۲۳ دی ۱۳۹۰

وقتی چاق بودم توی عکس‌ها پشت آدم‌ها پنهان می‌شدم تا شکم، ممه‌ها، کون گنده، بازوها و پاهای کلفتم معلوم نباشند. انگار کسی نمی‌دانست من چاقم. انگار آدم‌ها من را از نزدیک ندیده‌اند. خیال می‌کردم وقتی توی عکس‌ها منِ گنده کاملا توی کادر باشم هیچ چیز دیگری انگار توی عکس نیست. معلوم نیست این آدم چاق چشم و مو و شاید یک چیزهای خوب دیگری دارد، هیچ‌کس جز چاقی چیزی نمی‌بیند. از خودِ چاقم توی همه عکس‌ها متنفر بودم و با نفرت و چندش از روی همه‌شان می‌گذشتم و یواشکی توی دوربین‌ها دیلیت‌شان می‌کردم.‏‏
از لباس خریدن متنفر بودم، از این‌که سایز واقعی‌ام را به کسی بگویم خجالت می‌کشیدم. از این‌که توی خیابان کنار دوست‌پسرم راه بروم خجالت می‌کشیدم. از خودم توی رختخواب با شکم قلمبه و هیکل گنده حالم به هم می‌خورد. از نشان دادن لباس‌هایم به آدم‌ها خجالت می‌کشیدم چون بیشتر شبیه به کیسه بود، نه لباس.
این روزها یکی از لذت‌هایم پوشیدن لباس‌های قدیمی است. هفته‌ای دوبار همه را می‌ریزم وسط اتاق، شلوارها را می‌پوشم، سر می‌خورند پایین. مانتوها توی تنم زار می‌زنند. وقتی تی‌شرت‌ها و پیراهن‌های قدیمی را می‌پوشم باید از دو طرف پارچه‌های اضافه‌شان را توی دستم مچاله کنم تا دقیقن اندازه تنم باشند. سوتین‌ها خیلی برایم بزرگ هستند و یک‌جور خنده‌داری ممه‌هایم برای خوشان آزادند‏.
لذت دیگر پیدا کردن لباس‌هایی است که کسی برایم خریده بود و حتی با فشار و فرو دادن شکم و اینا نتوانستم حتی یک بار بپوشم‌شان. تاپ و شلوارکی که نسیم برایم خریده بود. پیراهنی که خاله‌ام برایم آورده بود. شلوار قرمزی که مامان اشتباهی سایز کوچک‌ترش را خریده بود. تی‌شرت و شلواری که مرتضی برام آورده بود. همه‌شان را به راحتی می‌پوشم و بعضی‌هاشان باز هم گشادند.
دیشب وقتی از فاصله دور خودم را توی آینه قدی دیدم باورم نمی‌شد این منم. واقعن منم؟ مدام می‌رفتم و می‌آمدم و خودم را توی آینه دید می‌زدم. از همه می‌پرسیدم من چاقم هنوز؟ صدبار گفتند نه، نه، نیستی. کو؟ کجات چاقه؟ بهناز گفت دقیقن یک سوم قبلت شدی. میم گفت دیگه ادامه نده، همین‌جوری خوبه دیگه. خیلی دوست داشتم باز بگویند، هی بگویند. مدام می‌پرسیدم قدم، قدم رو می‌بینین چقدر بلند شده؟ حوصله‌شان سر رفته بود و فقط می‌خندیدند. جلوی در آشپزخانه، روبروی آینه قدی نشستم، هی برگشتم خودم را توی آینه دیدم، گفتم دیگه چاق نیستی! باورت میشه؟ دیگه چاق نیستی. دوست داشتم موسن صد‌تا عکس از زاویه‌های مختلف ازم بگیرد. دوست دارم خود لاغرم را توی عکس‌ها ببینم. دوست دارم یک ساعت روی یک عکس بمانم و زل بزنم به خودم که همه چیزش حالا کوچک‌تر از قبل است.‏
توی خانه مدام خودم را لخت می‌کنم و جلوی آینه می‌ایستم، از روبرو، نیم‌رخ خودم را بررسی می‌کنم و فکر می‌کنم نه، شونزده هیفده کیلو کمه، هشت کیلو دیگه کم کنم، همه چی بهتر می‌شه. شاید شما لاغرها به این‌ها بخندید، شاید باورتان نشود که یکی از رویاهای من این است که شصت کیلو باشم، پاهایم لاغر و بلند باشد از درخت حیاط خانه شمال بالا بروم و کسی داد نزند بیا پایین می‌شکنه.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر