۱۸ دی ۱۳۹۰


شما می‌دانید مغزِ آدم دارد می‌ترکد یعنی چی؟ شاید بدانید. من اما قطعن می‌دانم. توی مغزم هزار نفر با هم حرف می‌زنند. با یک صدا. یعنی همه‌شان صدای قاسم است. قاسم یک سری کلمات را کنار هم می‌چیند؛ در قالب جمله، اما جمله نیست. بعد انگار این خاصیت را دارد که همزمان هزارتا از این جملات را بگوید، بگوید، بگوید، بگوید... آن‌قدر که نتوانی راه بروی، غذا نتوانی بخوری، نتوانی بخوابی یا دو دقیقه یک جوش را روی دستت خالی کنی. قاسم دارد مرا رسمن می‌کُند با این حرف‌ها. من جلوی قاسم فقط همین کار را بلدم که بیایم پشت این کوفتی بنشینم، چشمانم را ببندم، تایپ کنم، تایپ کنم، تایپ کنم... اگر فکر می‌کنید حرف‌های قاسم تمامی دارد بعد از نوشتن این‌ها اشتباه می‌کنید. قاسم فقط تعداد جملات را کم می‌کند، شمرده‌تر کلمات را بیان می‌کند، به فاصله‌ی این نوشته تا نوشته‌ی بعد قاسم آرام‌تر من را می‌کُند. فقط همین.‏


به من رید. یا من خیال کردم رید. هرکدام از این دو حالت باشد من اولش گُر گرفتم. تندتند کلمات را پشت هم ردیف کردم، ایمیلش را وارد کردم، دستم روی سند رفت اما فشار ندادم. به الف پی‌ام دادم و تمام چیزهایی که در مغزم می‌گذشت را یکی‌یکی، یک نفس برایش لیست کردم. می‌توانسم تصورش کنم که دارد حالش از من و زرزرهایم به هم می‌خورد اما ساکت فقط گوش کرد. گفتم ببین نمی‌خواهم منصرفم کنی، فقط...فقط...فقط چرا؟ چرا آنها را برایش گفتم؟ می‌خواستم یکی محکم بگوید اهوم بفرست؟ یکی بگوید نه نفرست، یکی بداند که چقدر عصبانی و داغونم؟ یکی ببیند که من می‌دانم به من رید اما خانومی کردم تا همین لحظه؟ کدام؟ نمی‌دانستم، جوابش را حتی خودم هم نمی‌دانستم. ته‌ته مغزم مطمئن بودم کارم اشتباه است اما آنقدر عصبانی بودم که این اشتباه بودن را مدام توجیه می‌کردم و به خودم حق می‌دادم آن چرندیات را بفرستم. بلند شدم رفتم سمتِ گلدانِ رویِ کانتر، فکر کردم دارد خشک می‌شود، فکر کردم باید بهش آب بدهم اما می‌خواستم زجر بکشد، می‌خواستم در آن لحظه یک نفر را شکنجه کنم. گلدان بهترین انتخاب بود. بعدتر که برگشتم روی صندلی کل متن ایمیل را پاک کردم. حالم خوب بود. نه خوبِ علکی. جدن دیگر ریدن بهش برایم مهم نبود. فکر کردم چقدر شبیه سنگ است، از این سنگ‌های کوچکی که هر روز توی خیابان پایت بهشان می‌خورد، یک لحظه می‌فهمی خورد، اما لحظه‌ی بعد یادت می‌رود و حتی سرت را برنمی‌گردانی ببینی کجا رفت. خیلی خوب است، خیلی. این که من بعد از عاشقی در مرحله نفرت قرار نگرفتم. سین یک شب توی خانه‌اش وقتی از گریه پاره می‌شدم می‌گفت تمام نمی‌شود، به همین راحتی تمام نمی‌شود. اولش عاشقی و دلتنگی است، بعدترش نفرت تا آخرش بی‌تفاوت می‌شوی و یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوی می‌بینی نیست.‏ من متنفر نشدم سینِ عزیزم، در بدترین دقایق هم متنفر نشدم، شاید ادای تنفر را درآوردم اما متنفر نشدم. امروز، دیروز، پریروز، روزش دقیقن یادم نیست، اما یک‌هو حواسم جمعِ خودم شد دیدم عه نیست، یعنی یک چیزهای محوی هنوز هست ولی نیست. دیدم مدت‌هاست به اسم سبزش توی جیتاک زل نزده‌ام. مدت‌هاست شماره‌اش را توی مغزم مرور نکرده‌ام از ترس این‌که فراموشش کرده باشم، دیدم چند روز است به عکس‌هایش زل نزدم.‌‏ شاید بپرسید این‌ها را چرا می‌نویسی اگر نیست؟ شاید بعدن هزار بار دیگر ازش بنویسم، از لحظه‌هایم با او، از عشقم نسبت به او. می‌دانید این‌ها یک جزئی از منی است که تا امروز آمده. اگر از او ننویسم باید خودم را از سال هشتاد و پنج تا امروز ننویسم. نمی‌شود. مسخره است. بی تفاوت شدن و بی‌حس شدن با فراموش کردن فرق دارد. خیلی فرق دارد.‏ یک شب، همان شب‌های اول بعد از جدایی‌مان عکس‌هایش را از کیف پول بیرون کشیدم، ریزریز کردم و از طبقه چهارم خانه‌ی ب ریختم وسط خیابان. آن شب دو نفری به این کار خندیدیم، اما من گریه هم کردم، یک قدری خنک شده بودم از این‌که ادای مهم نبودنش را درآوردم. اما ب آن‌قدر باهوش بود که باورم نکند، شروع کرد یک‌چیزهایی گفتن که به حالِ من در آن لحظه ربط نداشت، اما خیلی به من ربط داشت.‌‏ بعد یک آدمی را تصور کردیم که مثل سگ توی خیابان پرسه می‌زند و عکس‌هاش را بو می‌کشد، جمع می‌کند و لابد به هم می‌چسباند. از این‌ها خندیدیم. اما من باز هم گریه کردم.‏‏ من اگر یک‌بار دیگر عاشق شوم هیچ وقت عکس کسی که دوستش دارم را توی کیف پولم نمی‌گذارم. اصلن عکسِ هیچ کسی را نمی‌گذارم. کیفِ پول احمقانه‌ترین جا برای گذاشتنِ عکسِ کسی است که دوستش داری. کنارِ پول‌هایی که حتی دو روز هم توی کیف نمی‌ماند.‌ جایی که حتی یک دقیقه هم بازش نمی‌کنی زل بزنی بهش، بس که همیشه تندتند توی تاکسی، توی سوپرمارکت، توی نانوایی بازش می‌کنی، زود پول را برمی‌داری و می‌بندی و پرت می‌کنی تهِ کیفت. کیفِ پول جای بدی‌ست برای نگه داشتنِ عکسِ آدمی که دوستش داری چون یک روز می‌فهمی همان بلایی سرش آمده که سر پول‌ها آمده، سر خودِ کیفی که هیچ وقت درست‌حسابی بازش نمی‌کردی و بودنش آن‌قدر عادی بود که یک دقیقه هم بهش زل نمی‌زدی. نه که درد داشته باشد، صرفن خنده دارد. با بی‌رحمی به آدم یاد می‌دهد که سرنوشتِ حتمیِ تمام آدم‌هایی که عکس‌شان توی کیفِ پول‌هایِ مردمِ دنیاست همین است.‏ قاسم هم همین‌ها را مدام توی سرم می‌گفت، همین کمات را. قاسم یک بدی دارد و آن این است که از یک جایی شروع می‌کند به یک جای دیگر می‌رسد. از ریدنِ آن آدم استارتِ حرف‌های قاسم زده شد، اما توی خواب شد یک چیزهای دیگر. قاسم حالا شاید یک‌قدری آرام‌تر من را بکند تا یک لیوان شیر بخورم.‏‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر