۰۴ بهمن ۱۳۹۰


مامان رفت. همه رفتند، نسیم، بابا، محمد. وقتی تنها هستم تنهایی‌ام معلوم نیست. اما همین که می‌روند و در را پشت سرشان می‌بندم، بغض می‌کنم. دلم می‌خواهد دنبال‌شان بروم، بگویم من را هم ببرید. اما ته دلم به نسترنی که از تمام شدن شب عروسی نسیم و فکر رفتنش برای همیشه از خانه، تمام شدن مهمانی‌ها، سریال تلوزیون حتی می‌ترسید، می‌خندم. دست خودم را می‌گیرم و روی صندلی می‌نشانم و می‌گویم "ببین مث همیشه تموم شد، بتمرگ عزیزم". هروقت بعد از مدتی تنها می‌شدم از همه جا و همه کس می‌ترسیدم. از خانه، آدم‌ها. دوست داشتم توی تاریکی خودم را زیر پتو جمع کنم تا کسی نبیندم و قورتم ندهد.‏ اما حالا همه چیز عوض شده، بغضم حتی گریه هم نشد، ترسم حتی به فاصله بستن در تا روی صندلی نشستن هم طول نکشید.‏
دیگر مثل قبل لازم نیست یکی دو روز عن باشم تا عادت کنم به تنها بودنم. وقتی هستند احساس امنیت می‌کنم، احساس امنیتی که وقتی تنها هستم حتی نمی‌فهمم نبودنش چه شکلی است. مثل وقتی که توی رابطه بودم. آن‌قدر بود و هوایم را داشت که نمی‌دانستم نبودنش چه شکلی است و تنهایی راه رفتن را هم بلد نبودم انگار. همان روزهای تمام شدن جدی رابطه‌مان، یک روز از چهارراه ولیعصر تا تجریش توی ماشین دایی منصور گریه کردم، فقط گوش می‌کرد و گاهی دستمال می‌داد تا آب دماغم را جمع کنم. ته تهش گفت " خب بزرگترین درد تو ترس از تنهایی‌ئه نه خود تنهایی، هوم؟" دوست داشتم مخالفت کنم و پای عشق و این‌جور چیزها را وسط بکشم اما خودم هم می‌دانستم بزرگترین دردم همین است. این بحث را قبل‌تر توی رابطه هزار بار باهم داشتیم و هروقت می‌گفت تو از نبودن من نمی‌ترسی از تنهایی می‌ترسی. خودم را به نفهمی می‌زدم و بحث را به جاهای احمقانه و مسخره می‌کشاندم. در حالی که خودم هزار بار همین را به تینا گفتم و می‌دانستم درد بزرگ من همین است.‏ دوست داشتن و دلتنگی و این‌ها همه‌ش بود اما این از همه پررنگ‌تر بود انگار.‏
حالا من آدم تنهایی هستم که شیش ماه از نبودن آدمی که خیلی دوستش داشتم می‌گذرد. ‏‏هیچ دوست صمیمی ندارم. گاهی اطرافم شلوغ است و گاهی نیست. آدم‌ها را آن‌قدری دوست ندارم و متقابلن آن‌قدری دوست داشته نمی‌شوم. فکر نمی‌کنم این‌ها موقتی است. زندگی عادی من همین است و قرار نیست هیچ وقت تغییر کند.حتی خوب و خوشحالم. انگار هیچ وقت غیر از تنهایی حالت دیگری را تجربه نکردم.‏ کاش یکی بود از من این روزها فیلم می‌گرفت لااقل.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر