۲۴ دی ۱۳۹۰

از خودم بدم می‌آید. از خودم وقتی جلوی آدمی بال‌بال می‌زنم حالش را خوب کنم بدم می‌آید. روشم برای خوب کردن حال آدم‌ها احمقانه است اما اصرار دارم حال‌شان را خوب کنم. از خودم که بعضی وقت‌ها اصرار دارم بدم می‌آید.‏
وقتی کسی را نمی‌شناسم و آن آدم روبرویم می‌نشیند و از غمش می‌گوید آدم نفرت‌انگیزی می‌شوم. وقتی خودش را توی یک چیزهایی بدبخت می‌بیند می‌شوم بدبخت‌تر از او تا حس کند توی بدبختی تنها نیست. هزار تا آدم را مثال می‌زنم که از او بدبخت‌تر هستند تا فقط فکر کند تنها نیست. این کار نهایت کثافت‌کاری و کهنه‌ترین متد دنیا برای خوب کردن حال آدم‌هاست.‏‏‏
وقتی با دوست‌پسرم بودم اوج این کار بود. کارم این بود وقتی غم و غصه دارد خودم را بدبخت‌تر از او جا بزنم. همیشه یک غمی داشت که من از آن چیزی نمی‌فهمیدم شاید چون حسش نکرده بودم. هروقت غمگین بود اصرار داشتم حرف بزند، خوب می‌دانست هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آید و تهش روی کاغذ من از او بدبخت‌تر می‌شوم. از هر هزارباری که غمگین بود به اصرار من یک‌بار حرف می‌زد. از این‌که غم داشت غمگین می‌شدم و گاهی واقعن به گا می‌رفتم، گریه می‌کردم، مدام خودم را سرزنش می‌کردم که این‌قدر ضعیفم و نمی‌توانم حالش را خوب کنم. یکی نبود به من بگوید بتمرگ سرجایت و این‌قدر برای چیزی که بلد نیستی خودت را جر نده اما من باز هم سعی می‌کردم، دست خودم نبود. یک‌جایی واقعن دیدم هیچ کاری از دست من برایش برنمی‌آید چون هیچ وقت نمی‌گوید دوست دارد چه کار کنم، انتظار دارد خودم بفهمم. سعی کردم کمتر اصرار کنم، کمتر خودم را جر دهم تا بگوید چه انتظاری از من دارد. این‌ها آنقدر پیش رفت که ما رسمن حرفی برای گفتن نداشتیم چون او کلن غم داشت و من هیچی از غمش نمی‌فهمیدم. هر چندوقت یک‌بار سعی می‌کردم نکند خیال کند دوستش ندارم برای همین غمش را انگشت می‌کردم اما به گه خوردن می‌افتادم. شاید یک دلیل بزرگ دور شدن‌مان همین بود. او آدمی بود که همیشه غم داشت و فقط بعضی وقت‌ها توی جمع‌ها حالش خوب بود که تازه بعدتر عکس‌هایی رو کرد که ما توی همه‌شان می‌خندیدیم و او یا یک گوشه نشسته بود یا پشت دوربین بود اما من یک کسخل نفهم بودم که خیلی وقت‌ها بی‌خودی خوشحال و الکی خوش بودم.‏
من توی دنیای خودم سیر می‌کردم. دنیای من هم مشکل و غم داشت اما دردها و غم‌های من اصولن ریشه نداشتند، هرچه که بودند ناشی از اتفاقات لحظه‌ای و روزانه زندگی‌ام بودم. درد بزرگی از کودکی به دنبال خودم نکشیده بودم و همه مشکلات و چیزهای بد بچگی‌هایم را پذیرفته بودم و آن‌قدری برایم دردناک نبود. اگر چندتا چیز کثافت توی خودم داشتم فقط وقت‌هایی که همه چیز بد می‌شد و من دوست داشتم هی افسرده شوم و فرو بروم یاد آنها می‌افتادم. من همین‌که یک چیزهایی را بیرون بریزم خوب می‌شوم. شاید بعضی چیزها هیچ وقت بیرون ریخته نشوند ولی همین‌که ازشان حرف می‌زنم و می‌نویسم اصولن دردش قطع می‌شود یا کم می‌شود. او برایم همین کار را می‌کرد، اجازه می‌داد همه‌ی کثافت‌های درونم را بیرون بریزم و خوب شوم، برای همین خیال می‌کنم می‌توانست کمک کند تا غمگین نباشم و من را خوب می‌فهمید اما من واقعن نمی‌فهمیدمش.‏
یک بار درباره آدمی که حالا باهم دوست هستند گفت، او تنها کسی است که حرف‌هایم را می‌فهمد. طبعن عنم می‌گرفت ولی کاری از دستم برنمی‌آمد چون من آن آدم را نمی‌شناختم و اصلن نمی‌دانستم رابطه‌شان چه شکلی است. فقط می‌دانستم یک نقطه مشترک پررنگ دارند و از روی همین نتیجه می‌گرفتم اکی دردش همین‌هاست و آدمی که حرفش را می‌فهمد صرفن همین یک موضوع را می‌فهمد. حالا نمی‌دانم چقدر بعدتر همه چیز را بیشتر فهمید که رابطه‌شان شروع شد. آخرین باری که باهم حرف زدیم گفت همه چیز خوب است، حالش خوش است و از زندگی‌اش راضی است. این قسمتش خوب بود، اما آن روزها آنقدر خشم و حسادتم زیاد بود که حالم از همه چیزش به هم می‌خورد. یک چیزی که درباره‌اش مطمئنم این است که کلن هر آدمی غیر از من بیشتر او را می‌فهمید، چون قبل‌ترش درباره خیلی از آدم‌ها این جمله را گفته بود. یک چیز دیگر هم این‌‌که من بلد نبودم برایش مامان باشم اما آدم‌هایی که می‌گفت حرف‌هایش را می‌فهمند اصولن برایش نقش مامان را بازی می‌کردند، من هم گاهی سعی می‌کردم توی نقش مامان فرو بروم اما آن‏قدر بلد نبودم وسط راه می‌ریدم.‏‏‏
این‌ها را گفتم که بگویم من اصولن آدم خوبی نیستم برای شنیدن غم و غصه‌ی آدم‌ها. کمتر کسی با من حرف می‌زند و خودش را جلوی من پهن می‌کند. شاید دلیلش این است که من ذاتن مامان نیستم و وقتی کسی مامان می‌خواهد آن‌قدر بد ادای مامان در می‌آورم که در نهایت می‌رینم به نقش. شاید چون حواسم پرت است و آدم‌ها خیال می‌کنند حرف‌هایشان را نمی‌شنوم. شاید چون مدام توی حرف آدم‌ها می‌پرم و اجازه نمی‌دهم یک چیز را هزار بار تکرار کنند و هی از غم‌شان بگویند یا این‌که به طور کلی چیزی از مقوله درد و دل نمی‌دانم و فکر می‌کنم باید آدم‌ها را خوب کنم و آدم‌ها همین را می‌خواهند اصلن. بدترین قسمتش این‌جاست که من خیلی بیشتر خودم را می‌بینم و خوب بودن خودم برایم مهم‌تر از همه است و اگر گاهی برای دوست‌پسرم خودم را جر می‌دادم صرفن از دوست داشتن و عذاب وجدان از این بود که او می‌تواند و من نمی‌توانم.‏
‏ یک جاهایی که می‌دانم آدم مقابل از پهن کردن دردها و غصه‌هایش جلوی من چه هدفی دارد خوبم. مثلن مادرم صرفن می‌خواهد غر بزند، خواهرم صرفن می‌خواهد غم‌هایش را به من بگوید تا به مامان و بابا و بقیه بگویم. دایی‌م با من حرف می‌زند چون فکر می‌کند هیچ آدم دیگری توی این دنیا قدر من باهوش و فلان نیست که حرفش را بفهمد. دو سه نفر دیگری هم که بامن حرف می‌زنند برای این است که کمی بیشتر می‌شناسم‌شان و می‌دانم چقدر بلدند حال خودشان را خوب کنند و از من می‌خواهندبه حرف‌هایشان گوش کنم و اظهار نظر بی‌مورد نکنم. جلوی این‌ها خودم را جر نمی‌دهم و صرفن کاری را می‌کنم که می‌دانم می‌خواهند. اما جلوی بقیه آدم‌هایی که نمی‌دانم چه می‌خواهند فقط می‌رینم.‏‏‏
این‌ها همه من را به اینجا رساند که از آدم‌های دائمن چس‌ناله و غمِ عمیق‌دار فرار می‌کنم. خودم را مقابل‌شان قرار نمی‌دهم چون نفهم هستم دربرابر این‌که از من درلحظه غمگین بودن چه می‌خواهند. وقتی غم‌هایشان را می‌ریزند وسط من هول می‌شوم و احساس وظیفه می‌کنم برای خوب کردن حالشان و دوباره می‌شوم همان آدم نفرت‌انگیز.‌‏ به خاطر این نفهمی از خودم بدم می‌آید اما بیشتر از آن از خودم وقتی اصرار دارم حال کسی را خوب کنم بدم می‌آید.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر