۲۶ آذر ۱۳۹۰

وسط کلاس امیر شوخی صبح را برایم اسمس کرد و زل زدند به من تا بخندم، خندیدم، الکی خیلی خندیدم. همان‌جا فهمیدم چقدر قیافه‌ام ترحم برانگیز شده. روی پل یکی یکی آمدند کنارم و به زور خواستند ازم اعتراف بگیرند که حالم بد است. حالم بد بود اما نمی‌توانستم با هیچ‌کس حرف بزنم. دوست داشتم پل زودتر تمام شود و امیر و سعید نخواهند تا هفت‌تیر باهام بیایند. زود خداحافظی کردم و پریدم توی ماشین. اولین اسمس عذرخواهی بود! نمی‌فهمیدم برای چی عذرخواهی می‌کند، برای این که ساکت شدند و چیزی نگفتند یا برای این‌که داستان بد بود و خوششان نیامد. توی اسمس دوم سعی کرد بامزه‌بازی دربیاورد تا بخندم، خنده‌ام نمی‌گرفت. توی اسمس سوم سعی کرد دلداری‌ام بدهد. توی اسمس چهارم برایم خط و نشان کشید که حق ندارم جا بزنم و از این حرف‌ها. خیلی دوست داشتم تک‌تک‌شان را بغل کنم و الکی بگویم والا من خوبم. حس بدی داشتم، حس این که سکوت‌شان از ترس ناراحت شدن من بود و این که اصلا چرا باید این‍قدر عن و حساس باشم تا از ناراحت شدنم بترسند. دوست داشتم همان قدر که به بقیه می‌رینند به من هم برینند اما خودم را تصور می‌کردم در آن لحظه، حتمن صورتم سرخ می‌شود و نفس کشیدنم آن قدر سخت می‌شود که همه می‌فهمند حالاست بزنم زیر گریه. از تصویر مزخرفم توی ذهن تک‌تک‌شان حالم به هم خورد. ‏
فکر کردم باید بی‌خیال شوم و دیگر ننویسم، فکر کردم آن‌قدر که باید در این کار جدی نیستم اما تصویر خودِ امروز و دیروزم مدام جلوی چشمم بود، چقدر جان کندم برای نوشتن تک‌تک جمله‌ها. فکر نمی‌کردم آن‌قدر ریده باشم اما خیلی بد ریده بودم. تا حالا داستانی به این بدی ننوشته بودم لابد که همه‌شان ساکت شدند و حتی توی چشم‌هایم نگاه نکردند. تصویر کلیشه‌ای آدم‌هایی که از یک شکست بزرگ برمی‌گردند و تا صبح بیدار می‌مانند و بمب اتم می‌سازند یا یک شبه در جستجوی زمان از دست رفته می‌نویسند و خلاصه یک حماسه‌ای چیزی خلق می‌کنند و این‌که هنوز این‌قدر خاک بر سرم و به این‌ها فکر می‌کنم نیشم را باز می‌کرد. خنده‌ام می‌گرفت از خودم که همیشه آدم متوسطی بودم و هیچ وقت حماسه خلق نکردم و هنوز که هنوزه از ده سالگی عبور نکردم و تصویرهای تخمی توی سرم تمامی ندارند.
متوسط بودن درد دارد، توی همه چیز متوسط بودن خیلی درد دارد. توی درس، کار، نوشتن، آشپزی، دوستی و همین‌طور تا آخر. اما درد بدتر پذیرفتن این متوسط بودن است. این که مدام دست و پا بزنی برای متوسط نبودن، رقت‌انگیز است. کاش می‌شد یک نفر بیاید و یک دارویی توی حلقم بریزد و از فردا همه‌ی واقعیت‌ها را بدون درد بپذیرم و این قدر خودم را جر ندهم برای تغییر واقعیت‌ها.
کنار همه اینها خودم را می‌بینم که اگر دیگر ننویسم پس چه کار کنم؟ آدم‌هایی که نمی‌خواهند کون درس را پاره کنند و نمی‌خواهند روزنامه‌نگار و ورزشکار و آشپز و خیاط و آرایشگر و هزار کوفت و زهرمارِ بزرگ دیگر شوند، نمی‌خواهند همسری فداکار و مادری دلسوز باشند و هیچ‌کار دیگری بلد نیستند و دوست ندارند، باید بمیرند؟ یا باید تا هفتاد سالگی توی هر سوراخی سرک بکشند تا شاید این را دیگر دوست داشته باشند؟ آخرش هم مثل یک سگ متوسط بیفتند بمیرند و چیزی که دوست دارند را توی قبر هم کشف نکنند. این با متوسط بودن فرق دارد، این‌که بخواهی یک عن بزرگ باشی و نشوی فرق دارد با این که اصلن نخواهی هیچ عنی باشی و اصلن نفهمی که دوست داری چه عنی باشی. یک حالت بدترش جاییست که حتی حوصله نداری دیگر هیچ عنی باشی.
حتی کیرم ندارم که تهش بگویم کیرم دهنت زندگی و این دردش از همه چیز بیشتر است در این لحظه.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر