۰۲ اسفند ۱۳۹۰

تهرانزیت را پلی کردم، آهنگی پخش می‌کرد که کمتر از یک ماه پیش، یک روز صبح حدودن همین ساعت‌ها گوش می‌کردم. قیافه خودم وقتی همین جا نشسته بودم و لب‌‌هایم را روی هم فشار می‌دادم و سعی می‌کردم نفسم را حبس کنم تا بغضم نترکد را خوب یادم است. آخرش هم ترکید و من با صدایی که می‌لرزید و یک جایی هق‌هق می‌شد با آهنگ داد می‌زدم " نه نرو..." نوشته بودم‌اش.‏‏
بیست روز پیش وقتی این آهنگ پخش می‌شد بیست روز به تمام شدن کارهایم مانده بود، مصاحبه‌های تایپ نشده روی هم تلنبار شده بود، مچ دستم درد می‌کرد، وحشتناک به پول احتیاج داشتم، عکس پروفایلم می‌خندید و من به گا بودم، گریه می‌کردم و دایی منصور پای تلفن بهم گفت کار از جای دیگه خرابه.‏
حالا همان آهنگ پخش می‌شود، رامین زنگ می‌زند، می‌گوید بلیط رزرو می‌کنم برای فردا که اگر کارها تمام شد برگردم و من ذوق می‌کنم. مچ دستم درد نمی‌کند چون مامان رامین یک حرکت‌هایی برایم تجویز کرده تا هر روز انجام دهم و نگذارم مچ دستم درد بگیرد. کارهایم تمام شده، همه را تحویل دادم و می‌خواهم یک هفته استراحت کنم. یک میلیون تومان صاحب‌خانه را دادم و وحشتناک به پول نیاز ندارم. حسرت خندیدن عکس پروفایلم را ندارم چون تمام دیروز رامین برایم خاطرات کثافت‌کاری‌هایش را تعریف کرد و کلن پاره شدم از خندیدن. دایی منصور زنگ می‌زند و به جای این‌که برایم "ای دل دیگه بال و پر نداری" بخواند، "وقتی که من عاشق می‌شم دنیا برام رنگ دیگه‌س" می‌خواند و مسخره‌ام می‌کند. آخرش هم می‌گوید خوبه خوبه همیشه بخند.‏‌‏ با آهنگ داد می‌زنم "نه نرو..." و تصمیم دارم امشب پای اوو برای رامین اجرایش کنم.‏
نمی‌دانم بیست روز دیگر کجا هستم و قرار است چه اتفاقی بیفتد، اما هر روز به خودم می‌گویم "فرو نرو". ‏گا و خوشحالی فرقی ندارد، فکر می‌کنم کلن فرو رفتن از بیخ حماقته.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر