۰۵ اسفند ۱۳۹۰

خانه کثیف، ظرف‌ها نشسته، مصاحبه‌ها روی هوا، وسائل جمع نشده، نشستم پای لپ‌تاپ آهنگ خالتور گوش می‌کنم. یک وقت‌هایی که همه چیز روی هم تلنبار می‌شوند آرام ریلکس ولو می‌شوم و می‌گویم حالا وقت هست. فردا صبح یا می‌روم جنوب یا شمال. بستگی به مودم دارد. تنها چیزی که مطمئنم این است که باید وسیله‌هایم را جمع کنم چون در هر صورت یک جایی می‌روم. تخمم نیست که باید زودتر بگویم تا از قبل بلیط بگیرد. همه چیز در نهایتِ روی هوا بودن به سر می‌برد و من فقط به خودم می‌خندم.‏‏
قبلن وقتی توی این موقعیت قرار می‌گرفتم حالم وحشتناک بود. بابلسر، روی تخت چوبی که قژقژ می‌کرد، زیر پنجره بزرگ رو به حیاط ولو میشدم، لپ‌تاپ روی پاهایم، پشت و گردنم خسته می‌شد، لپ‌تاپ را می‌گذاشتم روی زمین و یک حرکت کششی توی تخت انجام می‌دادم و دوباره به حالت اول برمی‌گشتم. کثافت دقیقن از پای تخت شروع می‌شد، بشقاب پر از پوست تخمه و نارنگی، ته سیگار، آبی که دیشب ریخته بود خشک شده و ردش روی زمین مانده، سوتین کنار کمد لباس‌ها، مقنعه چروک روی دسته صندلی، سوسک مرده کنار در، از در که می‌رفتم بیرون، یک‌هو همه جا تاریک می‌شد چون پرده‌های هال هیچ وقت عقب نمی‌رفتند. روی میز چوبی لیوان‌های چایی خشک شده، دانه‌های شکر روی میز، خرده‌های ساقه‌طلایی، کتاب، دیکشنری، ماژیک، رنگ، قلم‌مو، ریمل، ماتیک بدون در و نوار بهداشتی. روی صندلی‌های زرد پشت میز حوله‌، تاپ‌های کثیف، شارژر موبایل. جلوی در ورودی کتونی‌ها و کفش‌های تمیز و کثیف، یک جاهایی ماسه‌هایی که به کف کفش‌ها چسبیده بود توی پرز موکت فرو رفته بودند. شرت‌های شسته و مچاله شده روی دسته در دستشویی، جلوی آینه دستشویی ژیلت و موس و محلول سه فاز مو و اسپری. شیر دستشویی چکه می‌کند، در حمام باز و گوشه حمام قوطی‌های خالی شامپو روی هم تلنبار شده.‏
توی آشپزخانه قابلمه‌های کثیف توی سر خودشان می‌زدند، نان خشک شده، پنیر کپک زده، کیسه‌های بزرگ زباله که یک هفته همان جا ماندند. روی گاز کتری بدون آب، ماهیتابه با روغن سوخته، توی یخجال یک شیشه سس مایونز و یک بطری آب. کف زمین چوب کبریت.‏ من؟ دوباره برمی‌گشتم توی تخت به موبایلی که هیچ وقت اسمس جدیدی بهش نمی‌رسید زل می‌زدم، فکر می‌کردم کلاس ظهر را هم نمی‌روم، مامان زنگ می‌زد جواب نمی‌دادم، گریه می‌کردم و سرم را توی گودر فرو می‌کردم تا کثافت‌ها را فراموش کنم.‏
زندگی‌ام سال آخر توی بابلسر کثافت محض بود، تنها و بیمار و افسرده. درس نمی‌خواندم، کلاس نمی‌رفتم، از همه متنفر بودم و خوشی آدم‌ها حالم را به هم می‌زد.‏ فرار کردن از آن شهر کثافت که حالا دوستش دارم، یکی از بزرگ‌ترین کارهایی بود که انجام دادم. حالا بعد از یک سال به پشت سرم نگاه می‌کنم و از خودم راضی‌ام. مطمئنم غروب که با الاهه بروم بیرون حالم خوب می‌شود. فردا که بروم شمال یا جنوب همه چیز دوباره خوب می‌شود. شب که پای اوو برایشان دلقک‌بازی دربیاورم و باهم برایم خاطره تعریف کنند از خنده پاره می‌شوم. موسن که عکس‌های پریشب را بفرستد فکر می‌کنم چقدر دوست‌شان دارم. مطمئنم تا شب این خانه مرتب می‌شود، دوش می‌گیرم، مصاحبه‌ها را ایمیل می‌کنم، غذا می‌خورم.‏
دکترم بعد از یک سال توی چشمم گفت خانم شما دوقطبی هستید خنده‌ام گرفت. فکر کرد خودم نمی‌دانم چه ازگلی هستم. یک سال دارو مصرف کردن و رسیدن به دُز عادی دارو، کثافت‌های زندگی‌ام را یکی یکی کم کرد. خودم را دوست دارم که رفتم دکتر، خودم را دوست دارم که آمدم این‌جا، رابطه‌ پنج ساله‌ام را تمام کردم، کار گرفتم، مستقل شدم، رابطه جدید شروع کردم و آهنگ خالتور گوش می‌کنم. نمی‌خواهم هیچ وقت به کثافت پارسال برگردم برای همین تا اطلاع ثانوی قرص‌هایم را سر ساعت می‌خورم.‏‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر