۱۱ دی ۱۳۹۰


نمی‌دانم امروز چه خبر است! چرا این‌قدر می‌نویسم. واقعن نمی‌دانم. یک قانونِ نانوشته‌ای دارد وبلاگ‌نویسی که من از وبلاگ‌نویسانِ خفن یاد گرفته‌ام. نه که آمده باشند کنارم نشسته باشند و زده باشند پشتم و بگویند ببین دخترم فلان. نه. من خودم همین‌طور روی هوا از مدل‌شان این را یاد گرفتم. این وبلاگ‌نویسان کم می‌نویسند، مثلا ماهی دو تا پست. بعد همه هجوم می‌برند به وبلاگ‌شان و همان یک یا دو پست را با ولع می‌خوانند و به‌‌به و چه‌چه می‌کنند و از این سوارخ به آن سوراخ دست به دستش می‌کنند و این‌ها. بله، رازِ غولِ وبلاگ‌نویسی شدن همین کم نوشتن است. اما کسِ خارِ غولِ وبلاگ‌نویسی شدن. من می‌خواهم هی‌هی زر بزنم و هیچ جایی جز این‌جا ندارم و حتی راضی‌ترم که خودتان را خسته نکنید برایِ خواندنِ چرندیاتم.علکی.‏


یک ساعت چشم‌هایم را بستم و کنار شومینه خوابم برد. خواب دیدم یک آدمِ معروف گودری یک عالمه کتابِ خفن‌طور نوشته و یک‌جایی از شهر مثلِ میدان روی یک بلندی مثل پیامبرها ایستاده و برای مردم حرف می‌زند و میان مردم همهمه است. من اما از دور دارم بهشان نزدیک می‌شوم. یک نفرِ دیگرِ گودری می‌آید سمتم و یک کتاب، اندازه‌ی دفتر نقاشی‌هایِ فیلی بچگی‌ِ مان به همان نازکی دستش است. کتاب جلدش کاملا سفید بود و هیچ چیز روی آن نوشته نشده بود. گفت این کتاب را برایِ تو خریدم. کتاب را باز کرد و یک جایی وسط‌هایِ کتاب را نشانم داد گفت این قسمت را خواندم یادِ تو افتادم. کلمه‌های کتاب با فونتِ درشت نوشته شده بود. اولین کلمه‌ها این بود:« این بنا در زمینی به مساحتِ هزار و چند متر در فلان جا ساخته شده است» با همان چند خط فهمیدم داستان نیست و یک کتابِ علمی و یا جغرافیایی طور است. دستم را لای صفحه گذاشتم و کتاب را بستم. بعد فضایِ خواب کاملا عوض شد. من تویِ خانه شمال‌مان، توی اتاقی که بعدها شد اتاقِ من نشسته بودم. شب نبود اما روز هم نبود. همه‌جا یک تاریکیِ مخصوصِ شمال بود. از آن تاریکی‌هایی که یک‌هو وسط روزهای زمستان و پاییز همه جا را می‌گیرد. آسمان را ابرهای سیاه می‌گیرند اما باران نمی‌بارد و یک‌هو وسط روز خیال می‌کنی شب شده. من کوچک بودم و تویِ آن تاریکی یک جور خمیده‌ای نشسته بودم و وسط همان کتابِ سفید، دقیقن همان صفحه‌ای که من را یادِ آن آدمِ خاص انداخته بود یک قاشقِ چای‌خوری را با چسب به صفحه می‌چسباندم. از ترسِ این‌که آن صفحه را گم کنم. بچه که بودم همیشه یک کاغذ وسط دفترهایم می‌چسباندم که از میانِ صفحه‌ها بیرون می‌زد. چون همیشه دفترهایم را از وسط شروع می‌کردم و برای این‌که شروعِ دفتر یادم نرود این کار را می‌کردم. شاید همیشه نه ولی یادم است خیلی این کار را کردم. چون می‌ترسیدم دفترم تمام شود. فکر می‌کردم اگر از وسط شروع کنم دیرتر تمام می‌شود. استدلالم هم این بود که وقتی دفتر تمام می‌شود و خیال می‌کند تمام شده، من یک خنده شیطانی می‌کنم و برمی‌گردم صفحه اولِ دفتر و دلِ دفتر را می‌سوزانم که هو ببین هنوز تموم نشدی. و حتی وقتی که به وسطِ دفتر یعنی آن‌جایی که دفتر را شروع کرده بودم، می‌رسیدم دلم خوش بود که من دفتر را تمام نکردم و فقط به وسط رسیدم. حالا فکر می‌کنم وقتی این‌همه با دفتر‌ها سرشاخ بودم، اصلا چرا از تمام شدن‌شان می‌ترسیدم؟ لابد آن روزها فکر می‌کردم این‌طوری از آنها انتقام می‌گیرم و نمی‌گذارم کونِ من را با تمام شدن‌شان بسوزانند، من کلا فوبیای تمام شدن داشتم از کودکی.‏


بعد دوباره صحنه‌ی خواب عوض شد و من کنارِ همان آدم که این‌ روزها دوستش دارم انگار روی یک تخته سنگِ بزرگ نشسته بودم، فکر می‌کردم لبِ دریا نشستیم اما دریایی در کار نبود و ما انگار فقط ادایِ لبِ دریا نشستن را درمی‌آوردیم. پیراهن و شلوار و کفشِ سفید پوشیده بود و من همان‌جا خیال می‌کردم او مرده و این روحِ اوست که کنارِ من است، اما نمی‌ترسیدم و مطمئن بودم همیشه پیشِ من خواهد بود حتی اگر روح باشد. برایم با آرامشِ کامل و لبخندش و صدایِ آرام‌ش که مخصوصِ خودش است از دریا می‌گفت. از یک روزهای خوبی که در گذشته داشت. یک خاطراتی که انگار خیلی خوب بودند و دوست‌شان داشت را برایم تعریف می‌کرد و من یک جورِ با تعجبی گوش می‌کردم.‏


از خواب که بیدار شدم حس کردم مغزم داد می‌ترکد از این‌همه خواب. حس کردم یک نفر با قاشق توی سرم نشسته و یک چیزهایی را از تهِ اعماق مغزم می‌کند و بیرون می‌کشد. دقیقن مثل وقتی که زمین را با بیل می‌کَنند. چرا این‌همه خاطره و تصویر از سوراخ‌های مغزم بیرون آمده‌اند؟ این روزها مگر چه خاصیتی دارند که من این‌طوری شده‌ام؟ دی‌ماه است. بی‌اتفاق‌ترین و غیرِخاص‌ترین ماهی که در تمام عمرم داشتم. پس چرا حالا و این روزها؟


انگار باران می‌بارد و خانه همان‌طورِ شمال‌گونه تاریک است. لااقل همین‌ها خوشحالم می‌کند که خواب‌هایم یک‌جایی در واقعیت تعبیر می‌شوند.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر