۲۴ بهمن ۱۳۹۰

آدم‌های خفن و منطقی و فلان نخوانند.‏

روز شلوغی بود. رامین دو ساعت روی مبل کتاب خواند و وسطش زل زد به تلفن حرف زدن‌هایم و از این طرف به آن طرف دویدنم تا کارهایم را تمام کنم. بعد روبرویم نشست یکی دوتا از مصاحبه‌ها را برایم خواند و من تایپ کردم. یک‌جاهایی کمک کرد کلمه‌های مناسب پیدا کنم و جمله‌ها را درست کنم چون می‌دید مغزم کار نمی‌کند. بعد از تمام شدن هر کدام لیموناد می‌داد دستم، سیگار روشن می‌کرد برایم. برای بار هزارم تلفن زنگ می‌خورد، تندتند حرف می‌زدم، سیگارم را خاموش می‌کرد و دوباره کار شروع می‌شد.‏
هر چندتا مصاحبه که تمام می‌شد آهنگ درخواستی می‌گفت و من همراه با خواننده اصلی برایش می‌خواندم، ذوق می‌کرد، زل می‌زد بهم، می‌خندید، بعضی جاها بامن می‌خواند و مدل من روی صندلی می‌رقصید و ادا و اطوار در می‌آوردیم.‏‏
بعضی از کارها هنوز مانده بود، برق قطع شد، شارژ لپ‌تاپ تمام شد و مجبور شدیم برویم یک گوری تا کارهایم را انجام دهم. قبل از یک گوری، رفتیم نهار خوردیم. همه مشکلات فراموش شد و ما یک ساعت تمام از غذا حرف زدیم. بورانی بادمجان آوردند و یک ربع از اندازه بادمجان‌ها، بوی محشر بادمجان کبابی حرف زدیم. کباب ترش آوردند از تازگی گوشت، آبدار بودنش، گردو و ترشی انار حرف زدیم و سعی کردم قانع‌ش کنم این کباب ترش خوبی نیست اما نتوانستم. قیمه بادمجان‌ آوردند باهم تفاهم داشتیم که لپه‌اش خوب نپخته، روغنش زیاد است و برایم مدل قیمه درست کردن خودش را توضیح داد. در مورد دوغ هم اختلاف نظر داشتیم و در نهایت اما نظرمان مثبت بود.‏
رفتیم یک جایی که کارهایم را انجام دهم، بلاخره تمام شد و از به گا رفتن نجات پیدا کردم. سیگار کشیدیم و من دو سه بار در طول نیم ساعت ادای قهر در آوردم و گفت تصمیم جدیدش این است که کلن خودش را وارد این اداهای من نکند و من تهدید کردم و حرفش را پس گرفت. اسموتی پرتقال سفارش داد و من به گه خوردن افتادم که چرا شیک نسکافه سفارش دادم. ازگل انگار از اسم خوردنی‌ها می‌فهمد کدام‌ یکی خوب است. در آشپزی رسمن جلویش کم آوردم و وا داده‌ام.‏
خیلی جدی از مرز فرانسه و سوئیس و سرن و بیگ‌بنگ حرف زدیم و برای پیدا کردن یک موضوع مشترک دیگر ذوق‌مرگ شدیم. سرد بود، خودم را فشار می‌دادم بهش و تندتند راه می‌رفتیم. یک ساعت قبل خداحافظی لاس زدیم. کوچه طولانی ترسناک از هفت‌تیر تا خانه شده بود نیم‌متر انگار.‏
روزی خوبی بود اما حالا دارم جر می‌خورم. صاحب‏خانه دوباره زنگ زد و یک میلیون پولی که قرار بود آذر بدهم را تا سه چهار روز دیگر خواست. فکر کردم گردنبند و دستبندم را بفروشم. مامان جرم می‌دهد، اما مجبورم. رامین سعی کرد راضی‌ام کند پول را بدهد، سعی کرد از راه‌های مختلف گولم بزند که مثلن من نمی‌دهم و فلان، اما من نمی‌توانم، حس بدی بهم دست می‌دهد از این کار. هنوز یک سال آخری که توی رابطه قبلی دوست‌پسرم برایم آن همه خرج کرد حالم را بد می‌کند و هزار بار تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم و پول را برگردانم اما ازش می‌ترسم. یک ساعت پای تلفن برای رامین عر زدم. دیوانه‌‌اش کردم رسمن. گاهی فکر می‌کنم زود بود برای مستقل بودن، برای تحمل این سختی‌. من فقط بیست و چهار سالم است و واقعن بعضی وقت‌ها کم می‌آرم. دلم می‌خواهد مثل برادرم هر ماه خدا تومن لباس بخرم، مسافرت خوب بروم، هر وقت دلم خواست هر گهی بخورم اما فورن خودم را راضی می‌کنم که چیزهایی دارم که کسی ندارد، راهی می‌روم که دوستش دارم. جلوی مامان و بابا یک جور وانمود می‌کنم که نفهمند مشکل مالی دارم. خسته شدم. حداقل امشب خسته‌ام.‏ خوشحالم رامین هست می‌توانم لااقل غر بزنم و گریه کنم، جر می‌خورد که کمکم کند، آرامم کند اما خیلی بدتر از چیزی هستم که آرام شوم. هیچ راهی ندارم، اما هنوز ته تهش می‌دانم می‌گذرد. هرچقدر به آینده فکر می‌کنم مطمئن می‌شوم همیشه وضعم همین می‌ماند، اوضاع کشور تخمی‌تر از آن است که دلم به آینده خوش باشد. کیرم تو همه چیز، کشور و پول و این‌همه کثافت.‏‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر