۲۳ بهمن ۱۳۹۰

اوایل که فقط بازی بود و هیچ حسی وسط نبود، هر وقت توی بازی حرکت خفنی انجام می‌دادم بنا به خفن بودن حرکت ابراز احساسات می‌کرد. یک بار می‌گفت ناموسمی به مولا، دفعه بعد لاشی و پتیاره و بی‌ناموس و تخم‌سگ و هزارتا فحش که تابلو بود از ته اعماق می‌گوید. یک بار خیلی حرکتم خوب بود انگار، گفت بذار انگشت وسط پاتو بلیسم من پاره شده بودم از خنده و حالا فکر می‌کنم چقدر آن کثافت‌کاری‌هایمان را دوست داشتم. نشستم اسمس‌ها را می‌خوانم و تغییر فاز از روز اول تا امروز را بررسی می‌کنم و می‌خندم. اوایل فحش‌ها مسخره‌بازی و کثافت‌کاری بود، حالا وقتی توی اسمس می‌گوید بی‌ناموس یعنی دوستت دارم، وقتی می‌گوید ازگل‌تم یک جور حسرت‌طوری منظورش دوست داشتن است. حتی از ادبیات رابطه راضی‌ام چون به صورت و قیافه‌ش فحش دادن بیشتر می‌آید تا تنگ‌بازی.‏ این یکی را هم خوب بلد است، یک جاهایی تنگ می‌شود و راضی‌ام از تنگ شدنش در مواقع خاص.‏
هنوز هم وقتی تخته بازی می‌کنیم و کری می‌خوانیم وحشی می‌شود و از ته اعماقش فحش می‌دهد از این که از روی دست خودش یاد گرفتم و حالا دهنش را سرویس می‌کنم. یک بار مجبورش کردم عمدن ببازد با تهدید و فلان حالا هروقت از بازی‌ام تعریف می‌کند فکر می‌کنم خرم می‌کند و از قصد بد بازی می‌کند تا ببرم. حالا باز هم هر روز بازی می‌کنیم و این قسمتی‌ست که دوست دارم همیشه ثابت بماند وسط رابطه‌مان.
امشب دومین شبی‌ست که بدون حرف زدن می‌خوابیم و من عنم می‌گیرد از بیدار بودن. فردا صبح که بیاید این‌ها را بخواند لبخند پهنش را تصور می‌کنم وقتی می‌بیند درباره‌ش حرف زدم. این‌ها را می‌نویسم تا روزها و حس‌های خوبم یادم بماند. تا اگر یک روز ریدم به همه چیز و فرار کردم فراموش نکنم چقدر یک روزهایی خوش بودیم.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر