۰۱ آذر ۱۳۹۰


از صب صدبار اون ویدوئه زیدآبادی رو دیدم و عر زدم، کلن کار چند روزم همینه. به نظرم ریدیم، انقدر همه چی رو تموم شده می‌بینم که دلم می‌خواد هرچی دارم بدم فقد یک لحظه برگردم قبل بیس و دوئه خرداد، یا حتی تو شلوغیای بعدش، یک بار دیگه آدمارو ببینم که تو خیابون باهم میدوئن، یک لحظه داد بزنم وسط خیابون حتی با سر وسط ولیعصر بخورم زمین. هر روز وقتی از فردوسی می‌گذرم زل می‌زنم به مجسمه‌ش دلم می‌خواد بپرم بالاش اون پارچه سبزو دوباره ببندم دور گردنش. دارم خفه می‌شم انگار اینجا، هروز پشت چراغ عابر ولیعصر وقتی یهو جمعیت زیاد میشن میگم کاش یکی یه الله‌اکبر بگه بعد یهو همه جا شلوغ شه باورم شه هنوز هستیم. انگار همه چی یادمون رفته، انگار نه انگار این همه آدم مردن، کتک خوردن، داغون شدن. دلم می‌خواد حافظه‌م پاک شه، یادم بره اصلن همچین روزایی تو زندگی‌مون بوده، یادم بره چقدر امید داشتیم، از اینهمه ناامیدی خسته شدم. کاش لااقل می‌شد فرار کرد و دیگه هیچ وقت تو این شهر راه نرفت.


http://www.youtube.com/watch?v=cUngVkxp3ng&feature=share

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر