۱۳ بهمن ۱۳۹۰

یک هفته است می‌خواهم چهارتا خال موی سیاه زیر ابرویم را بردارم، به خودم می‌گویم حالا هروقت خواستی بری بیرون ورمیداری. یک هفته‌ است از خانه بیرون نرفته‌ام، خودخواسته نبوده، پیش آمده. حالم، بی‌تعادلی، دیوانه‌بازی‌ها هیچ فرقی با وقت‌هایی که بیرون می‌روم ندارد. روزهایی خیلی خسته‌ام، خیلی بالا یا خیلی پایین.‏ یک لحظه خوبم یک لحظه بد، گریه می‌کنم، قهقهه می‌زنم، کثافت‌کاری، دروغ, آشپزی،کار.‏
شبیه یک پیامبر شدم، با معجزات خاص خودم. دراز می‌شوم روی سرامیک‌های جلوی یخچال، چشمانم را میبندم، می‌روم آفریقا. آفتاب داغ پوستم را می‌سوزاند، گر می‌گیرم. توی جزیره‌یی وسط اقیانوس آرام باران وحشتناک می‌بارد، خیس می‌شوم و بین شاخه و برگ درختان پنهان می‌شوم. صبح مرداد است، بهناز خواب است و من می‌روم بالای سرش، چشمانش را باز می‌کند با همان صدای خودش می‌گوید هیع سلام، می‌گویم من دارم می‌رم بعد بهناز می‌گوید عـــه، خب..بعد من از پله‌های خانه بهناز برای بار هزارم پایین می‌روم و تمام مسیر تکراری از خانه بهناز تا روزنامه را تصور می‌کنم و اوق می‌زنم از زندگی‌ام. یک شب وسط مهر است چتم وسط اتوبان نشسته‌ام با گچ روی زمین مربع‌های چسبیده به هم می‌کشم تا لی‌لی بازی کنم.‏
یک اتفاقات پیامبر گونه دیگری هم در من افتاده. از آدم‌ها بدم نمی‌آید، دلم برای همه تنگ می‌شود، می‌گذارم آدم‌ها فکر کنند خیلی باحال هستند، خیلی جالب، دوست‌داشتنی و خفن. یک بازی‌های مهربان‌طوری با آدم‌ها می‌کنم. وسط بازی گریه می‌کنم، عاشقی می‌کنم و بعد توی دستشویی به خودم توی آینه نگاه می‌کنم و می‌گویم عالی بودی، آفرین.‏
دروغ نمی‌گویم، ساعت‌ها برای آدمی که تصور می‌کنم بالای سقف خانه‌ام زندگی می‌کند و تمام زندگی‌ام را دید می‌زند اعتراف می‌کنم. آدمی که نمی‌بینم و نمی‌شناسم ، اما مطمئنم هست و همه چیز را درباره من می‌داند. حشر سیگار و غذا ندارم، ساعت‌ها گشنگی می‌کشم و غذا نمی‌خورم. سیگار لازمم و سیگار نمی‌کشم.‏ لخت می‌گردم و گاهی یک چیز عباگونه می‌پوشم و هوا از یک طرف می‌رود توی لباس و از هر طرف دیگری بخواهد خارج می‌شود.‏
دیشب خواب دیدم مرده‌ام. خواب دیدم هیچ‌کس نیامده مرا دفن کند. خودم را می‌گذارم توی قبر، روی سر خودم خاک می‌ریزم و یک چوب خشک فرو می‌کنم توی خاک. کنار قبرم دراز می‌کشم و منتظر می‌مانم یک نفر بیاید و ببیند من مرده‌ام. هیچ‌کس نمی‌آید. به موهایم که حیف می‌شوند زیر خاک فکر می‌کنم. به چشمانم که همیشه فکر می‌کردم خیلی خوب هستند و هیچ کس نفهمید.‏ به ناخن‌های زشتم. به نافم که حالا لابد پر از خاک است.‏ سرمای بدی است، من لخت کنار قبرم خودم را جمع کردم‌ و دلم می‌خواهد یکی رویم پتو بیندازد.‏‏
یک هفته است از خانه بیرون نرفته‌ام و هیچ چیز را باور نمی‌کنم، اخبار را می‌خوانم و فکر می‌کنم دروغ است. صدای باران می‌آید و فکر می‌کنم توهم است. مطمئن نیستم از در که بروم بیرون توی یک کوچه بن‌بست وسط خیابان بهارم. فکر می‌کنم شاید توی یکی از خرابه‌های لندن زندگی می‌کنم، ایدز دارم و تمام تنم پر از زخم‌های وحشتناک است.
مطمئن نیستم اسمم نسترن باشد، بیست و چهار سالم باشد، هفتاد کیلو باشم و موهایم فر باشد و یک سال پیش درسم را ول کرده باشم، فرار کرده باشم، شیش ماه پیش رابطه پنج‌ساله‌ام را تمام کرده باشم.‏
شاید اسمم حورا باشد، زن بیوه‌ی خیاطی که دست‌هایش درد می‌کند، دوتا بچه چهار و دوساله دارد، لاغر و سبزه است، چادری است، موهای کم و صورت استخوانی دارد، مانتوی بلند کرم می‌پوشد، سی و سه ساله است، عاشق راننده‌ی خط هفت‌تیر بازار شده و می‌گذارد مرد شب‌ها توی ماشین دست‌مالی‌اش کند.‏‏‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر