۱۱ اسفند ۱۳۹۰

چند روز نبودم. حالا هم که برگشتم رامین هست و وقت ندارم دو دقیقه اینجا بشینم و بنویسم. البته چیز خاصی هم برای گفتن ندارم. اگر بخواهم بنویسم همه‌ش می‌شود اُه چقدر زندگی زیباست، چقدر دوست‌پسرم محشر است، چقدر خرید کردن و غذا درست کردن و بیرون رفتن و فلان با رامین خوب است، چقد هوایم را دارد و حواسش به من است و همین جور تا ته. بخواهم بیشتر بنویسم می‌شوم شبیه وبلاگ شوشوخانم و شوهرجان.‏‏
همین‌قدر را داشته باشید که دوست‌پسرِ چاق خوب است. اگر آشپزی‌اش خوب باشد و خوب خرید کند و برای لباس پوشیدن و انتخاب گوشواره تا خرتناق نظر بدهد وفازش غم و غصه نباشد و علف‌ش به راه باشد و پایه تخته بازی کردن تا صبح باشد، بوی خوب بدهد و برای‌تان توت‌فرنگی بخرد و با آهنگ خالتور موقع رقصیدن همراهی‌‌تان کند.‏‏
رامین خوب است، من بلد نیستم قدر او خوب باشم و این اذیتم می‌کند.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر