۱۱ دی ۱۳۹۰


پنج صبح بیدار شدم. فکر کردم فقط یک ساعت است خوابیدم. سعی کردم تکه‌های خوابم را به هم بچسبانم. تنها قسمت پررنگِ خوابم همان سنگ قبر بود. رویش نوشته بود "زینب سلیمانی".تاریخ تولد هفتِ اسفندِ پنجاه و نه. البته شک دارم واقعن هفت بوده یا من توی خواب و بیداری سعی کردم عدد را هفت کنم. هرچه فکر کردم دیدم ما زینب توی فامیل‌ نداریم. بعد حواسم رفت سمتِ بچه‌ی مادربزرگم که لابد در سالِ بیست و چند به دنیا آمده بود اما چند روز بعد از به دنیا آمدن مُرد.‏ اسمش زینب بود انگار. ما وقتی توی بچگی این را فهمیدیم که ما یک عمه‌ی دیگر هم داشتیم که در نوزادی مرد و اگر الان زنده بود حتما عمه‌ی بزرگی شده بود برای خودش، شروع کردیم داستان‌های توهمی ساختن.‏ بعد سعی می‌کردیم از هر عمه یک بچه برداریم و به عمه زینبِ بزرگ اضافه کنیم. الان که فکر می‌کنم ما از اصلِ پایستگیِ انرژی استفاده می‌کردیم چرا که تعداد دخترعمه‌ها و پسرعمه‌ها را ثابت می‌گرفتیم، حتی اسم‌هایشان را همان طور ثابت فرض می‌کردیم فقط از عمه‌ای به عمه‌ی دیگر انتقال‌شان می‌دادیم. خلاصه رویایِ عمه زینب آن سال‌ها خیلی رونق داشت. اما حالا مدت‌هاست کسی حتی اسم عمه زینبِ نوزاد را به زبان نیاورده. یک‌وقت‌هایی که از زیرِ پنجره خانه مادربزرگم رد می‌شوم، صدای یک آوازِ لالایی‌گونه به زبان کُردی می‌شنوم. فکر می‌کنم لابد برای عمه زینبِ نوزاد این را می‌خواند و همین طور به توهمم بال و پر می‌دهم. اما بعضی وقت‌ها باورم نمی‌شود مادربزرگِ مغرورِ من که در جوانی بداخلاقی و رک بودنش معروف بود دلش برای عمه زینبِ نوزاد تنگ شود و گاهی حتی برایش لالایی بخواند. اما مادربزرگم دیگر مثلِ قدیم‌ها نیست. بعد از مردن خاله لقا، خواهرش خودش را توی خانه حبس کرد و آن‌قدر روی تختش خوابید تا یک روز دید دیگر نمی‌تواند راه برود. خواستند برایش عصا بگیرند، قبول نکرد. عمه‌ام می‌گفت از غرورش است، نمی‌خواهد کسی با عصا ببیندش. اما بلاخره پذیرفت و اخلاقش کم‌کم عوض شد. آرام و مهربان شد، وقتی به دیدنش می‌رویم محکم بغلِ‌مان می‌کند و مدام می‌گوید کاش زودتر بمیرم. این حسش را خوب می‌فهمم. دیگر مثلِ آن موقع‌ها که توی حیاط از درخت بالا می‌رفتیم و یا وقتی که با یک چوبِ بلند آن‌قدر به شاخه‌های درخت ازگیل می‌زدیم تا شاخه و برگش همراه با ازگیل‌های رسیده‌اش بریزند زمین و بترکند و ما ازگیل شل‌ و ولِ له شده را بخوریم؛ داد و بیداد راه نمی‌اندازد، اخم نمی‌کند. البته این‌ها دلیل نمی‌شود چرا که دیگر نه کسی توی آن خانه مانده تا از درخت بالا برود و نه درختِ ازگیلی هست تا یک نفر بیاید و با چوبِ بلند به شاخه‌هایش بزند تا ازگیلِ شل ولِ له شده بخورد. وقتی ما هی بزرگ و بزرگ‌تر شدیم و بلاخره از آن خانه رفتیم هرسال ازگیل‌های رویِ درخت خشک و سیاه می‌شدند و هیچ‌کس حتی بهشان نگاه نمی‌کرد. خنده دار است، همین ما یک روزی ازگیلِ نرسیده‌یِ سبز که دستمان بهش می‌رسید را با ولع می‌خوردیم و همیشه در آن فصل یبس بودیم اما حالا درخت قطع شده. این‌دفعه که شمال بودم دیدم روی همان تکه چوبی که از درخت مانده یک چیزهایی جوانه زده. وقتی به مامان گفتم، گفت آره دیدیم، می‌خواهیم بگذاریم دوباره درخت بزرگ شود تا وقتی بچه‌های شما به دنیا آمدند و بزرگ شدند بیایند اینجا و دوباره این درخت، درخت شود.مامان را بغل کردم و گفتم نه. برای بچه من باید یک درختِ جدا بکارید، چون نمی‌خواهم مثلِ بچگیِ من سر دو تا دانه ازگیلِ بیشتر داد و بیداد راه بیندازد و کاری کند همه ازش متنفر شوند. مامان اخم‌هایش را درهم کشید دستش را از دورِ گردنم باز کرد و گفت: «کسی از تو متنفر نبود فقط آن‌قدر مدام سرو صدا و داد و بیدامی‌کردی و با همه دعوایت می‌شد تا حوصله‌مان سر می‌رفت و خسته می‌شدیم از دستت.»گفتم خب همون بی‌خیال.‏
یادم رفت داشتم چه می‌گفتم. آها خوابم را می‌گفتم.‏ یک خوابِ دیگرم این بود که جنگ شده، همه مدام فرار می‌کنند از این خانه به آن خانه. مادرم خیلی جوان است. نسیم دماغش را عمل نکرده و عروسیِ خاله‌ام است. ‏نسیم و خاله‌م توی یکی از اتاق‌ها پنهان شده‌اند و نسیم یواشکی صورت خاله‌ام را آرایش می‌کند مثلِ همان موقع‌ها که مدرسه می‌رفتند و یواشکی توی حیاط ماتیکِ کمرنگی رویِ لب‍هایشان می‌مالیدند و من یواشکی از پنجره نگاه‌شان می‌کردم. من اما تویِ خواب همین قدری بودم از هیچی نمی‌ترسیدم. نه دیدنِ خانه‌ی خرابه‌مان و در و پنجره‌هایش شکسته‌اش ناراحتم می‌کرد و نه مثل بقیه می‌دویدم تا به پناه‌گاه برسم، برای خودم یک جایی ایستاده بودم به نسیم و خاله‌ام نگاه می‌کردم.‏


اگر الان بود خواب‌هایم را تفسیر می‌کرد و من مثل هردفعه تشویقش می‌کردم که این‌قدر خفن است و خودش را می‌گرفت و یک‌چیزهایی در تاییدِ خفن بودنِ خودش می‌گفت. دیشب آن‌قدر مست بودم که وقتی تایپ می‌کردم مدام حروف را اشتباه می‌زدم و هی مجبور بودم برگردم و درستش کنم. اما حالا خوبم. صبح که چشمانم را باز کردم حالم از خواب‌هایم بد بود. نفسم نمی‌آمد آن‌قدر که دیروز و دیشب سیگار کشیده بودم. فورن زیر کتری را روشن کردم. توی قرص‌ها گشتم تا مسکن پیدا کنم بعد آبِ داغ و نمک را قاطی کردم و دویدم سمت دستشویی تا ته حلقم بریزم و قل‌قل کنم. آن‌قدر قل‌قل کردم که ترسیدم همسایه بالایی حالش از من به هم بخورد. بعد یک لیوان آبِ داغ برداشتم و توی رخت‌خواب دراز کشیدم. "دلم می‌خواهد نامه را برای نسترن بنویسم". خیلی ذوق داشت یک نامه‌ی بلندبالا. با ولع خواندمش. یک جاهایی سردم شد و پتو را تا زیرِ چانه‌ام بالا کشیدم و یک‌جاهایی لب‌هایم یک‌جوری مثلِ خنده که خنده نیست شد از تصویرم تویِ ذهنش. فکر کردم راست می‌گوید، از کی من این‌قدر رو راست شدم؟ منی که به دروغ‌گویی معروف بودم. بعد فکر کردم دروغ‌گویی تضادی با روراست بودنم ندارد لابد. نامه را کپی پیست کردم توی وُرد، اسمش را گذاشتم :"سپینود" یک‌جایی توی سوراخ‌ سمبه‌های درایوِ نس دخیره‌اش کردم . دوباره خواندمش.‏ دوباره توی یک‌جاهاهی فرو رفتم و یک نفسِ عمیق کشیدم. بعد فکر کردم اوه هزار و چهارصد و سی و دو کلمه برای من؟ خیلی حال کردم از این عدد. خنده‌م گرفت و گفتم خاک تو سرت که به این چیزها توجه می‌کنی.آخر من آدمِ حاشیه‌ام، حالا یک روزی این را هم می‌نویسم.‏


توی چت به یاسمن گفتم من جوگیرم. راست گفتم. مانی هم مثلِ من جوگیر است. وقتی یک‌نفر می‌رود خانه‌شان آن‌قدر کارهای عجیب و غریب می‌کند که مانا داد می‌زند جوگیر بس کن. من هم گاهی یک مانا لازم دارم که بهم بگوید جوگیر بس کن. روزهایی که بود جوگیری‌ام را به رویم می‌آورد و من مدام انکار می‌کردم و یواشکی سعی می‌کردم جوگیر نباشم. اما حالا که نیست و من روزی هزاربار جوگیر می‌شوم و هیچ انکاری دیگر ندارم برای جوگیر بودنم. الان لابد اگر هنوز این‌ها را بخواند سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید هرچه رشتم پنبه شد،شاید هم تخمش نباشد که هرچه رشته بود پنبه شد. اهوم پنبه شد. من شدم همان نسترنِ هجده ساله. پر از داستان‌های توهمی، جوگیر، پرحرف و پررو با این تفاوت که دیگر بازی بلد نیستم، البته شاید این روراستیِ توی نوشتن هم یک‌جور بازیِ جدید باشد. هه می‌بینی؟ دیگر دستم پیشِ خودم هم رو شده. بس که همه‌ی کارهایم را تفسیر و تحلیل کردی.‏


ووووای چقدر زر دارم. لابد باید بگویم خوش به حالتان که قدرِ من زر ندارید. ولی نمی‌گویم چون این زرها برای من لازم است. دوست ندارم یک روز مثل همان بمبِ هیدروژنیِ توی لاست از فرط زر منفجر شوم و جزیره‌ام را به گا بدهم.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر