۰۲ بهمن ۱۳۹۰

یک لحظه‌هایی یک‌هو حس می‌کنم عقبم. از چی؟ خودم هم نمی‌دانم. اما حس عقب بودن را بلدم. یک‌هو به خودم می‌گویم دیره نسترن، پاشو، پاشو یه کاری کن. چی کار؟ خودم هم نمی‌دانم. دور و برم را نگاه می‌کنم ببینم باید در انجام کدام کارم عجله کنم؟ ظرف شستن؟ دوش گرفتن؟ غذا پختن؟ مصاحبه گرفتن؟ زبان خواندن؟ چی؟ هیچ‌کدام از این‌ها نیست انگار. این‌ها زندگی من هستند و نیستند. انگار زندگی واقعی من یک جای دیگر است. وسط یک شهر کوچک که دریا دارد، طبقه هزارم یک آپارتمان وسط توکیو، یک جایی مثل همان‌جایی که نسترن آنجا زندگی می‌کند و ازش می‌نویسد و من گاهی بهش حسودی می‌کنم، توی یک جزیره وسط اقیانوس، وسط یک کشور افریقایی جنگ زده، یک روستای سبز بین سوئیس و فرانسه. نمی‌دانم، هرجایی غیر از این‌جا. بعد دلم می‌خواهد بلند شوم، تندتر زندگی کنم تا به زندگی واقعی برسم. اما نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم. فکر می‌کنم از فردا هیچی نمی‌خورم، پول‌هایم را جمع می‌کنم و بعد از این‌جا فرار می‌کنم.‏
بلند می‌شوم خودم را به در و دیوار می‌زنم، برای بار هزارم به دایی منصور زنگ می‌زنم و می‌گویم ببین من می‌خواهم بروم، او هم برای بار هزارم به همه حرف‌هایم گوش می‌کند و خیلی جدی با من تمام راه‌ها را بررسی می‌کند و ته تهش می‌گوید ببین من اگر جای تو بودم اول درسم را تمام می‌کردم، بعد جمع می‌کردم و فرار می‌کردم. تلفن را قطع می‌کنم، کتاب‌هایم را می‌ریزم وسط، مدام فکر می‌کنم کاش می‌شد این سی چهل واحد را توی یک ماه خواند و خِلاص. تندتند لغت می‌خوانم و فکر می‌کنم چقدر خوب که فهمیدم از کجا باید شروع کنم. وسط لغت خواندن به مرز سوئیس و فرانسه فکر می‌کنم، به کشور جنگ‌زده، به شهر مرزی کوهستانی. آن‌قدر فکر می‌کنم که حتی معنی یک لغت را هم نمی‌فهمم. ساعت هفت می‌شود، یک چیزی می‌خورم و فکر می‌کنم باید زودتر بخوابم و صبح زودتر بیدار شوم و خیلی کار بکنم. دراز می‌کشم، سرچ می‌کنم. می‌روم توکیو، نیوزلند، مراکش، یک جایی نزدیک قطب که شیش ماه شب است و شیش ماه روز، پشت یک کامیون زیر جعبه‌ها دراز می‌کشم و از مرز رد می‌شوم، توی بابلسر ماهی می‌خرم. آن‌قدر مغزم از یک جا به یک جای دیگر می‌پرد که منفجر می‌شود. ساعت سه نصف شب است و چشمانم توی تاریکی از حدقه در آمده و دهنم خشک شده و گردن و دستانم از این‌همه ساعت دراز بودن درد گرفته. لپ‌تاپ را می‌بندم و سعی می‌کنم بخوابم، اما هنوز مغزم بی‌خیال نشده. خودم را بی‌پول و بدبخت توی کوچه‌ پس کوچه‌های تاریک یک شهر کثیف می‌بینم که از ترس می‌دوم. خودم را پیر و چروکیده روی بالکن خانه‌ای نم‌دار وسط بابلسر می‌بینم که آه می‌کشم. معتاد و خراب وسط یک شهر دور افتاده توی یک آپارتمان کثیف در حالی که یک تصویر محوی از مادرم توی مغزم هست و اصلن نمی‌دانم مرده است یا زنده. هزارتا تصویر کلیشه‌ای دیگر از لوزرهای واقعی. بعد خوابم می‌برد، توی خواب از این تصویر به آن تصویر می‌پرم، آن‌قدر می‌پرم که مغزم خسته و داغون از کار می‌افتد. وقتی بیدار می‌شوم آن‌قدر خسته و افسرده‌ام که ساعت‌ها گریه می‌کنم و برای تمام کارهای کرده و نکرده‌ام غصه می‌خورم. دلم برای عشق از دست رفته‌ام، دست‌هایش و خنده‌هایش تنگ می‌شود، دلم برای مادربزرگم تنگ می‌شود، برای خاله‌‍لقا، برای هر چیز و هر کسی که یک روز از دست‌شان دادم. خودم را به در و دیوار می‌کوبم تا حالم بهتر شود. هزار بار با خودم می‌گویم نمی‌خواهم لوزر باشم، نمی‌خواهم، نمی‌خواهم...‏ آن‌قدر این جمله را تکرار می‌کنم که مغزم نسبت به آن بی‌تفاوت می‌شود و در همه چیز به یک پوچی احمقانه می‌رسد و می‌گوید خب که چی؟ تهش می‌گوید کسِ خارِ زندگی و همه چیز تمام می‌شود.‏
‏ وقتی دوباره صبح می‌شود من به زندگی عادی برگشته‌ام. دوش می‌گیرم، غذا می‌پزم، کار می‌کنم و فراموش می‌کنم یک زندگی دیگر، یک جای دیگر منتظر من بود.‏‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر