۰۶ بهمن ۱۳۹۰

یاد شبی افتادم که من روی تشک‌فنری نشسته بودم. پشتش به شوفاژ بود و لپ‌تاپ روی پایش و چت می‌کرد. بهناز هم روبروی من نشسته بود، حرف می‌زد و دو نفری می‌خندیدیم. حواسش به ما نبود، حسابی توی لپ‌تاپ بود. سرم را کردم توی لپ‌تاپ، داشت با دوست‌دختر فعلی‌ش چت می‌کرد. شروع کردم ریدن و ادای شاکی بودن درآوردن. شاکی بودم واقعا، ولی کاری بیشتر از این‌که با مسخره‌بازی جلو بروم از دستم برنمی‌آمد. هیچ‌وقت کار بیشتری از دستم برنمی‌آمد، هروقت خودش دوست داشت بی‌خیال کاری می‌شد که اذیتم می‌کند. خواستن و نخواستن من و واکنشم مهم نبود.‏
یک‌هو اشکم در آمد. نه برای این‌که توانایی سلیطه‌بازی و جر دادنش را نداشتم، صرفن به خاطر این‌‌که حس می‌کنم رو دست خوردم. من پا پیش گذاشتم برای عوض کردن شرایط و آخرش به جدایی کشید، اما انگار بازیِ تمام کردن برای او خیلی قبل‌تر از حرف زدن من شروع شده بود. همان روزهایی که از دوست‌دختر فعلی‌ش و قابلیت درد و دل شندیدن و چیزهای دیگرش با من حرف می‌زد. عنم می‌گرفت اما همین حس که نمی‌توانم کاری انجام دهم باعث می‌شد در نهایت به تخمم باشد.‏
دلتنگی و این‌ها نیست، غم از دست دادن و تنهایی هم نیست. حس رو دست خوردن و احمق فرض شدن از آدمی که دوستش داشتم، یک‌هو اشکم را در آورد. از سلیطه نبودن و نداشتن قابلیت جر دادنِ من، سو استفاده کرد. با همه‌ی این‌ها من هیچ‌وقت سلیطه و جر بده نمی‌شوم. اما یادم می‌ماند خیلی از آدم‌ها خلاف آن چیزی که نشان می‌دهند عاشق تحت سلطه بودن و قلاده به گردن داشتن هستند. یادم می‌ماند دیکتاتورها خیلی وقت‌ها بیشتر دوست داشته می‌شوند. یادم می‌ماند خیلی وقت‌ها آزادی‌خواهی ادا و کسشر محض است.‏
فکر می‌کنم این روزها آدم روبرویش دقیقن خلافِ من جر دادن را خوب بلد است، بدونِ درد و خونریزی، باز هم برعکسِ من. که همه‌ش داد و بیداد الکی بود و تهش فقط خودم جر می‌خوردم و کاری از دستم برنمی‌آمد. دقیقن مثل وقتی که بچه بودم.

۲ نظر:

  1. اون اولا که باهاش دوست شدم فک می کردم واقعن عاشقشم. یه هفته ای عاشقش شدم. نمی دونم چرا؟ شاید می خواستم رابطه قبلیو شکستی که خوردمو فراموش کنم. الان که فکر می کنم می بینم واسه این بود بیشتر. قیافشم یه جوری بود که به کل حواسمو پرت کرده بود. سعی کردم اینبار برعکس رابطه قبلی انقدر گیر ندم. سوال نپرسم. اعتماد کنم حتی اگه چیزی به نظرم مشکل دار میاد. دو بار دیدم هی دختره میاد تو فیس بوکشو میره. اد میشه ریموو میشه. یه چیزایی دیدم که عادی نبود. یه بار با هم دعوامون شد. یه روز نگذشته دختره دوباره تو فیس بوکش بود. با خواهرش دوست شده بود حتی. هی می گفتم بابا بدخیالی تو. حتمن فامیلی دوستی چیزیه. حتی نمی پرسیدم که حال خودم خوب شه. اما با حرفایی که دورادور شنیده بودم می دونستم دختره از اوناس که می تونه دوست منو بقاپه. اما بازم می گفتم داری دوباره شکاک میشیا. اینجوری نیس که. به تو چه اصلن کی میاد کی میره. تو فقط به فکر دوستی خودت باش. دفعه بعد که دعوامون شد و اون رفت و باز به اصرار من برگشت. گفت تو اصلن نسبت به من حساس نیستی. گفتم خب خودت گفتی از گیر دادن خوشت نمیاد منم سعی کردم چیزی نپرسم. به من مربوط نیست... ناراحت شد. گفتم خب حالا که می خوای حساس باشم این کیه. گفت این یکی از بچه های آموزشگاهه گفتم شنیدم اینجوریه... گفت آره و بعد بحث رو عوض کرد. فرداش گفت من بهت دروغ گفتم با این دوست بودم. نخواستم بهت بگم. می دونی نسترن... یه حس بدیه. تو می دونی دارن سرت کلاه می ذارن. می دونی یه چیزی هست. اما هی میگی شاید اشتباه می کنم. ما با هم به هم زدیم. اون دوباره با دختره دوست شد همون فرداش واسه اینکه لج منو دربیاره بدون اینکه با من تموم کنه کامل راحت رفت باهاش دوست شد و من فهمیدم تمام مدت حسهام درست بوده. دیگه به حسهام شک نمی کنم هیچ وقت

    پاسخحذف
  2. مممم... دوس ندارم قیافه قربانی به خودم بگیرم
    از زندگی این روزام راضی‌ام
    اینم یه قسمتی از حسام بود که همیشه ترسیدم ازش حرف بزنم
    چون دوس نداشتم کسی بفهمه یکی منو دور زده
    حالا اما نمی‌ترسم
    لازم بود برام بنوسیم
    بعد ازینم شاید هزار بار هزار نفر دورم بزنن ولی من راضی‌ام احمق فرض شم اما سلیطه نباشم...

    پاسخحذف