۱۷ آذر ۱۳۹۰

شمالم، همه چی خوبه، این دومین باریه که همچین حسی به این‌جا دارم. یه چیزای بدی از این‌جا هی میاد تو مغزم ولی تهش غم نیست. از وقتی تنها شدم و وظیفه خوب بودنم گردن خودمه همه چی یه شکل دیگه شده انگار، در حال حاضر تنها چیز اینجا که یه لحظه‌هایی غمگینم می‌کنه تصویرا و خاطره‌هامه. مثلن امروز میومدم خونه بعد خیلی اتفاقی از یه راه‌هایی اومدم که مسیر ثابت و همیشگی‌مون بودن برای سیگار کشیدن، سیگار می‌کشیدم و صدای موزیک زیاد بود و نور توی چشمم بود، یهو یک عالمه لحظه مشابه یکی یکی افتاد رو سرم. یه کم خودمو شل می‌کردم همون‌جا فرو می‌رفتم اما صرفن به لبخندی محو ختم شد. هر لحظه می‌گذره حس می‌کنم قوی‌تر شدم و خودمم باورم نمی‌شه این منم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر