۱۰ بهمن ۱۳۹۰

داتک اسمس داده "مشترک گرامی لطفن با ورود به سایت، ما را از نظرات ارزشمند خود فلان" می‌خواهم بروم توی سایت بگویم ببین جناب داتک، من نظرات ارزشمندی ندارم اما کلی حرف دارم. دستم درد می‌کند، نمی‌توانم با یک دست گوشی تلفن را نگه دارم و با دست دیگر بنویسم و بعد همه چیز را تایپ کنم.
آقا یا خانم داتک من سیگار ندارم، حوصله ندارم بروم سیگار بخرم. توی سرمای نشستم اما عرق از زیر بغلم سر می‌خورد روی تنم، خیسی‌اش را حس می‌کنم اما وقتی زیر بغلم را نگاه می‌کنم خشک است.
جناب داتک، من حالم از حرف زدن با آدم‌ها به هم می‌خورد اما روزی هزار بار زل می‌زنم به آمار بازدیدکنندگان این وبلاگ. من دلم می‌خواهد داستان بنویسم اما استعدادش را ندارم، دلم می‌خواهد سرفه نکنم اما اوضاع ریه‌م بدجور خراب است. دلم می‌خواهد بروم دم در اوین داد بزنم اما تخمش را ندارم. دلم می‌خواهد تا ابد توی همین خانه دفن شوم اما مادر و پدر دارم. دلم می‌خواهد این آهنگ را خفه کنم، گریه نکنم اما نمی‌توانم. دلم می‌خواهد برم دوش بگیرم اما از هق‌هق زیر دوش می‌ترسم. دوست دارم آدم‌ها را از زندگی‌ام پاک کنم اما جراتش را ندارم.
آقای داتک من هنوز از دوست داشتن آدمی خفه می‌شوم که نیست. من به عکس‌ها زل نمی‌زنم، به اسمش خیره نمی‌شوم چون آدمی که من دوستش دارم این نیست. چون نمی‌شناسمش و اگر توی خیابان ببینمش انگار ندیدمش. وقتی دو کلمه حرف می‌زنیم دلم نمی‌خواهد ادامه پیدا کند چون حالم از این همه تغییر به هم می‌خورد و بعدش به گا می‌روم.
داتک عزیزم من زندگی‌ام را دوست دارم، دوست ندارم بمیرم اما امروز هزار بار نامه ویرجینیا ولف به شوهرش را خواندم و عر زدم. هزار بار آخرش را که می‌گوید: i dont think tow people could have been happier than we have beenرا خواندم خودم را گاییدم.
داتک عزیز من نظری ندارم، فقط دوست دارم بدانی چقدر امروز از زندگی کردن خسته‌ام.‏

۱ نظر: