۲۷ بهمن ۱۳۹۰

همه چیز خوب بود. مثل شوشوهایی که گوشی صورتی دارند، دمپایی خرسی و نرم صورتی می‌پوشند و عاشق پیشی هستند، لنز آبی توی چشم‌هایشان فرو می‌کنند، روی مبل دراز کشیده بودم و لبم را مچاله کرده بودم و غر می‌زدم. بعد یهو دیدم من کجام؟ این کیه؟ فورن لنز آبی و دمپایی صورتی را درآوردم، مثل وحشی‌ها آرایش دختر مهربونی‌ام را پاک کردم، گوشی صورتی را پرت کردم توی دیوار و نشستم پای لپ‌تاپ. دخترمهربون بازی تمام شد. همان ازگل پریود همیشگی شدم.‏‏
گفتم ببین رامین، همه چیز عنه، فلانه، فیکه، شدیم عین دختر پسرای ترم یک دانشگاه بعد همه چیز را به رگبار بستم. هرجمله‌ای که من می‌نوشتم می‌گفت ای واای، ای واای. جمله بعدی را می‌نوشتم می‌گفت خداااا باز شروع شد. جمله سوم را می‌نوشتم می‌گفت ما خوشحالیم،گور بابای بقیه‌اش. بعد من این‌ها را نمی‌خواندم و دوباره حرف می‌زدم. زنگ می‌زد جواب نمی‌دادم. قیافه‌اش وقتی از دستم دیوانه می‌شود جلوی چشمم بود و هارهار توی سوراخ دلم می‌خندیدم. گفتم می‌خوام بخوابم، بعد رفتم بخوابم، زنگ زد جواب ندادم، ریجکت کردم. بعد دیدم انگار بی‌خیال شده و بازی تمام شده. زنگ زدم و نسترن اول را که گفت وا دادم. گفتم گه خوردم، گفتم روانی شدم، پریودم، بعد همین‌طور تخته‌گاز توضیح می‌دادم که این‌ها کرم ریختن و دیوانه بازی‌های من است و یک‌هو قاطی میکنم و تو هیچ وقت جدی نگیر. گفت مشکلی نیست اگر زیاد نشود و گاییده نشوم تحمل می‌کنم. فکر کردم دیگر می‌توانم این کارهایم را کنترل کنم و تصمیم گرفتنم آدم باشم. ‏
اوایل فکر می‌کردم رد کرده و این‌جوری شده، مدام می‌ریدم و دهنش را سرویس می‌کردم. از آن روزی که رفتم خانه‌شان دیدم نه سالم است. همان روزهای اول یک دیتیل‌هایی دیدم و فهمیدم مهربانی اصلن یک چیز عادی‌ست توی خانواده‌شان، خارکسده‌بازی و بدبینی و سیاست و یک چیزهای عوضی‌طور دیگری برایشان تعریف نشده و احمقانه است انگار. تا امروز دوبار دیدم‌شان و دفعه دوم حسم حتی نسبت به روز اول بهتر شده. اما من با این‌همه بدبینی نهادینه شده و فلان هنوز نمی‌توانم مطمئن باشم این‌ آدم‌ها واقعن همین یک رو دارند.‏
سعی می‌کنم رامین را یک جور دیگر ببینم، معیارهای تخمی قبلم را کنار بگذارم و با خودم روراست باشم و به همان چیزهایی که واقعن دوست دارم توجه کنم. این که این جا را می‌خواند برایم خوب است، نمی‌توانم اغراق کنم و یک چیزهای توهمی بسازم.‏‏
یک چیزهای بد اذیت‌کننده‌ای هم این وسط هست. کاری می‌کرد و شاید می‌کند که آزارم می‌دهد در حالی که خودم هم همان کار را بعضی وقت‌ها انجام می‌دهم. می‌گوید بی‌خیال شده و انجام ندادن‌ش تخمش نیست اما باز همان بدبینی و شک نمی‌گذارد اعتماد کامل داشته باشم. مواقعی که خیلی حساس می‌شوم به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم من هم همین کار را می‌کنم بعد می‌زنم توی دهنم و می‌گویم گه نخور و بشین سرجات.‏
چیزهای دیگری هم هست. تمام دوست‌هایش می‌گویند رامین خیلی مهربان است،عنم می‌گیرد. همین خود من به آدم‌های خیلی مهربان می‌گویم کسخل. وسط بحث‌ها می‌فهمد طرف کثافت‌کاری و سفسطه می‌کند به من می‌گوید وا بده، بگذار طرف فکر کند خفن است لجم را درمی‌آورد. می‌گویم فلانی اذیت می‌کند و گه زیادی می‌خورد، می‌گوید پیش می‌آید و سخت نگیر و این‌ها. وقتی عصبی می‌شود تند و پشت هم حرف می‌زند و من حتی نمی‌توانم نفس بکشم. همه چیز خیلی برایش جدی‌ است و رفتارهایش جلوی آدم‌ها حساب شده است تا تصویر بدی از رابطه‌مان به وجود نیاید. زیادی به آینده نگاه می‌کند و این کمی می‌ترساندم.‏ ‏
این روزها در عین خوش گذشتن و هیجان اول رابطه، یک ترس بزرگ دارم. می‌ترسم زیادی وابسته شوم و بعدن نتوانم واقعیت را ببینم و همان گندهایی را بزنم که توی رابطه قبلی زده‌ام. مدام همه چیز را تجزیه و تحلیل می‌کنم تا وسط اتفاقات خوب و خوشحالی‌ها فرو نروم.‏‏
این دوری یک هفته‌ای خوب است برایم، وقت می‌کنم مغز و احساساتم را جمع و جور کنم.‏‏ ‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر