۱۹ آذر ۱۳۹۰

دوس دارم غر بزنم و بگم چه گندی زدم ولی دوس ندارم بگم دقیقن چه گندی. خجالت می‌کشم از گفتنش دوس دارم به خودم فحش بدم و خودمو گاز بگیرم برای این گند. هی یادم میاد در موقعیت‌های مختلف مامانم زنگ زد و پرسید انجامش دادی؟ الکی گفتم آره آره و ته دلم مطمئن بودم هنوز وقت هست اما بلاخره مهلتش تموم شد و من ریدم. اونم منِ استرسی و داغون که تو این‌جور چیزا مث سگ از تموم شدن مهلت می‌ترسم. اصلن شاید تصورم از خودم اشتباهه و من اصلا همچین آدمی نیستم هوم؟
برادرم یه آدم بیخیال و داغونیه، همیشه وقتی باید تو یه تایم مشخصی یه کاری رو انجام بده کلن فراموش می‌کنه و دو روز بعد تموم شدن مهلت کاره می‌فهمه جا مونده. همیشه مامانم آویزون در و دیوار بود تا یه چیزایی رو براش تمدید کنه، از ثبت‌نام کنکور گرفته تا همین دیروز که اگه جریمه صد و شصت و نه تومنی رو تا دوازده شب پرداخت نمی‌کرد امروز باس دو برابرش رو می‌داد. منی که مث سگ از دسش حرص می‌خوردم حالا به همون قاعده ریدم شایدم شدیدتر. یک امیدای ریزی هنوز اون ته هست که اگه جواب نده نمی‌دونم چیکار کنم، دارم دروغ می‌گم همین حالا راه‌هایی که باید برای بعدش انتخاب کنم رو مثل اسلاید از جلوی چشمام گذروندم ولی خب آخه کلی دردسر داره و کونم می‌سوزه که فقط به خاطر حواس‌پرتی و گشادی یک تلفن زدن و صدتا کوفت و زهرمار دیگه یک فرصت دیگه رو از دست دادم.
یک اتفاقایی هست که قبل از افتادن، تو مغز من برای خودشون میوفتن و این افتادن در حالیه که من هنوز وقت دارم یه کاری کنم تا نیوفتن. این اتفاقا با دیتیل از جلو چشمم رد می‌شن و من تا خرتناق در اونها دخول می‌کنم. روزی صدبار از در خونه تا سر بهار به این فکر می‌کردم که بلاخره کار از کار می‌گذره و من جا می‌مونم، همون لحظه گوشی رو برمی‌داشتم تا زنگ بزنم بعد می‌گفتم کله سحر مردم خوابن پس یک ساعت دیگه زنگ می‌زنم بعد می‌رسیدم سرکار و یادم می‌رفت تا آخرشب تو رختخواب که به خودم قول می‌دادم فردا حتمن زنگ می‌زنم. نمی‌دونم چند روز ولی خیلی روزا این لحظه الانم رو دیدم و از ترس حواسم رو پرت کردم تا بهش فکر نکنم و خودم رو دلداری دادم "نه بابا مگه دیوونه‌یی؟ حتما انجامش میدی" بعضی وقتام به بعد جا موندنم فکر کردم که چی می‌شه و در جواب به خودم می‌گفتم لابد اتفاق بهتری میوفته. راستش رو بگم من خرافاتی و عنم، کلن معتقدم هر اتفاقی برام میوفته بهترین اتفاق ممکنه و ته این یه جور اعتقاد تخمی به تقدیر و این حرفا نهفته‌س که خواننده نکته‌سنج خودش می‌فهمه.
یکی دیگه از اتفاقایی که قبل از وقوع دیدم امروز بود که بهم زنگ زدن گفتن بپر حساب فلان بانک رو وا کن و شماره حسابت رو فورن اسمس کن تا حقوقت رو بدیم بت و این آخرین فرصته وگرنه می‌ره تا ماه بعد. ولی من کارت شناسایی‌ همرام نبود و به همین دلیل حقوقم تا ماه بعد پرید. اینا همه در حالی اتفاق افتاد که من از پریشب نیت کرده بود وقتی برگشتم تهران کارت ملی‌مو از تو کیف قرمزه بذارم تو کیف سبزه و در همین راستا صدتا داستان توهمی ترسناک که در نتیجه نداشتن کارت شناسایی اتفاق میوفته رو تو ذهنم مرور کردم، در انتها نذاشتم و امروز این‌جوری شد. بعد به یک مرتبه‌یی رسیدم به هرچی فکر می‌کنم فورن ترس برم می‌داره و به خودم می‌گم هو هو هو فکر نکن، دیریم دیم دیریم دیم بیا بیرون، اصن منو نگا بش فکر نکنیا. مثلن دیشب تو جاده فکر می‌کردم الان یک تریلی میاد رومون و من می‌میرم و تو همون لحظه نگران این بودم اگه بمیرم هیچ کدوم از دوستام نمی‌فهمن. چون نه رفیق گرمابه و گلستان دارم تا از نبودنم نگران شه، نه این که اصولن برای کسی مهمه من کجام، ته تهش مثلن برا موسن و بناز مهم بشه و در انتها بعد یک ماه پاشن بیان دم در خونمون و بفهمن من مردم، اصلن اون موقع دیگه چه فایده؟ حتی به فیسبوک و وبلاگ و اینام فکر کردم که بعد از من چی به سرشون میاد و مثل همیشه تصمیم گرفتم پسوردام رو یه جای امن بذارم و وصیت کنم بعد از من چراغ اینارو روشن نگه دارن. بعد به خودم گفتم هی هی هی نسترن بیا بیرون، نه که از مردن خودم بترسم، نه به قرآن، فقط نگران برادر تازه دومادم بودم. الان که نشستم این‌جا این کسشرا رو می‌نویسم به بیماری وسواس فکری خودم آگاهم ویک بخش زندگیم رو هواست و در اوج بی‌پولی به سر می‌برم و نه شام خوردم، نه دوش و نه هیچ کوفت دیگه‌یی و احتمالن دو یا سه نصف شب خوابم می‌بره و صبح خواب می‌مونم و همین‌طور این چرخه ادامه دارد.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر