۳۰ بهمن ۱۳۹۰

خواب دیدم توی همان ماشینی هستم که دیروز از سیدخندان تا سر کوچه آمدم. آدم‌های توی ماشین حتی همان‌ها هستند. ماشین بزرگ زردی که شبیه به هیچ ماشین بزرگی که تا به حال دیده‌ام نبود، کل پیچ میدان بهارشیراز را بسته بود. سرعت ماشین ما زیاد بود، دختربچه‌های توی ماشین جیغ می‌کشیدند، من مطمئن بودم می‌میریم، جیغ نمی‌کشیدم. دقیقن لحظه‌ای که ماشین بزرگ زرد مثل نهنگ دهنش باز شد و ما به نقطه‌ای رسیدیم که مرگ و زندگی‌مان را مشخص می‌کرد، ازخواب پریدم. یادم نمی‌آید از خواب پریدم یا صحنه خواب عوض شد، در هر صورت نمی‌دانم مردیم یا نه.‏
شمال، روزهای آخر اسفند، من با دمپایی و دامن و کاپشن توی یک بانک خرابه، وسط شهرمان ایستاده‌ام. رامین زنگ می‌زند، موضوع جدی‌ست، از بانک خارج می‌شوم و حواسم به چیزی نیست، همان طور که حرف می‌زنم کنار جوب می‌ایستم. مرد سیاه و کثیفی به فاصله یک متری از من ایستاده، شبیه آدم‌های سالم نیست اما کاملن دیوانه هم نیست. لبخند چندش‌آوری می‌زند، آرام آرام به من نزدیک می‌شود و من فقط عقب‌تر می‌روم، پشت پاهایم جوب آب است و یک قدم دیگر کافی‌ست تا بیفتم توی جوب. مرد به فاصله چند سانتیمتری از من می‌ایستد. دستش را روی سینه‌هایم می‌گذارد، من سعی می‌کنم داد بزنم، با اولین داد از خواب پریدم.‏‏
فکر کردم رامین بیدار است، قرار بود مست باشند. می‌ترسیدم، باید خوابم را برای کسی تعریف می‌کردم. گوشی را برنمی‌داشت. لابد باز هم موبایل به شارژ، تلفن هم توی اتاق. گه تو تلفن.‏
خوابم برد، موبایل سایلنت بود. یک ساعت بعد دوباره بیدار شدم، رامین زنگ می‌زد، صدایش مست بود، سعی داشت بگوید مست نیست. لحنش همان لحن اعصاب خوردکن شب چتی بود. خوابم را تعریف کردم و چند ثانیه سکوت و بعد سعی کرد آرامم کند. آرام نمی‌شدم. گفتم "ینی قراره تو این رابطه به من تجاوز بشه؟ قراره برم زیر تریلی و داغون شم؟" مدام می‌گفت نسترن جان، خواب بود، فلان بهمان اما من بی‌خیال نمی‌شدم. شروع کرد آسمون ریسمون بافتن، تو مستی سعی می‌کرد منطقی حرف بزند ازگل. دلم می‌خواست جرش بدهم. هی می‌گفتم رامین بی‌خیال باز هم ادامه می‌داد. فکر می‌کنم تجزیه و تحلیل موضوعات مهم زندگی‌اش توی چتی و مستی اتفاق می‌افتد و اصلن برای همین است که وقتی چت و مست است نمی‌توانم تحملش کنم.‏
کل شب نخوابید و ساعت هفت بیدارم کرد تا کارهایم را انجام دهم. مستی پریده بود، اما تصمیمش را گرفته بود و خیلی جدی تصمیمش را اعلام کرد. حس کردم یکی با تانک از رویم رد می‌شود.‏
من، نسترن، اینجا، وسط زندگی این آدم، چه خبر است؟ انگار نمی‌خواهم، می‌ترسم، معلوم نیست قرار است چه اتفاقی بیفتد، روز خوبی را شروع نکردم انگار.‏‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر