۲۰ دی ۱۳۹۰




حس می‌کنم با این همه زری که من توی این مدت برایتان زدم لازم نیست توضیح بدهم که چقدر توانایی فورن دوست داشتن و فورن بیرون کشیدن از آدم‌ها را دارم. نه آدم‌هایی که بهشان وابسته می‌شوم، آدم‌هایی که خاصیت‌شان خوب کردنِ حالِ من است در چند روز، چند هفته، چند ماه، شاید هم بیشتر. این آدم‌ها این طوری وارد زندگی‌ام می‌شوند که من یک مدتِ زیادی نمی‌بینم‌شان، یعنی حواسم بهشان نیست. بعد یک‌هو بُلد می‌شوند، بُلد می‌شوند، بُلد می‌شوند و من اصلن یادم می‌رود این آدم‌ها یک روز چقدر دیده نمی‌شدند. بعد من کم‌کم خوشم می‌آید از این بُلد شدن، هی خوشم می‌آید، هی خوشم می‌آید. حالا نه که آن آدم کارِ خاصی کرده باشد، نه. من صرفن یکهومی‌بینمش. خودم هم دلیل این را نمی‌دانم، شاید یک جایی یک دستی به سرم کشیده، یک روزی یک لبخندِ خوبی بهم زده، یا مثلن یک بغلِ مهربان و فلان که برای آدم‌های سالم و خانوم و متعادل همه این‌ها عنِ‌سگ است اما برای من خیلی‌ست. نمی‌دانم از چیست، از نبودنِ آدمِ دست‌کش رویِ سر و نبودنِ آدمِ لبخند‌قشنگ و فلان است؟ خیلی وقت‌ها به این کسشرها ربطی ندارد چون آن‌قدری که چسناله می‌کنم اوضاع دوست‌داشته شدنم خراب نیست. بعد از این‌ها من توهم می‌زنم برای خودم. که نــــه! این با من یک‌جورِ دیگر بود، خنده‌اش را دیدی؟ به من که رسید خیلی خنده‌اش فرق داشت. بغلش را دیدی؟ به من که رسید خیلی محکم و فلان بود. آن‌قدر می‌سازم می‌سازم تا باورم می‌شود من هم برای آن آدم بُلد شده‌ام. ته تهش این می‌شود که این آدم تا وقتی خنده و بغل و صدا و فلانش همان باشد، من همان‌طور خوشحالانه و سرخوشم با خیالاتِ خودم. مثلِ دختر دبیرستانی‌ها. دقیـــــقن مثل دختر دبیرستانی‌ها. با این تفاوت که من جدی عاشق نمی‌شوم و اگر ابراز عاشقی و دوست‌داشتن کنم صرفن یک بازیِ عوضی‌طورِ خارکسده‌گونه است، که خب البته طرفِ مقابل چیزی از دست نمی‌دهد. چون من ادای عاشقی در میاورم و او هم رسمن تخمش است و توی دلش گشاد بهم می‌خندد که اُه چه کسخلی‌یه یارو.‏




خب کجا بودیم؟ آها این‌که این آدم خوشحال و خوب می‌کند حالم را. یک‌جورِ خوبی تویِ نقش فرو می‌روم، برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کنم، قربان‌صدقه‌اش می‌روم و از این‌جور کثافت‌کاری‌های مرسوم. می‌دانید؟ اعتراف می‌کنم این مدتی که توی این نقش فرو رفته‌ام می‌شود بهترین روزهای آن هفته و آن ماه و فلان. آن‌قدر بالا و پایین می‌پرم و ادا اطوار عاشقی در میاورم که همه عاصی می‌شوند. حرص می‌خورند و هی می‌خواهند آرامم کنند. اما نمی‌شود، من آن سرخوشی را دوست دارم و اگر بعدش همه چیز تمام شود و شخصِ مذکور حالش از من به هم بخورد و ابراز انزجار بکند تخمم نیست طبعن و به سرعتِ نور می‌کشم بیرون. البته همان لحظات ادای اوه شت خیلی داغونم ببخشید و فلان درمی‌آورم و اگر نخواهم بلف بزنم خیلی وقت‌ها از این‌که این بازی را شروع کرده‌ام حالم به هم می‌خورد و به خودم قول می‌دهم که این دیگه دفعه آخر است. اما خب طبعن آدم نمی‌شوم و از این بازی به آن بازی می‌پرم.‏ حالا یک آدم‌هایی که اینجا را می‌خوانند می‌گویند کس می‌گویی و فلان. قبول دارم دوستِ عزیز، من خیلی از جاها کس می‌گویم اما متاسفانه خیلی از این‌ها واقعیت دارد، جز قدری آن‌جا که توی نقش فرو می‌روم و این آخرش. آن‌جا که توی نقش فرو می‌روم خودم هم یادم می‌رود این بازی را خودم شروع کرده‌ام و آن‌قدر ناخودآگاه در بازی جلو می‌روم که یک‌هو چشم وا می‌کنم می‌بینم شت عاشق شدم جدی‌جدی. مثل همان پنج سالِ پیش که هیچ وقت فکرِ دوست شدن با آن آدم، برایم جدی نبود اما یکهو همان بازی کودکانه شد حقیقتِ زندگی من و این‌همه سال کش آمد.‏ یک‌جای دیگری که کس می‌گویم آخرش است که می‌گویم سه سوت می‌کشم بیرون. خیلی وقت‌ها سه سوت بیرون نمی‌کشم، چون دلم می‌خواهد آن سرخوشی ادامه داشته باشد و گاهی بعد از بیرون کشیدن یه کوچولو درد می‌کشم اما قسم به روحِ تختی آن‌قدر دردش مضحک و خنده‌دار است که با نیشِ بازِ احمقانه درد می‌کشم و صرفن از خودم حالم به هم می‌خورد برای شروع کردن این بازی و ریدن به ذهنیتِ آن آدم نسبت به خودم و ریدن به رابطه قبل‌مان. اگر ذهنیت‌ و رابطه‌مان برایش خوب بوده البته.‏




در این پنج شش ماهی که از تمام شدنِ رابطه قبلی‌ام می‌گذرد من دو بار این بازی را انجام دادم. یکی یک ماه طول کشید، دیگری یک هفته. فکر می‌کنم در آستانه شروعِ سومی قرار دارم. از دیروز که پسرِ صدا خوبِ قد بلندِ خنده قشنگِ کلاس زبان را دیدم. استارتِ بازیِ جدید زده شد. نمی‌دانم این یکی چقدر طول می‌کشد اما می‌دانم در همین مدت بر میزانِ سرخوشی‌ام افزوده می‌شود و مثلِ دختر دبیرستانی‌ها از راهِ دور بدون این‌که طرف بداند عاشقی‌اش را می‌کنم. اگر این یکی را برای علی و رامین و نسرین و هزار نفرِ دیگر تعریف کنم طبعن جِرَم می‌دهند. اما خب دیگر یک بخشِ هیجان انگیزِ این‌کارها تعریف کردن و اضافه کردنِ چیزهای توهمی به داستان است تا برای شنونده جذاب باشد.‏ اگر توی نوشتنِ داستانِ‌های خفن هیچ گهی نشوم، یک پا فهیمه رحیمی هستم برای خودم و به شدت تواناییِ نوشتنِ این‌جور داستان‌های کسشر را برای مجلات خانواده‌سبز دارم.‏




آها این را هم می‌گویم و دَرَم را می‌گذارم. شاید رابطه عاشقانه‌ی واقعی کیف داشته باشد و از این رابطه به آن رابطه پریدن، تنهایی نداشته باشد، سکسِ خوب داشته باشد، سرخوشیِ مدام و این چیزها را داشته باشد اما آزاد بودن گیرم با همین مسخره‌بازی‌ها خیلی کیف دارد. تنهایی دارد، جَق دارد، دوست نداشته شدنِ خفن دارد اما به جانِ خودم خیلی کیف دارد. یک جاهایی از این‌که این‌همه آدم توی دنیا وجود داشتند و من پنج سال هیچ کس را ندیدم حالم از خودم به هم می‌خورد. برایِ منی که این‌همه بازی و کثافت‌کاری دوست دارم این مدل زندگی خیلی کیف دارد.‌ فکر می‌کنید دروغ می‌گویم؟ یه تُکِ پا بیایید ببینید امروز چه بمبِ انرژی هستم. گیرم فردا یک داغونِ بدبخت.‏‏

۲ نظر:

  1. اومدم بگم تو بلاگ‌اسپات که ذاتن فیلتره، دیگه س.کس نوشتنِ سکس مسخره‌س.

    پاسخحذف
  2. حق با شماس دوس عزیز، اینها در آدم نهادینه میشه و متاسفانه رهایی ازش سخته، مرسی بم یاداوری کردی و بوس

    پاسخحذف