۰۱ بهمن ۱۳۹۰



کاش یک غاری وجود داشت، می‌رفتم روی دیوارش وبلاگ می‌نوشتم. یک نفر بعد از مرگم غار را کشف می‌کرد و تمام نوشته‌هایم را می‌خواند. می‌فهمید یک نسترنی بود که اول بهمن سال نود، ساعت یازده و نیم شب دوست داشت بمیرد. نه از درد و غم و غصه. فقط چون پریود بود، شامش را خورده بود، یه چُسه مست بود، دلش تنگ بود، ظرف‌ها را شسته بود و فکر می‌کرد دیگر کاری ندارد برای انجام دادن.‏
دوست دارم آدمی که غار را پیدا می‌کند هر روزِ من را بخواند و بفهمد من یک آدم متوسط بودم که تنها رویایش یک روز ابری بود، وسط یک چهارراه خیلی بزرگ توی یک شهر شلوغ در حالی که چهل سالش است و پالتوی بلند مشکی پوشیده، طوفان می‌شود و چترش را باد می‌برد. رویایش همیشه به همین مسخرگی بوده. این رویا یک روزی بال و پر گرفت و یک تصویر دیگر بهش اضافه شد. تصویر زن وقتی در طبقه فلان یک آپارتمان توی یک شهر شلوغ توی تاریکی پشت یک میز بزرگ چوبی نشسته و یک چیزهایی روی کاغذ می‌نویسد، طوفان می‌شود و باد پرده را توی هوا بلند می‌کند و زن می‌دود تا پنجره را ببندد.‏ دوست دارم باور کند این بکرترین رویای زندگی من بود و بعدتر اگر چیزهای دیگری را به جای رویا جا زده‌ام کسشر محض بود.‏
دوست دارم سال هزار و چهارصد و نود یک پسر بیست و یکی دوساله‌ی ژاپنی با عینکِ گرد و یک کوله‌پشتی غار را پیدا کند. نور چراغ قوه‌اش را بگیرد روی دیوار و شروع کند خواندن روزهای من و بعد بخواهد تا ته غار برود، آن‌قدر برود که یک هفته شاید هم بیشتر مجبور باشد توی غار بماند.‏‏
دوست دارم قیافه پسر ژاپنی وقتی هر جمله و هر خط را می‌خواند ببینم. ببینم کجاها می‌خندد، کجاها صورتش هیچ تغییری نمی‌کند، کجاها حوصله‌اش سر می‌رود و تندتند می‌خواند تا برود خط بعد و کجاها پوف می‌کند.‏
دوست دارم پسر ژاپنی یک جاهایی کف غار بشیند، سیگار روشن کند و تصویر من را که با عجله روی دیوار غار می‌نوشتم را تصور کند و توی دلش به آن‌همه سختی برای نوشتن این چرندیات بخندد و دلش بخواهد بغلم کند.‏
دوست دارم پسر ژاپنی برگردد ژاپن، توی آپارتمان بیست متری‌اش وسط توکیو، روی تختش دراز بکشد و مدام تصویر من بیاید توی ذهنش وقتی از زیر پل سدخندان تا میدان بهارشیراز هزاربار تصمیم گرفتم دیگر جلسه داستان نروم چون هیچ عنی نمی‌شوم و استادم آدم حسابم نمی‌کند.‏‏ توی مترو هدفونش توی گوشش باشد و به دخترهایی که وارد مترو می‌شوند نگاه کند و یادش بیاید من توی تابستان سال نود هزاربار توی مترو گریه کردم. وقتی برف می‌بارد یاد من بیفتد که چقدر دوست داشتم یک روز آن‌قدر برف ببارد که بتوانم سرم را تویش فرو کنم و خفه شوم و بعدن بگویند مثل کبک سرش را کرد توی برف و آخرش مرد. وقتی از جلوی سرامیک‌فروشی‌ها رد می‌شود تصویر من وقتی بیرون سرامیک‌فروشی‌ها می‌ایستادم و با ولع به سرامیک‌ها زل می‌زدم بیاید توی مغزش و بهم پوزخند بزند. وقتی صدای ویولن‌سل می‌شنود یاد من بیفتد که همیشه دوست داشتم موهای فرم را مشکی کنم، توی یک سالن تاریک، روی سن، پشت ویولون سل بنشینم و موهایم یک‌جور خوبی روی ساز بریزند و نور فقط روی من باشد و ساز بزنم. دوست دارم وقتی سوت می‌زند من را ببیند که هزاربار سعی کردم سوت بزنم و هیچ وقت نشد و به نظرم سوت از نوشتن هم بهتر بود حتی. بیست و چهارم خرداد سال هزار و چهارصد و نود یاد من بیفتد که توی بیست و چهارسالگی یک آدم متوسط خنده‌دار بودم. وقتی دلش برای یکی مثل سگ تنگ می‌شود یادش بیاید من هم همان شبی که دوست داشتم خودم را بکشم دلم برای یک چیزهایی خیلی تنگ بود. هر وقت یک آدم چاق می‌بیند بخندد و یادش بیاید من هم یک روزهایی خیلی چاق بودم و چقدر از این‌همه چاقی غصه خوردم. دوست دارم هروقت حس می‌کند آن‌قدر متوسط و هارش است و هیچ‌کس نمی‌بیندش یاد من بیفتد و بزند پشت خودش و بگوید تخمم حاجی، در حالی که ته دلش غصه می‌خورد برای متوسط بودن. دوست دارم اگر روزی شکست عشقی سختی می‌خورد و یک نفر بهش خیانت می‌کند و می‌گوید نکردم به جای تمام خانمی‌هایی که من کردم یکی بزند توی گوش آدم روبرویش نه به خاطر خیانت، به خاطر دروغش.‏ وقتی از شکست عشقی‌اش دردش می‌گیرد یاد من بیفتد، مست کند، بغض کند، ابی گوش کند و به هیچ کس و هیچ‌چیز آویزان نشود تا خودش خوب شود. وقتی پریود است ننویسد، مست نکند، توی خانه تاریک ننشیند و به صدای فن‌لپ‌تاپ گوش نکند. دوست دارم آرزو کند کاش اول بهمن هزاروسیصد و نود توی بیست و چهارسالگی خودم را می‌کشتم و خِلاص.‏‏‏‏‏‏‏
فکر کنم هزارتا فیلم شبیه به این توی دنیا ساختند و این آرزو خیلی کلیشه‌ای است اما خب یک آدم متوسط حتی آرزویش هم کلیشه‌ایست.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر