۰۴ بهمن ۱۳۹۰

یادم می‌رود بیرون این‌جایی که من زندگی می‌کنم، فکر می‌کنم و می‌بینم یک جای دیگر هم هست. یادم می‌رود آدم‌ها خاصیت‌های زیادی به جز نگاه کردن هم دارند.‏ حس می‌کنم وسط یک مکعب شیشه‌ای نشسته‌ام، یک شیشه‌ که فقط از بیرون می‌شود تو را دید. یعنی همه من را می‌بینند و من هیچ‌کس را. توی مکعب همه چی هست هوا، غذا، برف، مامان. لازم نیست برای چیزی بیرون بروم. اگر هم بروم دست و پایم را از مکعب خارج می‌کنم و فقط راه می‌روم، اما سرم هنوز توی همان مکعب مانده و جایی را نمی‌بیند. حرف می‌زنم، می‌خندم، خیال می‌کنم، توهم می‌زنم. یک وقت‌هایی دستم را دراز می‌کنم چیزهایی که دوست دارم ببینم را می‌آورم توی مکعب، چند دقیقه بهشان توی همان فضای مکعب خودم زل می‌زنم و بعد ول می‌کنم.‏
من نمی‌بینم وقتی حرف می‌زنم قیافه واقعی آدم‌ها از شنیدن حرف‌هایم چه شکلی می‌شود، فقط خیال می‌کنم. نمی‌فهمم آدم‌ها اصلن چه شکلی هستند. دماغ‌شان وقتی می‌خندند حرکت می‌کند یا نه! دندان‌هایشان مرتب است یا درهم و وحشتناک! فک‌شان درست است یا نه، کون‌شان کدام طرف‌شان است! چنگال دارند یا ناخن؟ من فقط یک بند حرف می‌زنم، راه می‌روم، دوستی یا دشمنی می‌کنم.‏ عوضی‌بازی درمی‌آورم. امشب دوباره یادم آمد بیرون مکعب من خبرهای زیادی است.‏
آدم‌هایی یا از بیرون به من زل زده‌‌اند یا می‌آیند رد می‌شوند چشم‌شان می‌خورد به من، یا گاهی از سر فضولی من را دید می‌زنند.‏
امشب یک نفر گفت فلانی دم به دمت گذاشته فکر کردی خبریه! این را درباره نوشتن این‌جا بهم گفت. خبر. منظورش این بود که دور ورندار بدبخت، لابد. نمی‌دانم از اینجا نوشتن چه چیزی قرار است دستم را بگیرد تا از به‌به و عوف و عوق گفتن فلانی بالن بشوم به هوا بروم یا با مخ توی زمین فرو بروم. این‌جا برای من دقیقن حکم دستشویی را دارد، شلوارم را می‌کشم پایین، نگران نیستم کسی کون لخت و پشم‌هایم را ببیند، می‌رینم و گاهی حتی سرم را خم نمی‌کنم ببینم عنم چه رنگی‌ست، بعضی وقت‌ها هم چوب برمی‌دارم فرو می‌کنم توی عنم و هم می‌زنم.‏ نمی‌دانم چرا دارم این‌ها را می‌نویسم تا بگویم از این‌که یکی از بیرون چشمش به من خورده و قضاوت کرده درباره‌ام حالم به هم خورده؟ یا یکی بیاید دست بکشد روی سرم بگوید بی‌خیال بابا تو خوبی؟ چی؟ در حالی که حرف نزدن و نگفتن این‌ها یعنی حرفت به تخمم حاجی و هه! اما برای من ادای تخمم در آوردن سخت است.‏‏
بد نیست گاهی با نیشگون به خودم یادآوری کنم "هو مردم از اینجا رد می‌شن" نه فقط اینجا، از هرجایی که حتی یک لحظه آنجا زندگی می‌کنم. مردم به جز نگاه کردن فکر می‌کنند، گیرم دو ثانیه. حرف می‌زنند، گیرم دو کلمه. پوزخند می‌زنند. تیکه انداختن بلدند. دروغ گفتن. خارکسه بازی. قضاوت کردن. ریدن. اگه بلد نیستی تخمت باشه پس کس و کونت رو جمع کن.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر