۱۷ دی ۱۳۹۰

من دروغ می‌گویم. داستان‌های توهمی می‌سازم. به این کار معتادم. هیچ وقت به خاطرش خودم را سرزنش نکردم. فقط وقت‌هایی که دستم رو شد خجالت کشیدم و سرم را زیر پتو فرو بردم. شاید هرکس یک سرگرمی یا نقطه ضعف یا هر کوفت دیگری داشته باشد. اصلن به من چه که دارد یا ندارد! پای آدم‌ها را می‌کشم وسط که خودم را تبرئه و توجیه کنم؟ این یعنی از انجام این کار از خودم راضی نیستم و فلان، یعنی نقض جمله‌ی چهارم. خب راستش این است که بعضی وقت‌ها به خاطر این‌کارم از خودم بدم می‌آید. نه به خاطر این‌که به اصطلاح آبرویم جلوی آدم‌ها رفته، به خاطر این‌که با خودم فکر می‌کنم چرا؟ چرا این کار را می‌کنی؟ برای این‌که بهت توجه کنند؟ یا بیشتر دوستت داشته باشند؟ چه اهمیتی دارند این‌ها؟ بعد به خودم می‌گویم اهمیت دارند. توی خلا زندگی نمی‌کنم که از آدم‌ها سوا باشم و همه چیزم بشود خودم و هیچ‌کس و هیچ‌چیز به تخمم نباشد. قاطیِ آدم‌ها هستم و هرچقدر ادعا کنم آدم‌ها تخمم هستند چرند محض است. حالا یک نفر پیدا می‌شود و می‌گوید هه، همه به تخم من هستند. خب آقاجان شما خفن و خوبید و من همین عنی که می‌بینید.
من آدمِ متوسطی هستم که همیشه در همه‌ی کارها در حاشیه بودم در حالی که به شدت دوست داشتم مرکز توجه باشم. در درس، کار، دوستی و بگیرید تا ته. هیچ‌وقت توانش یا کونش را نداشتم. هیچ وقت خوب درس نخواندم، خوب کار نکردم و توی دوستی ریدم. آدمِ متوسط بودن برای من غمگین است. اما خیلی ها پذیرفتند و برایش جان نمی‌کنند و عده‌ی احمقی مثل من هنوز آرزوی متوسط نبودن دارند. صرفن آرزو دارند و طبعن کونِ حرکت کردن و یا توانش را ندارند.
این‌که دوست داشته شوی خیلی حسِ خوبی‌ست، این‌که عاشقت باشند حتی حسِ بهتری‌ست. من دومی را حس نکردم اما اولی را حس کردم، خیلی وقت است که دیگر اولی را هم حس نمی‌کنم. شاید خیلی تند می‌روم. هنوز مادری دارم که دوستم داشته باشد، البته نه قدرِ نسیم و محمد. دایی هست که دوستم داشته باشد، چون خیلی چیزهای کثافت من را نمی‌بیند و به زور هفته‌ای یک بار هم را ببینیم و این‌ها. از بقیه فاکتور می‌گیرم چون دوست داشتن‌شان ارضایم نمی‌کند. من برای این‌که آدم‌ها دوستم داشته باشند گاهی خودم را جر می‌دهم، کارهایی می‌کنم که از توانم خارج است، حرف‌هایی می‌زنم که حقیقت ندارد و ادعای الکی‌ست.
من آدمِ قابلِ اعتمادی نیستم، چون این‌همه چیزِ وحشتناک درونم بالا و پایین می‌رود، چون حتی وقت‌هایی که از احساسات خفه می‌شوم هم ته تهش برای خودم است. اسمِ همه‌ی این‌ها بیماری‌ست، یک بیماریِ روانیِ خطرناک. می‌خواهید باز هم به خودتان ارجاع‌تان بدهم تا این قدر به من پوزخند نزنید موقع خواندنِ این‌ها؟ نه این‌کار را نمی‌کنم چون چه مهم است شما چه عن‌هایی هستید. مهم این است که من این‌قدر داغونم و شما از من شاید سالم‌تر و خانوم‌ترید و من به همه‌تان حق می‌دهم که مثل سگ از من فرار کنید.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر