۳۰ دی ۱۳۹۰


یک چیزهایی در این چند روز هی دهنم را سرویس کردند. هزاربار آمدم بنویسم به خودم گفتم خب که چی؟ حالا ولی واقعن فکر می‌کنم دوست ندارم فردا صبح بیدار شوم و همه‌ی این حس‌ها سرجایشان باشند، نوشتن آخرین کاری است که ممکن است حالم را خوب کند.‏‏
قسمت اول این است که من توهم و فوبیا و فلان را درهم دارم. یک آدم‌هایی هستند که من وقتی کنارشان هستم احساس امنیت نمی‌کنم. کنارشان هستم، می‌خندند به من می‌گویند عزیزم و فلان اما از در که بروم بیرون همه چیز یک جور دیگر می‌شود. من از این که نمی‌دانم بعد از بیرون رفتن من چه اتفاقی می‌افتد می‌ترسم. خیلی‌ها به تخمشان نیست و یک ذره هم اذیت نمی‌شوند اما من حالم بد می‌شود و هیچ کاری نمی‌توانم بکنم.‏ یعنی من همین عنی هستم که می‌بینید. حالا شما بیا بگو از عدم فلان است و چرا اصلن آن آدمها باید تخمت باشند و فلان، اما به این‌ها ربط ندارد فکر می‌کنم، من فقط امنیت می‌خواهم. دلم نمی‌خواهد بدانم بعد از من آنجا چه اتفاقی و افتاده و عزیزم‌ها به چه چیزهایی تبدیل شده، فقط دلم می‌خواهد با این آدم‌ها معاشرت نکنم چون بعد از بیرون آمدن از آن در حالم بد می‌شود.‏ حالا می‌پرسید مگه مجبوری؟ انگار هستم، چون آدم‌هایی توی همین جمع هستند که من دوست‌شان دارم و نمی‌خواهم به خاطر همان یک یا دو نفر نبینم‌شان. این‌ها اما توهم نیستند چون آدم‌هایی که بعد من همان تو ماندند این‌ها را تصدیق کردند.‏‏‏
قسمت دوم حال بدی این روزها باز هم به آدم‌ها ربط دارد. یک آدم‌های دیگری هم هستند که حس می‌کنم به من دروغ می‌گویند. نه از آن دروغ‌های مدل من، دروغ‌هایی که از روی خارکسده‌بازی واقعی است و بیشتر دور زدن محسوب می‌شود تا دروغ گفتن.‏ دروغ‌های برنامه‌ریزی شده و هماهنگ شده. این‌ها روبروی من می‌نشینند و توی چشم من نگاه می‌کنند و دروغ می‌گویند. من دوست دارم فکر کنم توهم می‌زنم، دوست دارم فکر کنم از همان بدبینی و بی‌اعتمادی وحشتناکم به آدم‌هاست اما نمی‌توانم.‏ نمی‌دانم چرا از این‌ها نمی‌کشم بیرون. شاید چون فکر می‌کنم ممکن است حسم اشتباه باشد.‏
قسمت سوم این است که مدام در حال تجزیه و تحلیل رفتارهایم هستم، فکر می‌کنم یک من، بیرون خودم وجود دارد. اگر همه چیز دست او بود شکل زندگی و رفتار و حسم این نبود.‏ انگار به زور می‌خندم، به زور دلم تنگ می‌شود، به زور تحمل می‌کنم.‏ دوست ندارم این وضعیت ادامه پیدا کند، دوست دارم توانایی شیش ماه پیش را دوباره پیدا کنم، گیرم بعدش مثل سگ پشیمان شوم به گا بروم، بعدتر هزاربار دلم تنگ شود برای منِ آن روزها اما ته تهش خودم را دوست دارم که به زور خودم را توی یک قالب فشار ندادم.‏
چهارمی هم خسته شدنم از خودم است. از این‌که تمام این بالایی‌ها اذیتم می‌کنند و کلن از این‌که این همه چیز وجود دارد که مغزم را هی مشغول کند. به آدم‌های سالمی که این‌قدر مغزشان را شخم نمی‌زنند حسودی می‌کنم.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر