۱۴ بهمن ۱۳۹۰

عکس‌های خودم را یکی یکی کپی پیست می‌کردم توی یک فولدر دیگر. فولدرعکس‌های سال هشتاد و هفت را باز کرد، توی یکی از عکس‌ها زل زده بودم به دوربین، پوستم سفید و تازه، موهایم قد موهای همین روزها، به رنگ طبیعی خودشان، خنده آرامی که خنده من این روزها نیست، چشم‌های شفاف که دوربین توی آن معلوم است، ابروهای سیاه و بلند.
همه چیز عوض شده. موهای هزار بار رنگ شده، پوستم تار و کدر، خنده‌های تهوع‌آور، ابروهای رنگی احمقانه که چهارتا خالش مانده، چشم‍انی که دیگر توی آینه بهشان نگاه نمی‌کنم و به نظرم خیلی عادی هستند، یعنی دیگر برای خودم هم خوب محسوب نمی‌شوند. تاحالا چندبار به چشم‌هایم فکر کردم، قبل از خواب، توی اتوبوس، وسط کلاس. فکر کردم برگشتم خانه بهشان توی آینه نگاه کنم و ببینم مثل قبل هستند یا نه! اما فراموش کردم، حتی الان هم حوصله ندارم یک دقیقه نوشتن را بی‌خیال شوم و بروم چند ثانیه چشم‌هایم را بررسی کنم. عبارت جنده‌ی "چشات سگ داره" را هزار بار بهم گفته بود. حالا فک می‌کنم کسشر محض بود. آن روزها خودم را جر می‌دادم و هزار بار چیزهای زیبای من را با هم می‌شمردیم. یعنی من می‌شمردم و با خنده تایید می‌کرد و آخرش به این نتیجه می‌رسیدم که من از همه دوست‌دخترهای قبلی و نسیم و پریسا و دنیا و صدتا آدم دیگرخوشگل‌ترم، می‌خندید و چندبارش یادم هست که سرم را توی بغلش گرفت که یعنی آره تو از همه خوشگل‌تری.
هفته پیش می‌رفتم کافه، بولیز قرمز پوشیدیم، گوشواره قرمز، ماتیک قرمز. یادم آمد قرمز دوست داشت. توی آینه به خودم گفتم ججوووون. دیگر مطمئنم خوشگلم، حتی اگر همه چیزم تغییر کرده باشد و به نظر همه خوشگل نباشم، خودم خوشگلی‌ام را باور کرده‌ام. بعد فکر کردم هه، من هنوز خوشگل‌ترین دوست‌دختر زندگی‌ش هستم.
دیگر خبری از نسترن آن روزها نیست. نسترنی که برای شنیدن تو خیلی خوشگلی، دوستت دارم، عزیزم، جانم و حرف زدن پای تلفن، اسمس و صدتا چیز دیگر دهنش سرویس می‌شد. چون به نظرش این‌ها نباید جنده می‌شدند. این روزها از دوست داشته شدن می‌ترسم، دلم می‌خواهد فرار کنم. نه به خاطر آدم روبرو. به خاطر خودم. خودم که دیگر شبیه سه سال پیش نیستم. مطمئنم خوشگلم، دوست داشتنی و هزارتا چیز دیگر هستم که به نظر خودم خوب محسوب می‌شوند. تشنه شنیدن هیچی نیستم. به خاطر خودم که جواب اسمس را سه ساعت بعد می‌دهم، موبایلم را فراموش می‌کنم و مثل سه سال پیش برای یک اسمس بال بال نمی‌زنم. حوصله حرف زدن مدام ندارم و واقعن می‌خواهم بعضی از لحظه‌ها تنها باشم نه برای ادا و اطوار. صبح‌ها دلم می‌خواهد خودم بیدار شوم، دلم می‌خواهد با خودم بروم خرید، دلم می‌خواهد هیچ کس پایش را توی خانه‌ام نگذارد . فکر می‌کنم این‌جا خانه من است، نه هیچ کس دیگر. فضای امن من است و دوست ندارم با کسی شریکش شوم.‏
از دوست داشته شدن می‌ترسم چون به نظرم همه چیز خوب است و لازم نیست عنصر جدیدی وارد زندگی‌ام کنم. سین گفت من زود بزرگ شدم. گفت شبیه پیرزن‌ها شدم. گفت نباید خودم را به این تنهایی عادت بدهم. خیلی دلم می‌خواهد عادت ندهم اما دست خودم نیست. دارم از دوست داشته شدن، از شدت این دوست داشته شدن به گا می‌رم. انگار یکی گلویم را گرفته و فشار می‌دهد. کاش می‌شد فرار کنم.‏‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر