۲۶ دی ۱۳۹۰


دیروز رفتم دانشگاه، آخرین امضا را گرفتم و قرار شد امروز بروم برای تطبیق واحدها. هیچ کدام از واحدهایی که لازم داشتم بگذرانم ارائه نمی‌شود. واحدهای عمومی هم کمتر از تعداد قانونی برای انتخاب واحد هستند. همه‌ی این‌ها یعنی ... یعنی چی؟ یعنی گا؟ یعنی خِلاص؟ یعنی ته همه چیز؟ هیچ کدام از این‌ها نیست. واقعن هیچ کدام از این‌ها نیست. خودم هم نمی‌دانم الان در چه وضعیتی هستم. قرار است آقای کلُفت، فردا با رئیس دانشگاه صحبت کند و نتیجه نهایی را اعلام کند. راه‌های دیگری هم هست، انتقالی دائم و اضافه شدن چهار ترم دیگر به درس‌خواندن، چون این دو رشته هشتاد واحد غیر مشترک دارند. گرفتن یک ترم دیگر مرخصی، که غیرقانونی است و برای من قانونی می‌شود یا طی کردنِ دوباره همه‌ی این راه‌ها و اقدام برای دو دانشگاه دیگر.
دایی‌م زنگ زد و گفت کدام راه را انتخاب می‌کنی؟ هیچ کدام. دلم می‌خواهد بروم و برگه انصراف را امضا کنم و برای همیشه از این کثافت‌کاری‌ها خلاص شوم. نمی‌توانم، یعنی دیگر نمی‌توانم. با این همه راهی که آقای کلفت به واسطه دایی مثلن کلفتم پیش رویم قرار داده، انصراف دادن یعنی به گا دادن خودم جلوی دایی که این‌همه خودش را جر داد، شاید هم نداد، اما بلاخره یک کارهایی کرد تا اوضاع بهتر شود. اگر انصراف بدهم حسابی ریدم به همه چیز. یک چیزی ته مغزم می‌گوید خب برین، اما در این لحظه جراتش را ندارم.‏‏
از تلفن‌بازی مدام و هی تشکر وادای آدم‌های شرمنده را بازی کردن بدم می‌آید. من شرمنده نیستم، برای هیچ چیز شرمنده نیستم. این کثافت‌کاری که راه انداختم به خودی خود آن‌قدر حال به هم زن است که وقت به شرمندگی نمی‌رسد. برای همین وقتی منتظر من بودند تا یکی از راه‌ها را انتخاب کنم. رفتم بیرون دانشگاه، یک ساندویچ کثافت خریدم و نشستم لب جوب و به هیچ کدام از راه‌ها فکر نکردم. هی سس را ریختم روی همبرگر ذغالی که حسابی سیاه شده بود، مدام ساندویچ را باز کردم و به خیارشورها و گوجه‌های له شده و کثافتش نگاه کردم و دوباره گاز زدم. همه‌ی کثافت‌ها را بلعیدم و همه چیز به نظرم نرمال بود.‏
راهی که من بعد از تمام این اتفاقات انتخاب کردم با تمام راه‌های پیشنهادی فرق داشت. وقتی نمی‌توانم انصراف دهم، برمی‌گردم. برمی‌گردم و دوباره زندگی کردن در همان شهر را شروع می‌کنم. یا دوباره همه چیز مثل قبل می‌شود و من این دفعه با سر و کون و کلن، همه چیز را ول می‌کنم و فرار می‌کنم یا این‌که همه چیز برایم عوض می‌شود و اصلن زندگی من توی آن شهر یک شکل دیگر می‌شود.‏ نمی‌ترسم دوباره افسرده و روانی و تنها شوم. هرچقدر که فکر می‌کنم می‌بینم از این تنهاتر که نمی‌شوم، بقیه چیزها هم قبلن تجربه کردم و از سر تا ته‌ش را حفظم پس برگشتن ترس ندارد.‏ شاید این دفعه به یک جنون درست حسابی‌تر برسم و از ریشه همه چیز را بکنم و فرار کنم یک جای دیگر، یک جایی که اینجا هم نباشد حتی. خارج و این‌ها هم که برای منِ این روزها کسشرِ محض است. پس کجا؟ کجا فرار کنم که هیچ‌جا نباشد؟ دقیقن دوست دارم به هیچ‌جا فرار کنم. آن‌قدر فرار کنم که خودم هم خودم را فراموش کنم. شاید هم آن‌قدر خوشحالی و خوشبختی از سر و کولم بالا برود که هی بمانم، هی بمانم وآخر از خوشی بمیرم و توی همان شهر دفن شوم.‏
من افسرده و غمگین نیستم، من حتی خسته و داغون هم نیستم. من نمی‌دانم توی این لحظه چی هستم. دقیقن نمی‌دانم حالم و وضعیتم چیست. مامان گفت ایشالا درست میشه و ازین پا در هوایی خلاص می‌شی. پا در هوایی؟ حتی پا در هوا هم نیستم. همان لحظات اول توی آسانسور سعی کردم ادای شوکه شدن را دربیاورم، نشد. بعد وقتی توی آفتاب، وسط دانشگاه روی نیمکت نشسته بودم و گربه‌ها و کلاغ‌ها را دید می‌زدم، هی دخترها می‌آمدند و می‌رفتند و تندتند حرف می‌زدند و پای تلفن می‌خندیدند و این‌ها، آنجا هم سعی کردم بهشان غبطه بخورم و دلم بخواهد جای آنها باشم، اما هرچه زور زدم باز هم نشد. توی تاکسی سعی کردم عصبی باشم و یک دعوای حسابی با راننده سر این‌که گفت با تلفن حرف نزن راه بیندازم، خنده‌م گرفت و دیدم واقعن نمی‌توانم.‏
خیلی آدم‌ها هستند که بارها تنه درخت توی کون‌شان فرو رفته و بعد هرچقدر انگشت‌شان کنی چیزی حس نمی‌کنند، اما حتی تو کون من یک انگشت ناقابل هم فرو نرفته که بگویم اوه آن‌قدر از این بزرگ‌ترها را تجربه کرده‌ام که این چیزها به تخمم نیست و فلان.
همه‌ی این‌ها را به داییم گفتم و گفت خب خدافس، بعد زنگ زد و گفت فردا جواب نهایی را می‌دهد. جواب نهایی چی؟ خودم هم نمی‌دانم.‏
دیشب نخوابیدم، صبحِ زود رفتم دانشگاه و سه ساعت توی سرما بالا و پایین رفتم، خانه به هم ریخته است. فکر کنم زر زدن کافی است و بهتر است به ادامه زندگی فعلی بپردازم تا برنامه‌ی بعد.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر