۲۶ آذر ۱۳۹۰


یک زبان دیگر با یک کلمات دیگر باید وجود داشت در این لحظه، یک زبانی که لازم نبود برای توضیح حالم هزار کلمه را بالا پایین کنم و به زور کنار هم جفت‌شان کنم. مثلن می‌گفتم حالم خیلی "گوریژباخالِ" بعد شما می‌گفتید: «عه، اهوم می‌فهمیم» من هم می‌گفتم آخیییش. اما الان باید هزار خط بنویسم تا گوریژباخال را برای شما توضیح دهم. گوریژباخال به آدمی گفته می‌شود که دیشب چت بوده و کلی کارها انجام داده که نمی‌فهمیده و یا اگر هم می‌فهمیده در آن وضعیت تخمش نبوده اما حالا تخمش شده و دارد به گا می‌رود. بعد همین آدم شب خواب دیده با جنبش و نوریزاد دسته‌جمعی رفتند نماز جمعه‌ای که آقا امام جمعه‌اش بود و همه در صف‌های منظم کنار هم دراز می‌کشیدند وبه سخنان آقا گوش می‌دادند. توی آن نماز جمعه یک آدم معروفی را دید و فهمید عشق عمیقی بین‌شان وجود دارد، حتی خودش را در بغل آن آدم دید. صبح یک‌هو از خواب پرید، چرا؟ چون یکی کنارش دستانش را توی هوا تکان داد. بله، با همین یه چُسه صدا از خواب پرید و گا شروع شد. سعی کرد بخوابد اما کارهای شب قبلش و جنبشِ به گا رفته وعشقش توی خواب یک حال بد نفرت‌طوری از خودش و وضعیتش را در درونش بیدار کرد. بعد این فرد تمام این‌ها را با انگوشت فشار داد تا فرو بروند و مثل خانم‌ها بلند شد صبحانه درست کرد. آمممااا، آما موقع صبحانه درست کردن از مدل ایستادن آدمی که به نیمرو درست کردنش زل زده بود نوستول زد و حالت نفرت‌طور شدت گرفت (خودزنی درون پرانتز به خاطر آهنگی که هم اکنوم تهرانزیت پخش می‌کند) بعد این فرد در آن لحظه دلش می‌خواست بزند خودش را سیاه و کبود کند و به خودش بگوید: «تو گه می‌خوری نوستول می‌زنی، زنیکه پتیاره‌ی خاک بر سر» اما نمی‌توانسته جلوی مردم این کارها را بکند. بعد همه رفتند و فرد مذکور ماند و حوضش. خبر مرگش نشست داستانی که از یکشنبه نوشته بود و فکر می‌کرد شاهکار قرن است و تا حالا هزار بار زیر و رویش کرده بود را جمع و جور کند. این یک داستان الکی نبود برایش، چرا که بعد از نوشتن برای بازنویسیِ هر جمله‌ خودش را جر داده بود و آن قدر رویش وقت گذاشته بود که برای هیچ چیزی توی زندگی‌اش _ الکی _ این قدر وقت نگذاشته بود. دقیقن شیش ساعت هر کلمه را هزار بار سبک سنگین کرد آن قدر که از کت و کول افتاد. وسط این کارها رفت سیگار خرید، یه چُسه حلوا درست کرد تا از همسایه‌اش که برای همه واحدها حلوا برده بود جز او انتقام بگیرد، با مادرش تلفنی حرف زد و ادای خوب بودن درآورد، یک عدد سوسیس تاریخ انقضا گذشته را سرخ کرد و کوفت کرد، چایی خورد و هی حالت نفرت‌طور از خودش را که مثل آب دریا دچار مد شده بودند را به پایین فشار داد. هی شب‌‌تر شد و فکر کرد حالا کووووو تا فردا. هی نوشت،نوشت نوشت. بعد یک‌هو دید حالش از همه چیز داستان به هم می‌خورد، از سوژه، زبان، فرم و هزارتا کوفت و زهرمار دیگرش و دید دارد فایل ورد را شیفت‌دیلیت می‌کند. مچ کثافت خودش را گرفت، گف:«اگه وا نکنی می‌زنم» دستانش را باز کرد و لاموتریژین صد افتاد روی میز و ورداشت قورت داد. گریه نکرد. داستان را رها کرد و رفت توییتر چهارتا آدم ببیند دلش باز شود اما یک مشت آدمِ شوآف به صورت خیلی بیمارگونه سعی در معاشرت تخمی داشتند که حالش را به هم زدند و رفت بزند همه را بلاک کند، اما باز مچ خودش را گرف و پرید بیرون. دو بار توی این صفحه زر زد اما به ذره‌بینی که رویش گرفته‌اند نگاه کرد وگفت: «نه نه، نمی‌ذارم خفت و خواری‌ام رو ببینن» و فکر کرد یک لگد بپراند ذره‌بین‌ها را به گا بدهد اما فورن مچ خودش را گرفت و گفت: «آدم باش روانی»، نفرت از خود دیشبش هی غلیظ می‌شد، همه حرف‌ها و کارهایش جلو چشمش رژه می‌رفتند. یک به یک در هم فرو رفتند و کثافتی مهار نشدنی به وجود ‌آوردند که داشت از دهانش می‌ریخت بیرون. مثل همیشه در این وضعیت قسم خورد این دیگر دفعه آخر است و دیگر نه چِت می‌کند و نه اصلن با کسی معاشرت می‌کند، نه جلسه داستان می‌رود، اصلا جمع می‌کند می‌رود شمال خِلاص. باز مچ خودش را گرف و گفت: «هو یابو وایسا باهم بریم»، در آخر به خودش نگاه کرد و دید این همه ساعت است دارد توی کثافتی از این‌ها دست و پا می‌زند، فکر کرد شت، اگر این حال تا فردا کش بیاید چه کند؟ داشت اشکش در میامد که آمد و این‌ها را نوشت تا نه داستان را شیفت‌دیلیت کند، نه بزند آدمها را بلاک کند، نه خودش را به خاطر این‌که نوستول زده سیاه و کبود کند و تمرین کند ذره‌بین دیگران تخمش باشد و به خودش یادآوری کند که چقدر جلسه داستان خوشبختش کرده و اینها. بله گوریژباخال در یک زبان دیگر فقط یک کلمه است اما به زمان ما این‌همه توضیح دارد. خیلی بدبختیم نه؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر