۱۱ آذر ۱۳۹۰


همین‌طور چند ساعت نشستم زل زدم به خودم توی عکس‌ها، تمام عیب‌ها را از همه سوراخ‌هایم کشیدم بیرون و برای خودم که دوست دارد خودش را توی عکس‌ها خوب ببیند اما نمی‌بیند شاید هم نمی‌تواند ببیند دلم سوخت. من خیلی خوب دلم برای خودم می‌سوزد این اخلاقم را از مادرم به ارث برده‌ام. مادرم همیشه بعد از همه‌ی دعواها یک مرحله داشت، برای خودش توی یک کنجی فرو می‌رفت و باخودش حرف می‌زد درباره مظلومیت و بدبختی خودش و گریه می‌کرد، بلند حرف می‌زد تا ماهم بشنویم، شاید هم نمی‌خواست ما بشنویم اما به هرحال بلند حرف می‌زد، از تمام دعواها و داد و بیدادهایش آن قدر حالم بد نمی‌شد که از سکانس پایانی دعوا. دلم می‌خواست بروم مادرم را از کنجش بکشم بیرون و محکم تکان تکانش بدهم و بهش بگویم ببین دعوا تموم شد، تموم، دیگه بسه. اما همین‌طور تمام سال‌های کودکی و بعدترش هیچ کاری نکردم. طی آخرین دعواهایم با مادرم که یادم نمی‌آید چندوقت پیش بود، شاید یک سال شاید هم بیشتر، خیلی وقت است با مادرم دیگر از آن دعواها نکردم، اما طی همان آخرین‌ها هم وسط دعوا می‌رفتم توی اتاق و در را می‌بستم و یا شروع می‌کردم با تلفن حرف زدن و گریه کردن یا موزیک گوش کردن، تا صدای بعد از دعوای مادر را نشنوم، یک شب اما هیچ کدام از این کارها را نکردم، در را باز کردم رفتم جلوی مادرم ایستادم، داد زدم مامان تموم شد، تموم، من گه خوردم، بس می‌کنی؟ بعد یک هو گریه مادرم قطع شد و با چشمان خیلی اشک‌دار و با یک سکوت وحشتناک چند ثانیه به من نگاه کرد و بلند شد لباس پوشید و رفت بیرون. از توی اتاق می‌توانستم تصورش کنم که پریشان برای خودش توی تاریکی خیابان راه می‌رود، با ناخن‌هایش ور می‌رود و لب‌هایش را مدام جمع می‌کند تا صدای گریه‌اش درنیاید. بعد از آن شب مادرم تا یک هفته توی خانه با کسی حرف نزد، با کسی یعنی هیچ کس. با پدرم حرف نمی‌زد، شب‌ها برای خودش زود می‌رفت توی اتاقش و در را می‌بست تا پدرم روی مبل بخوابد، روزها دیر از خواب بیدار می‌شد و با قربان صدقه مرتضی را از خواب بیدار نمی‌کرد، به نسیم تلفن نمی‌زد و جواب تلفن محمد را نمی‌داد، حتی موبایلش را هم خاموش کرده بود. یک روز پدرم در اتاقم را یک جور ترسناکی باز کرد و گفت: چی گفتی بهش؟ گفتم مهم نبود همون چیزای همیشگی، بعد بابام گفت اگر همان چیزهایی همیشگی بود این جوری نمی‌شد. به بابا نگفتم قسمت آخر دعوا را از مامان گرفتم، نگفتم نگذاشتم دلش برای خودش بسوزد و بلندبلند چیزهایی درباره خودش بگوید تا دل سنگ هم کباب شود. نگفتم یلاخره به مامان گفتم تموم شد، بس کن.


بعد از آن یک هفته، همیشه از دعوا با مادرم فرار کردم و سعی کردم به دعواهای مادرم با بقیه نگاه نکنم. مامانم لابد آن شب را حسابی فراموش کرده چون در این حدودا یک سالی که من پیشش نیستم هر روز یک سانس هم پای تلفن توی گوش من برای خودش دلسوزی می‌کند. حتی بابا می‌گوید دیگر بدون دعوا هم توی خانه برای خودش دلسوزی می‌کند. حتی در مواقع خوشحالی هم یک‌هو وسطش دلش برای خودش می‌سوزد. نمی‌دانم از کی حواسم نبود که شدم مثل مادرم با این تفاوت که خیلی زود به این مرحله که مادرم در پنجاه و پنج سالگی در آن است رسیدم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر