۱۵ بهمن ۱۳۹۰


من باید بنویسم. از یک اتفاق خوب.‏
دیشب این‌جا نوشتم دلم نمی‌خواهد کسی دوستم داشته باشد چون یک هفته است از دوست داشته شدن خفه شدم. دیشب بعد از نوشتن این‌ها رفتم و گفتم نمی‌توانم، نمی‌توانم دوست داشته شدن را تحمل کنم. گفتم دارم خفه می‌شوم. گفتم دوست ندارم نسبت به کسی احساس مسئولیت کنم. گفتم و قطع کردم. منتظر بودم اصرار کند، نکرد. دلایلم برای خودم منطقی بود و فکر کردم اگر این‌ها را بفهمد می‌رود و اصرار نمی‌کند. فهمید و رفت.‏‏
یک ساعت بعدش خودم دهنم سرویس شد، مریضی خودم فعال شد. مریضی کرم ریختن و آزار دادن آدمی که دوستم دارد. غروب توی اسمس برایش نوشتم من یکی را می‌خواهم تا آزارش دهم، دلم می‌خواهد یکی خیلی دوستم داشته باشد و من شکنجه‌اش کنم. تقریبن دیوانه‌اش کرده بودم. بال‌بال می‌زد و من لذت می‌بردم. دوباره زنگ زدم تا آزارش دهم. گوشی را برداشت صدایش وحشتناک بود، می‌لرزید و تسلط نداشت. من در کمال آرامش زیر پتو سعی می‌کردم ادای آدم‌های نگران را دربیاورم. نمی‌شد، آن‌قدر باهوش هست که مچم را بگیرد. شروع کرد حرف زدن، حرف‌هایی که توی این چند روز شاید هزار بار زده بود اما من نشنیده بودم چون برایم موضوعیت نداشت، بودنش برایم یک بازی بود که باید بلاخره تمام شود پس مهم نبود شنیدن حرف‌هایش.‏
نمی‌دانم دیشب چه اتفاقی افتاد که حرف‌هایش را شنیدم. باورم نمی‌شد این‌قدر باهوش باشد، این‌همه بتواند خوب تحلیل کند، بتواند مچم را بگیرد، دلیل رفتارهایم را بفهمد، جزییات را ببیند، نترسد، حسش را راحت بیان کند. فکر می‌کردم نسل این آدم‌ها منقرض شده، فکر می‌کردم چتم، توهم زدم و دوباره یک بازی جدید شروع کردم تا این بازی را تمام نکنم. تا صبح حرف زدیم و من هر دقیقه دهنم بیشتر سرویس می‌شد از جمع شدن این‌همه چیز یک جا. پای اوو خوابم برد. سه ساعت بعد بیدار شدم و هیچی باورم نمی‌شد.‏
هزار بار تمام چیزهایی که برای شروع یک رابطه لازم است را بالا و پایین کردم. این‌هایی که حالا برای ما وجود دارد خیلی بیشتر است. از حرف زدنش خسته نمی‌شوم، آشپزی بلد است و چهار ساعت پای تلفن از آشپزی حرف می‌زنیم، تخته بلد است و شب تا صبح پا به پای من بیدار می‌ماند و شرطی بازی می‌کنیم، کری می‌خوانیم و فحش می‌دهیم. زنگ می‌زند و من ده تا آهنگ برایش پای تلفن می‌خوانم . آدمی که بازی‌ها و خارکسده‌بازی‌هایم را حفظ است، مچم را می‌گیرد، سیاست تخمی ندارد و از گفتن هیچی نمی‌ترسد، برای خوشحال بودن من تلاش می‌کند و چیزی که از همه چیز بیشتر دهنم را سرویس می‌کند دیتیل‌وار نگاه کردنش است، به همان جزییاتی دقت می‌کند که من دوست دارم، انگار یک نفر لیست تمام چیزهایی که دوست دارم را نوشته و داده دستش.‏‏ ‏
همه‌ی این‌ها برای شروع یک رابطه زیادند. فکر می‌کنم تهش اهمیتی ندارد، همین که چنین آدمی وجود دارد کافی است. آدمی که جانم گفتن و نسترن گفتنش می‌تواند دهنم را سرویس کند.‏
اسمش حتی اسم آدم خیالی بچگی‌هایم است.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر