۲۷ دی ۱۳۹۰

یک وقت‌هایی مچ خودم را می‌گیرم، می‌بینم بعضی از آنهایی که انگار خیلی دوست‌شان دارم، یک گوشه‌اش از حسودی است. حالا مقدارش مهم نیست ولی خب حسودی هم قاطی دوست داشتنم است. بچه که بودم هربار به خاطر وحشی بودن و جیغ و داد بی‌خودی، دهنم را صاف می‌کردند با رامک خیلی خوب می‌شدم و حجم عظیمی از محبت الکی را به زور توی حلقش فرو می‌کردم تا فکر نکند به خاطر خوب بودن بهش حسودی می‌کنم. کلاس اول یک دوست چشم‌آبی و موبور داشتم که اسمش مریم بود؛ از آنجایی که در کنار حسود بودن انحصارطلب هم بودم، یک‌جوری به مریم محبت می‌کردم که نیازش به زمین و زمان از بین برود و در کنار این‌ها نفهمد من هم دلم چشم آبی و موی بور می‌خواهد. این پروسه همین طور ادامه داشت. انقدر از این داستان‌ها زیاد است، دوست کلاس پنجمم که خیلی درس می‌خواند، دوست راهنمایی‌م که خیلی خانم بود، دوست دبیرستانم که یک شهر عاشقش بودند، دوست پیش‌دانشگاهی که قدبلند و لاغر و خوش‌تیپ بود. این کارها در لول‌های مختلف و شدت کمتر همین‌طور ادامه دارد اما من تا حس می‌کنم دوباره دارم توی این حالت فرو می‌روم پهن زمین می‌شوم و به خودم می‌گویم الاغ پین سالت نیس و می‌کشم بیرون. حالا نیایید بگویید گیر نده و فلان، من می‌توانم با مدرک به شما ثابت کنم که در طول تاریخ یک دوست از خودم بدتر نداشتم. همه‌ی دوست‌های صمیمی‌ام در دوران مختلف مطابق همان چیزی که آن روزها برایم ارزش بود از من بهتر بودند.‏
اما اگر فردا یکی تو روی من بایستد و بگوید خاک تو سر بدبختت، من می‌دونم و فلان که من برای چی می‌خوای. من به زمین و زمان قسم می‌خورم و اشک هم می‌ریزم که نه، تو فرق داری. یک روزهایی درباره همه چیز می‌گفتم این دیگه فرق داره. انقدر این جمله را تکرار کرده بودم که تا دهنم را در چنین موقعیتی باز می‌کردم خودش می‌گفت آره این یکی دیگه فرق داره. خیلی دردناک است یکی دست آدم را بخواند. خیلی دردناک است همه چیزت را بداند و حسابی خود و کثافت‌هایت را برایش بیرون ریخته باشی. بعضی وقت‌ها ازش خجالت می‌کشیدم و سعی می‌کردم فراموش کنم همه چیز را می‌داند، دلم می‌خواست حافظه‌اش را پاک کنم.‏ بعضی جاها واقعن آقایی می‌کرد ته کارهایم را نمی‌کشید بیرون و نمی‌کرد تو چشمم که هو ازگل تو الان داری این کارو می‌کنی و من می‌فهمم.‏ فقط یک وقت‌هایی که حسابی دهنش را سرویس می‌کردم از این در وارد می‌شد و بعد من در لاک بدبختی و خجالت فرو می‌رفتم و با عجز و لابه احساس ندامت می‌کردم و هی‌هی در تنهایی به گا می‌رفتم.‏
حالا من اصلن فکر نمی‌کنم فردا روزی هم هست که قرار است من با شما چشم تو چشم شوم و بغل‌تان کنم و قربان صدقه‌تان بروم و همان کارهای عادی و همیشگی. انقدر این کثافت‌ها را برایتان لیست می‌کنم که هرچقدر خودتان را جر بدهید هم بلاخره یک روز بیرون می‌زند و نمی‌توانید من را تحمل کنید. من اینها را یک بار تجربه کردم درباره آدمی که خیلی دوستم داشت. توی همه‌ی حرف‌های یواشش توی گوشم می‌گفت من هنوز به تو اعتماد ندارم و دهنم خیلی وقت‌ها سرویس می‌شه. به علی حق داشت. آن روزها بال‌بال می‌زدم که ببین نه و اینا، تو که دیگه همه چی رو میدونی، دیگه چیه و فلان. نمی‌فهمیدم که اصل مشکل همین همه چی را دانستن است.‏
حالا من یک بار دیگر دارم همین کار را می‌کنم. آن قدر خودم را بیرون می‌ریزم که آدم‌ها همان چهارتا کلمه حرف عادی را هم نتوانند با من بزنند. حالا هی بیایید بگویید نه و فلان، ما با همه اینها دوستت داریم و این‌ها. من اما ته دلم بیلاخ نشان‌تان می‌دهم و می‌گویم هه، واسا تهش رو ببین. ته همه این‌ها خیلی بد است. یک آدمی که یک روز خودت خودخواسته همه چیز را برایش اعتراف کردی، جلویت می‌ایستد و همه‌ی این‌ها را می‌کند توی چشمت، که ببین تو اینی. حالا نه که نباشی، ولی وقتی یک نفر دیگر بهت می‌گوید حالت بد می‌شود. هرچقدر هم پیش خودت بگویی که خب تو همه‌ی این مدت می‌دونست و فلان، مگه حالا چی فرق کرده؟ چیزی درست نمی‌شود و تو کماکان به گا می‌روی. حالا من ته این روابطم با شما را به همین وضوح می‌بینم و اصلن انتظار بیشتری ندارم. متاسفانه فعلن همه چیز به تخمم است و اصلن مهم نیست تهش چه می‌شود. از این هم نگذریم که شاید یک ساعت دیگر مهم شد و من آمدم تمام این پست‌ها را حذف کردم. ‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر