۰۹ بهمن ۱۳۹۰

یک میز چوبی، کنج خانه، کنار پنجره. مکعب نارنجی که مثلن لوسر است بلای میز است و شب‌ها توی تاریکی فقط میز را روشن می‍کند. این خانه آشپزخانه‌ و هالش یکی جور خوبی در هم است، یخچال یک سمت میز است و سمت دیگرش میز کوچکی که مثلن کتابخانه است. حالا من را تصور کنید انتهای یک خانه شصت هفتاد متری، که پشتم فقط دیوار و پنجره رو به حیاط است. از صبح تا شب بیشتر وقتم پشت این میز می‌گذرد، تلفن روی میز است برای مصاحبه، خودکارها، کاغذها، کارت‌های بانک برای خریدن شارژ و واریز پول آب و برق و تلفن. در یخچال را باز می‌کنم بطری آب، شیر، آب‌میوه را سر می‌کشم سرم را برمی‌گردانم، پرده را کنار می‌کشم تا بعضی وقت‌ها فکر کنم همسایه روبرویی حواسش به من است. پنجره را باز و بسته می‌کنم تا گرما و سرمای خانه کنترل شود، هوا عوض شود، حواسم به برف و باران باشد.
تا به حال هیچ خانه‌ای بهتر از این خانه نداشتم. حتی خانه شمال با آن‌همه بزرگی و حیاط و درخت و باغچه به خوبی این‌جا نبود. خانه‌ی دو سال پیش، با تراس رو به دریا. خانه‌ی قدیمی و گرم پارسال با پنجره‌های کوتاه و تخت زیر پنجره.‏ این خانه دوست‌داشتنی‌ترین فضای زندگی من در این روزهاست. چند روز در میان یک بار بیرون می‌روم، یک ماه می‌گذرد و وضعیت همین است.
مامان زنگ می‌زند و اصرار دارد بگوید در این خانه پوسیدم اما من حس پوسیدگی و افسردگی ندارم. چون این‌جا روشن است و عایق صوتی ندارد. صبح‌ها با صدای بچه‌های مدرسه پشت خانه بیدار می‌شوم، صدای مامانِ الین که هر روز صبح یک چیزی جا می‌گذارد و مادرش از پنجره صدایش می‌زند تا برگردد و چیز جا گذاشته را بردارد. ساعت‌هایی که بچه‌ها توی کلاس هستند، صدای گربه‌ها که از سر و کول هم بالا می‌روند می‌آید، صدای حرف زدن همسایه بغلی با تلفن. باز و بسته شدن شیر آب. کم کم بوی غذا می‌پیچد، قرمه‌سبزی، پیاز سرخ‌شده، مرغ. ظهرها که مدرسه تعطیل می‌شود بچه‌ها برمی‌گردند، صدای جیغ و دادشان توی راه‌پله‌ها می‌پیچد، از مدرسه می‌گویند، از نمره و امتحان. بعد از ظهر دوباره خانه ساکت می‌شود، صدای خراب کردن خانه‌ی سر کوچه می‌آید، صدای کلاغ. غروب‌ها دوباره صدای پا توی راه‌پله‌ها می‌آید، صدای باز و بسته شدن درها، صدای زنگ آیفون همسایه بغلی. گاهی صدای خانم‌هایی که توی راه‌پله‌ها باهم سلام و احوالپرسی می‌کنند. بعدتر صدای پیانوی همسایه بالایی توی ساختمان می‌پیچد. شرط می‌بندم تمام همسایه‌ها در این لحظه حتی نفس نمی‌کشند تا صدای پیانو را بشنوند. صدای پیانو که قطع می‌شود، صدای تلوزیون‌ها زیاد می‌شود، اخبار، موزیک، سریال. شب‌ها صدای پا، تق تق پاشنه کفش‌ها می‌آید، صدای حرف. یواش یواش صداها پایین می‌آیند. صدای گربه‌ها هنوز هست. گاهی یک دو نصف شب، چند نفر که سعی می‌کنند با صدای آرام بخندند و حرف بزنند، بالا می‌روند. از قدم‌ها و صداهای شل و ولشان معلوم است مست‌اند.
من قاطی تمام این صداها زندگی می‌کنم، کار می‌کنم، درس می‌خوانم، غذا می‌پزم، بازی می‌کنم. انگار وسط همان خانه‌ای زندگی می‌کنم که یک روز با بچه‌ها توی کتاب‌فروشی الاهه درباره‌اش جرف زدیم. هی تصورش کردیم، چیزهایی بهش اضافه کردیم. روزبه، مرضیه، معین، دانیال، بهناز. یادم می‌آید یکی دوبار دیگر هم درباره آن خانه حرف زدیم. کاش همه‌شان بودند و این خانه را می‌دیدند...‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر