۰۶ بهمن ۱۳۹۰

به آدمی گفتم بیا این‌جا که حتی یک بار هم ندیدمش، یک یا دوبار باهم چت کردیم در حد چرت و پرت. هیچ تصوری از این آدم تو مغزم ندارم. نشسته‌ام و احتمالات را بررسی می‌کنم. قاتل است، قاتل زنجیره‌ای دختران مو فرفری. می‌آید به من تجاوز می‌کند و می‌رود. جاسوس است. آویزون و تنهاست و از فردا دهنم را سرویس می‌کند. دزد است. از طرف آدم‌هایی می‌آید که من را می‌شناسند و فقط می‌آید تا تهش بشینند و مسخره‌م کنند و به من بخندند. می‌آید تا روی صورتم اسید بپاشد. همین طور تا ته بروید.‏
صبح بدی را شروع کردم. هروقت حتی یک کلمه باهم حرف می‌زنیم حالم بد می‌شود. مخصوصن وقتی توی چت دو نقطه دی باشد، از دو نقطه دی‌هایش در طول تاریخ متنفر بودم. حالم از تصور قیافه‌اش با دو نقطه دی به هم می‌خورد. کل دیالوگ‌مان چهارتا کلمه بود اما من باز هم حالم بد شد. خودم را از کار و زندگی انداختم و فقط خوابیدم و زر زدم. خیلی وقت بود از این کارها نکرده بودم. هر چند وقت یک بار آدم باید خودش را الکی به گا بدهد تا یادش نرود گا یعنی چی.
صبح نمی‌خواستم هیچ کس را ببینم، از تصور حرف زدن و نشستن یک آدم روبرویم حالم به هم می‌خورد. حوصله نداشتم کار کنم، درس بخوانم، بیرون بروم، دوست داشتم فقط ولو باشم. یکی دوبار چند قطره اشک ریختم و نتوانستم بیشترش کنم. خوابیدم، خواب دیدم خانه‌ی پدربزرگم آتش گرفته، نسیم و شوهرش توی خانه بودند. نسیم بیرون از خانه است و نسوخته، اما فقط من می‌بینمش انگار. بابا گریه می‌کند، خیلی گریه می‌کند. من فقط گریه‌ی بابا را وقتی مادربزرگم، مادر مامان مرد دیدم. یک جور بدی گریه می‌کند، صورتش سرخ می‌شود و سرش هی تکان می‌خورد. اما توی خوابم یک جور دیگر گریه می‌کرد، مامان بغلش کرده بود و سعی می‌کرد آرامش کند. من اما تخمم نبود، توی بقالی برای خودم شارژ ایرانسل می‌خریدم. مامان زنگ زد و از خواب پریدم، گفت خواب بودی؟ گفتم آره. گفت خب بخواب. صدای مامان خسته بود، مامان خیلی وقت است صدایش خسته است. به دایی منصور گفتم مامان افسردگی گرفته، دایی منصور گفت از تنهایی است. روزی دو سه بار پای تلفن قربان صدقه‌اش می‌روم. مرتضی شب‌ها قلقلکش می‌دهد و مسخره‌بازی در می‌آورد تا بخندد. بابا مدام این‌ور و آن‌ور می‌بردش. محمد برایش کادو می‌خرد. اما مامان فقط گیر نسیم است و خواهرهایش که باهم قهرند. بی‌خود و بی‌جهت هر روز غصه نسیم را می‌خورد. به نظر مامان نسیم خیلی کار می‌کند، به نظر مامان نسیم با این همه پولی که شوهرش دارد بازهم خوشبخت نیست. به نظر مامان نسیم باید بچه داشته باشد. به نظر مامان به نسیم توی زندگی ظلم شده. این‌ها همه نظر مامان است. به نظر من نسیم از زندگی‌اش لذت می‌برد، از کار کردن، شوهرش را خیلی دوست دارد، از خرج کردن زیاد لذت می‌برد، از این‌که شوهرش دیکتاتور است، از این‌که مدام مسافرت می‌رود و شوهرش برایش کادوهای گران می‌خرد. اما مامان به من می‌گوید این‌ها ظاهر ماجراست، تو از دل نسیم خبر نداری. خودش هم از دل نسیم خبر ندارد فقط اصرار دارد بگوید من از صدای شما می‌فهمم دردتان چیست. مامان ما را نمی‌بیند. بابا که این‌قدر دوستش دارد، محمد که برای مامان هرکاری می‌کند تا خوب باشد، مرتضی که روزی هزاربار قربان‌صدقه‌اش می‌رود، من که روزی چهار ساعت پای تلفن به حرف‌هایش گوش می‌کنم.‏ مامان فقط می‌خواهد نسیم باشد، مدام باشد. من مطمئنم اگر نسیم هم باشد مامان یک بهانه برای غصه خوردن پیدا می‌کند.‏‏
ما خیلی سعی کردیم شبیه مامان نباشیم، خیلی سعی کردیم لوس نباشیم. همه‌مان برای لوس نبودن جر خوردیم. اما هنوز همه‌مان یک وقت‌هایی لوس می‌شویم و منتظریم یکی بیاید و خیلی افراطی نازمان را بخرد.‏
آدمی که حالا توی راه است فکر کنم ده پانزده سال از من بزرگتر است، فکر کنم وقت دارم قدری لوس‌بازی دربیاورم. تمام خطرها را برای دو ساعت لوس‌بازی به جان می‌خرم.‏
تنها کسی که از خواندن این‌ها حرص می‌خورد لابد "ر" است، من بهش می‌گویم نگران نباش عزیزم، حواسم به خودم هست، اما اگر بعد از امشب خبری از من نشد بدان که من مُردم.‏ تو خیلی خوبی و اگر تو این‌جا بودی این آدم حالا توی راه نبود.‏ از من ناراحت نشو و بعدن به خاطر امشب قهر نکن و دعوایم نکن.‏

از این‌جا به بعد، بعد از رفتن مهمان جدیدم نوشته می‌شود.‏
"ر" عزیزم، آمد و رفت و به من تجاوز نشد و روی صورتم اسید پاشیده نشد و کشته نشدم و این‌ها. خیلی نگرانم وقتی این‌ها را می‌خوانی قیافه‌ت چه شکلی می‌شود. از همان فحش‌هایی که به همه می‌دهی نثارم می‌کنی یا با پوزخند می‌خوانی. "ر" عزیزم، شب خوبی بود، من بعد از مدت‌ها وقت پیدا کردم عکس‌هایم را به یک نفر نشان دهم، گوشواره‌ها و دسبندها را. وقت پیدا کردم از خانه‌هایی که توی هر کدام چند وقت زندگی کردم بگویم. وقت پیدا کردم یک نفر را مجبور کنم با من موزیک گوش کند و به زور یک چیزهایی را بشنود. وقت پیدا کردم یک بند زر بزنم و نگذارم آدم روبرو یک کلمه حرف بزند. وقت پیدا کردم مثل همان شب توی اتوبان که برایت مسخره‌بازی درمی‌آوردم ، مسخره بازی در بیاورم. "ر" عزیزم من خوبم، خیلی بهتر از صبح. از دستم عصبانی نباش.‏‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر