم. اگر خودم را ول کنم مدام همان جا می‌مانم، یادم می‌رود مدل زندگی خودِ تنهایی‌ام توی این خانه چه شکلی بود.‏
توی این زمان کم به همه چیز آن خانه عادت کردم. به پنجره‌اش بیشتر از همه چیز. هوا که تمیز باشد تصویر کوه شفاف است و حتی سایه ابرها رویش معلوم است. حیاط خانه بغلی می‌تواند ساعت‌ها پای پنجره خشکم کند. چهارگوشه حیاط باغچه‌های یک شکل، درخت‌های خشک و ساقه‌های خشکی که قبلن گل بودند لابد. یک حوض چند ضلعی وسط حیاط، ساختمان قدیمی دو طبقه‌ با ایوان پهن، پنجره‌ها‌ی بزرگ رو به حیاط که حالا انگار خوابگاه دانشجویی‌ست. پنجره آپارتمان بغلی هم یکی دیگر سرگرمی‌های من است، رویش نقاشی می‌کشند و انگار هر روز قسمتی به نقاشی اضافه می‌شود.‏ پریشب تا صبح پنجره را باز گذاشتم و هر نیم ساعت به بهانه سیگار کشیدن کنارش ایستادم و زل زدم به خانه‌هایی که لابد آدم‌های تویش خوابند، به کوه که توی آن تاریکی دیگر کوه بودنش معلوم نبود.
صدای ساز همیشه توی خانه هست، مغز من هم‌زمان با ساز تمرین می‌کند. فکر می‌کنم فقط نشستم اما یک‌هو می‌فهمم ده دقیقه است دارم دارادادا دادادا داراداداد دادادا می‌کنم. برای خودم توی آشپزخانه می‌گردم، غذا درست می‌کنم، توی یخچال سرک می‌کشم، ادویه‌ها را کشف می‌کنم. روی مبل ولو می‌شوم زل می‌زنم به فیفا دو هزار و دوازده فلان، گل که می‌زند من هم هیجان‌زده می‌شوم. پای کامپیوتر که می‌نشینم دیگر مثل این‌جا خانه خودم و میز چوبی و فلانم در کار نیست، پنجره کنارم است و وقتی روی صندلی نشسته‌ام فقط آسمان و کوه معلوم است و خبری از حیاط و آپارتمان‌های دیگر نیست.‏
می‌ترسم به آن خانه وابسته شوم و دیگر خانه خودم را دوست نداشته باشم، برای همین دیشب خودم را مجبور کردم برگردم. در را که باز کردم انگار زندگی واقعی‌ام شروع شد، لباس‌های شسته‌ای که هنوز پهن بودند، لیوان‌هایی که چایی تویشان خشک شده بود، لپ‌تاپ روی میز، اینتر را زدم روشن شد و همین صفحه سفید باز شد، یادم نمی‌آید دو روز پیش می‌خواستم چه چیزی بنویسم اما یادم است هنوز این خانه برایم بهترین خانه دنیا بود و دوستان دورَم نزده بودند و کسی با لحن تهدیدآمیز بهم نگفته بود "اومدم دوستامو ازت پس بگیرم".‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر